ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد




چند تا چيز رو هميشه اينجا مي‌بيني :
اول: يه غزل ناب از لسان الغيب حضرت خواجه حافظ شيرازي تا به عطر وجودش اينجا هم خوشبو بشه تيتر يادداشت رو هم يكي از ابيات همين غزل مي‌گذارم. در ضمن اين غزل را خودم فال ميگيرم به نيت همه‌ي ما اگه دوست داشتيد كامنت بذارين تا اختصاصي براتون فال بگيرم و نتيجه رو درميل‌باكستون يا وبلاگتون يا همينجا بذارم.

دوم : يه بيت به عنوان حسن ختام كه در آخر نوشته‌هاي هر روز مي‌نويسم و سعي مي كنم از شاعراي نا شناخته ، نوشته‌هاي دوستان در وبلاگهاي خودشون و يا از كامنتهاي شما باشه. پس توي كامنتهاتون شعر هم بگذاريد .

سوم : يه شعر نو از شاعرهاي خوبمون

لطفا براي نظر دادن بگيد كه مربوط به كدوم نوشته ميشه و اگه چيزي رو هم شما پيشنهاد مي كنيد تا اضافه‌اش كنيم بگيد تا يه كاريش بكنيم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسم ا...
بعداز فاتحه ونيت و اقتدا به لسان الغيب:



ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد


ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد

آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
وه از آن مست كه با مردم هوشيار چه كرد

اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين كه درين كار چه كرد

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد

ساقيا جام مي‌ام ده كه نگارنده‌ي غيب
نيست معلوم كه در پرده‌ي اسرار چه كرد

آنكه پر نقش زد اين دايره‌ي مينايي
كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد

فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد



يكي از زيبا ترين غزلهاي حافظ اين غزله. سراسرش پر از معنا و حرف نگفته‌ست . مخصوصا وقتي با صداي استاد شجريان تو كاست ((گنبد مينا )) بهش گوش بدي ارز اين دنيا و بي مهري‌هاش ميري توي اون دنياي خوب كه همه آرزوش رو داريم .

درمورد اين غزل فقط ميتونم بگم : من كه عاشقش‌ام . ــ كمتر پيش
مياد من عاشق كسي يا چيزي بشم ! ــ
(وجدان : چرا دروغ ميگي؟ مگه مجبوري؟ مي‌خواي اسم ببرم و رسوات كنم؟ .
من: باز من يه چيزي گفتم تو هم گير دادي .
وجدان : گير دادي يعني چي ؟! فكر كردي مردم نمي‌فهمن .
من { با عصبانيت }: به من چه كه مردم مي‌فهمن يا نه ؛ اون كه بايد بفهمه نميفهمه. ميگي چه كار كنم ؟ برم وسط خيابون داد بزنم كه من عاشقم چه فرقي مي‌كنه به حال من ؟مگه تاثيري هم داره ؟ اصلا اگه من نخوام وجدان داشته باشم بايد كي رو ببينم ؟
وجدان : تو اگه مي‌خواستي وجدان نداشته باشي كه عاشق نمي‌شدي بدبخت! مگه عشق بدون وجدان هم ميشه.پس بسوز و بساز و هنوز به اميد يه معجزه باش تا كي اتفاق بيفته .

اينجا بود كه من كم آوردم و ديدم كه حق با وجدانمه پس سرم رو انداختم پايين و رفتم تو خودم ...
ولي وقتي يه كمي فكر كردم يادم اومد اون كسي كه همه‌كاره‌ي ماهاست يه قولهايي بهم داده و تنها كسي كه دروغ نميگه اونه .

پس سرم رو با غرور بالا آوردم و گفتم : من به جايي وصلم كه اگه تو هم به اون وصل بودي نيازي به معجزه نمي‌ديدي . بدبخت هم خودتي .

ولي اون عوض جواب فقط يه پوسخند تحويلم داد و ديگه جوابم رو نداد .

مطمئن شدم كه اگه مي‌تونست مي‌رفت ولي انگار يه نيرويي اون رو محكم نگه داشته بود. انگار كه دست و پاش رو با يه چيز سه حرفي بسته بودن. بعد از چند لحظه جا خوردم چون تازه يادم اومد كه بازهم حق با اونه . چون اون خيلي محكمتر از من به اونجا وصله . تازه از من قديمي تره و به قول معروف حق آب و گل هم داره .اينجا بود كه تازه فهميدم كه مثل اينكه اون درست مي‌گفته و من واقعا ...

