چه کنم با دل خويش...



چه کنم با دل خويش
آه آه از دل من
که از او نيست بجز خون جگر حاصل من
زآنکه هر دم فکند جان مرا در تشويش
چه کنم با دل خويش
چه دل مسکينی
که غمين می شود اندر غم هر غمگينی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی ميش
چه کنم با دل خويش
در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه اميری متمول چه فقيری درويش
چه کنم با دل خويش
طفل عريانی ديد
چشم گريانی و احوال پريشانی ديد
شد چنان سخت پريشان و مرا ساخت پريش
چه کنم با دل خويش
ديده گرديده فقير
بهر نان آنگونه که از جان شده سير
دل من سوخته بر او يا جگر من شده ريش
چه کنم با دل خويش
چه کنم دل نگذارد برم حمله بر او
زارم از دست عدو
بسکه محتاط به بار آمده و دورانديش
چه کنم با دل خويش
گر در افتم با مار
نيست راضی دل من تا کشم از مار دمار
ليک راضيست که از او بخورم صدها نيش
چه کنم با دل خويش
دارد اين دل اقرار
که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در هر کيش
چه کنم با دل خويش
از برای همه کس
دل بی رحم در اين دوره بکار آيد و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پيش
چه کنم با دل خويش
چه کنم با دل خويش
چه کنم با دل خويش
چه کنم با دل خويش
(ابوالقاسم حالت)

/ 0 نظر / 419 بازدید