تأثير كلام !

 

 

هرگزم نقش و از لوح دل و جان نرود

هر گز از ياد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خيال دهنت

بجفاي فلك و غصه‌ي دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

كه اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پي خوبان دل من معذور است

درد دارد چه كند از پي درمان نرود

هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سر گردان

دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با سلام به همه‌ي دوستان بايد ببخشيد كه چند روزي نبودم شرح ما وقع رو توي پست بعدي مي دم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تأثير كلام!

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد.

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد .

راهي نروم كه بي راه باشد .

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ،

همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب .

تنها، تنها دل مرده‌ي

 

 

سال اول دانشگاه ، دو سل قبل ، ترم اول. يه بنده خدايي توي چشام نگاه مي‌كرد و مي‌گفت كه از من خوشش اومده ، ولي كاملا مشخص بود كه اين حرف حقيقت نداره و فقط به دليل اينكه خونه‌اشون نزديك ماست و از كرج تا تهران اومدن اونهم شب براي يه دختر تك و تنها سخته ، اين حرف رو زده تا تنها نباشه و كسي باشه كه مطمئن باش برگرده .

سال اول دانشگاه ، ترم دوم . يه بنده خداي ديگه گفت بهت اعتماد كردم و منهم گفتم خدا كنه پشيمون نشي. ولي حتي دو ماه هم طول نكشيد كه فهميدم اعتمادش پوچ و بي ارزشه . و حالا خدا رو شكر ميكنم براي خطري كه اون داشت و من نمي‌دونستم و از سرم گذشت.

شش ما پيش .يه عزيزي وقتي صحبت مي‌كرد برق شوق رو مي‌شد تو چشماش ديد. با چنان حرارتي حرف مي‌زد كه دوست داشتي تا ابد به حرفهاش گوش بدي.

چند ماه پيش . يه عزيز ديگه غير مستقيم و صريح ولي نه به صورت رو در رو گفت : «

……… باعث شد بزرگ بشي . » اونجا بود كه فهميدم اگه صادق و رو راست باشي بچه‌اي !

گاهي وقتها كلمات ، حتي بدون اينكه گوينده قصد و غرضي داشته باشه ، چنان تأثيري دارن كه تصورش هم غير ممكنه. مثلا تأثير يك كلمه‌ي « ماشاءا

… » و يا « با نمكه » و …

من هيچ وقت تصور هم نمي كردم كه يك كلمه‌ي « ماشاءا

… » ساده ـــ كه از دهن بابام بيرون اومد و من اون رو توي فيلم و مدتها بعد از واقعه شنيدم ـــ بتونه اين جوري مؤثر باشه . البته اين رو هم بگم كه زمينه‌اش وجود داشت و بوسيله‌ي كلمه‌ي « با نمكه » پيش اومده بود و اون كلمه‌ي « ماشاءا… » باعث شد تا توي انجام تصميمي كه براي انجامش دودل بودم مصممتر بشم. بابا با اون كلمه‌ نا خواسته و ندانسته نظر خودش رو اعلام كرده بود .

وقتي مامان هنوز از راه نرسيده گفت :« بابك يه خبر خوب

……… » فهميدم كه اون هم از كار من بدش نيومده و حتي اون هم راضي بوده .

وقتي توي اون شب بد مامان اون آرزوي خوب رو كرد و منهم گفتم :« ان شاءا

… » بجز اون لبخند تلخ چه چيزي توي چهره‌ي من مي تونست همه‌ي سرها رو با تعجب و حيرت به طرف من برگردونه؟!!! ـــ رنگ رخساره خب مي‌دهد از سر درون ـــ

اين همه حرف‌هاي مبهم رو زدم تا آخرش به يه چيز برسم :

ـــ اگه خواستيد به كسي بگيد « دوستت دارم » اول كمي فكر كنيد ببينيد از سر بيكاري اين حس بهتون دست داده يا نه واقعا مهر و محبت صادقانه‌اي وجود داره.

ـــ اگه كسي به شما گفت كه دوستتون داره ، سعي كنيد وقت گفتن اين كلمات توي چشماش نگاه كنيد و ببينيد واقعا شما رو دوست داره يا نه . چون چشمها حرف مي زنند و هيچ وقت هم دروغ نمي گن .

ـــ اگه خواستيد براي بنويسيد حتما مرافب كلمات باشيد . مراقب تأثير كلمات روي مخاطبتون باشيد . اگر هم خواستيد نوشته ي كسي رو بخونيد سعي كنيد هرچه زودتر با حس و خال نويسنده يكي بشيد .

ـــ اگه خواستيد به كسي خبري بديد چه خوب چه بد جوري اون خبر رو بديد كه براي شنونده شُك آور نباشه .

ـــ مراقب باشيد كه به چه كساني اعتماد مي كنيد ، و اگر هم كسي به شما گفت كه « بهت اعتماد كردم » ببينيد واقعا داره حقيقت رو بيان مي‌كنه و يا اين هم يكي ديگه از دروغ‌هاي بسيار ضربه زننده‌ است .

حرف آخر هم اينه : « وقتي مي‌خواهيد به كسي حرفي بزنيد ، كلمه يا جمله‌اي بگيد ، پيغامي بديد ، نامه بديد ، ميل بزنيد ، وبلاگ بنويسيد ، ويا حتي نگاه كنيد ، تأكيد مي‌كنم حتي اگه خواستيد نگاه كنيد ، بيشتر از خودتون به فكر طرف مقابلتون و تأثيري كه كار شما روي اون مي گذاره باشيد .