بگذريم دكتر گفته اين حرفها براي قلبم ضرر داره و ممكنه باعث انفاكتوس بشه . ومنهم چون خودم رو دوست دارم ديگه ادامه نمي‌دم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من واسه امروز سنگ تموم ميذارم چون تو هم سنگ تموم گذاشتي مي‌دوني كه چه روزي رو مي‌گم؟ حتما مي دوني ۱۷ اسفند سال قبل.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه‌ها اگه در باره‌ی شاعر این شعر اطلاعاتی دارید بگید ممنون می‌شم


چه كنم با دل خويش...

چه كنم با دل خويش
آه آه از دل من
كه از او نيست بجز خون جگر حاصل من
زآنكه هر دم فكند جان مرا در تشويش
چه كنم با دل خويش
چه دل مسكيني
كه غمين مي شود اندر غم هر غمگيني
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ي ميش
چه كنم با دل خويش
در دلم هست هوس
كه رسد در همه احوال به درد همه كس
چه اميري متمول چه فقيري درويش
چه كنم با دل خويش
طفل عرياني ديد
چشم گرياني و احوال پريشاني ديد
شد چنان سخت پريشان و مرا ساخت پريش
چه كنم با دل خويش
ديده گرديده فقير
بهر نان آنگونه كه از جان شده سير
دل من سوخته بر او يا جگر من شده ريش
چه كنم با دل خويش
چه كنم دل نگذارد برم حمله بر او
زارم از دست عدو
بسكه محتاط به بار آمده و دورانديش
چه كنم با دل خويش
گر در افتم با مار
نيست راضي دل من تا كشم از مار دمار
ليك راضيست كه از او بخورم صدها نيش
چه كنم با دل خويش
دارد اين دل اقرار
كه من امروز شوم بهر جهاني غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در هر كيش
چه كنم با دل خويش
از براي همه كس
دل بي رحم در اين دوره بكار آيد و بس
نرود با دل پر عاطفه كاري از پيش
چه كنم با دل خويش
چه كنم با دل خويش
چه كنم با دل خويش
چه كنم با دل خويش

((ابوالقاسم حالت))


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم شعر نوي امشب رو از شاملو مي‌نويسم نمي دونم چرا يه جورايي به اين مرد احساس مديون بودن مي‌كنم شايد به اين دليل باشه كه هر وقت تنها ميمونم يا‌با حافظ تنهاييم رو پر مي‌كنم يا با شاملو .


نخستين‌ كه‌ در جهان‌ ديدم‌



نخستين‌ كه‌ در جهان‌ ديدم‌
‌از شاد‌ى‌ ‌غريو بركشيدم‌:

«ـ من‌‌ام‌، ‌آه‌
‌آن‌ معجزت‌ِ نهايى‌
<‌

آن‌گاه‌ كه‌ در جهان‌ زيستم‌
‌از شگفتى‌ بر خود تپيدم‌:

مير‌اث‌خو‌ارِ ‌آن‌ سفا‌هت‌ ناباوربودن‌
كه‌ به‌ چشم‌ و به‌ گوش‌ مى‌ديدم‌ و مى‌شنيدم‌!

چند‌ان‌ كه‌ در پير‌امن‌ِ خويشتن‌ ديدم‌
به‌ ناباور‌ى‌ گريه‌ در گلو شكسته‌ بودم‌:

بنگر چه‌ درشت‌ناك‌ تيغ‌ بر سرِ من‌ ‌آخته‌
‌آن‌كه‌ باورِ بى‌دريغ‌ در ‌او بسته‌ بودم‌.

‌اكنون‌ كه‌ سر‌اچه‌‌ى‌ ‌ا‌عجاز پس‌ِ پشت‌ مى‌گذ‌ارم‌
بجز ‌آه‌ِ حسرتى‌ با من‌ نيست‌:

تبر‌ى‌ ‌غرقه‌‌ى‌ خون‌
بر سكو‌ى‌ باورِ بى‌يقين‌ و
باريكه‌‌ى‌ خونى‌ كه‌ ‌از بلند‌ا‌ى‌ يقين‌ جار‌يست‌

12 اسفند 1377
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و در آخر هم حسن ختام : داغ شقایق

HS007856.jpg

به يادت داغ بردل مي‌نشانم ز ديده خون به دامن مي‌فشانم
چو ني گر نالم از سوز جدايي نيستان را به آتش مي‌كشانم

بعدا كل شعرش رو مي‌نويسم قول ‌مي‌دم


در پناه حق باشيد





/ 0 نظر / 234 بازدید