مراقب باشيد ، مراقب نگاه ، قلم ، زبان و

اي خويشاوند راستين !كه هرگز با تو نبوده ام. اي مخاطب من! كه هيچگاه با تو سخن نگفته ام . بي تو با

بيگانگي و سكوت ميميرم... انتظار، گم كردن توست.غربت ،غم دوري تو. اضطراب، درد بي تو ماندن و غم، داغ بي تو زيستن

شريعتي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

اين چند خط رو هم به مناسبت زادروز خداي غزل و عشق حضرت

« حافظ »

به پست اين بار اضافه كردم.

 

حافظ ، محمد بن محمد بن محمد شمس حافظ شيرازي حدود سال 727 در شيراز متولد شد . پدرش بهاءالدين اهل كوهپايه‌ي اصفهان و مادرش اهي كازرون بود . او كوچكترين پسر خانواده بود و در خردسالي پدرش فوت كرد و تنها او با مادرش ماند و باقي برادران آنها را ترك كردند . محمد در نانوايي محله خمير گيري مي‌كرد و ايم مي‌گذراند . تا آنكه عشق به تحصيل او را به مكتب خانه كشاند ولي پس از كسب علوم ادبي و مذهبي از اين راه ارتزاق نكرد و به تدريس اين علوم روي نياورد.

بنا بر اطلاعات محدودي كه از حافظ در دست است اوعاشق دختري بود به نام « شاخ نبات » و بنا بر داستانهاي موجود او را به عقد خود در آورد ؛ درست يا نا درست حافظ در اشعار خود يكجا صحبت از فراق و فقدان محبوبي مي‌كند كه به سال 764 بر مي‌گردد يعني 38 سالگي حافظ . و چند جا هم اشاراتي به مرگ فرزند مي‌كند .

حافظ در اشعار خود از غزليات مولانا، سعدي ، كمال ، سلمان ، خواجو و حتي ننزاري قهستاني هم استفاده كرده ، به آنها پاسخ گفته و در جاهايي هم تضمين كرده ، كه اين نشان دهنده‌ي مطالعات وسيع حافظ است.

حافظ در كلام خود معاني دقيق عرفاني و حكمي را در موجزترين كلام و در عين حال در روشنترين و صحيحترين حالت ممكن آورده است .

در ابيات حافظ يافت مي‌شود كه بيتس بدن صنايع ظريف ادبي باشد و اين نشان از توانايي حافظ در استخدام الفاظ و صنايع ادبي دارد. حافظ تنها شاعريست كه از دير باز پارسي گويان و پارسي دوستان به ديوانش تفأل مي‌زنند . و چون معمولا در اشعارحافظ بيتي حسب حال فال گيرنده پيدا مي‌شود آنرا « لسان الغيب » گويند

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم

……… وندراين كار دل خويش به دريا فكنم

از دل تنگ گنه كار بر آرم آهي

…………..……….كآتش اندر بنه‌ي آدم و حوا فكنم

مايه‌ي خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست

…….مي‌كنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم

بگشا بند قبا اي مه خورشيد كلاه

………………تا چو زلفت سر سودا زده در پا فكنم

خورده‌ام تير فلك باده بده تا سر مست

……… عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم

جرعه‌ي جام برين تخت روان افشانم

………… غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم

حافظا تكيه بر ايام چو سهوست و خطا

……. من چرا عشرت امروز به فردا فكنم

 

کاست گنبد مينا  در مايه‌ی دشتی آهنگساز  پرويز مشکاتيان تنظيم محمد رضا درويشی و با نوازندگی  ارکستر سمفونيک . و با صدای آسمانی استاد شجريان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفت و گو

تازگي چه خبرها ؟ كهنه هم خبري نيست جز گرفتن و بستن كار تازه تري نيست شور و شوق و تحرك ؟ طرفه يي كه نديديم هر چه بود ، همان هست تحفه ي دگري نيست پيش بيني ي فردا ؟ تلخ كامي ي ديروز در مجال تصور شهدي وشكري نيست كو كرامت و عصمت دم مزن كه درين شهر غير ناخن و دامن هيچ خشك و تري نيست عصمتي به دو تا نان ؟ گر گرسنه بماني در معامله داني آنچنان ضرري نيست شهر نكبت و خواري بي مجامله آري جز عفونت ازين گند سودي و ثمري نيست شب به روز رسد باز ؟ روز ؟ هرگز و هرگز در تلاطم ظلمت ساحل سحري نيست ساز كن قوقولي قو كو تسلط و تاجم ؟ من كلاغم و با من اين چنين هنري نيست اي كلاغ بدآواز با شمايل ناساز گرچه آيه ي يأسي در منت اثري نيست باش تا نفس صبح درفساد بگيرد بيشه زار خشونت خالي از شرري نيست

 

سيمين بهبهاني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

بينم چو وفا ز بي وفايي ترسم در روز وصال از جدايي ترسم

مردم همه از روز جدايي ترسند جز من كه ز روز آشنايي ترسم

 

با تشكر از روشنك عزيز براي اين حسن ختامي كه داده بود .

 

 dont marry...

 

 

/ 0 نظر / 57 بازدید