ما را به آب ديده شب و روز ماجراست۰۰۰۰ زان رهگذر که بر سر کويش چرا رود

 

 

 

سلام به همگي دوستان .

باز هم از لطف همه‌تون ممنونم . واقعا شرمنده‌ام كه خيلي طول كشيد.راستش اون حال و هوايي رو كه بايد داشته باشم تا بتونم بنويسم ، كمي گم كرده بودم و دوست هم نداشتم بيام و چرت و پرت بنويسم.براي همين كمي طول كشيد . الان هم هنوز اون هواي هميشگي رو ندارم ، ولي ميدونم كه اگه شروع نكنم همين طور ميمونم.

پس به نام دوست و به مدد خواجه ، بريم سراغ حافظ ببينيم برامون چي داره.

از ديده خون دل همه بر روي ما رود

به روي ما ز ديده چه گويم كه چه‌ها رود

ما در درون سينه هوايي نهفته‌ايم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

خورشيد خاوري كند از رشك جامه چاك

گر ماه مهر پرور من در قبا رود

بر خاك ره يار نهاديم روي خويش

بر روي ما رواست، اگر آشنا رود

سيليست آب ديده و هركس كه بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود

ما را به آب ديده شب و روز ماجراست

زان رهگذر كه بر سر كويش چرا رود

حافظ بكوي ميكده دايم به صدق دل

چون صوفيان صومعه دار از صفا رود

 

ديديد باز هم حافظ حال داد ، گفتم كه هر وقت از حافظ مدد بخواي ، بي برو برگرد جواب مي‌ده .

از ديده خون دل همه بر روي ما رود00 بر روي ما زديده چه گويم كه چه‌ها رود!

بازهم صحبت از خون دل و اشك ديده‌ است.فقط نمي‌دونم چرا اين دو عزيز دست از سر ما بر نمي‌دارن . حتي وقتي هم كه گذر زمان كمي داره آدم رو آروم مي‌كنه ،باز هم به يه بهونه‌اي سرازير مي‌شن و مايه‌ي رسوايي.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستي يادم رفت بگم اون مطلب « نوشته‌هاي يه عاشق » تو پست قبلي مال يكي از دوستان بود كه با ايميل فرستاده بودن ، ولي راضي نبودند كه با اسم خودشو ن بنويسم ، كه از ايشون خيلي ممنونم . البته كمي هم دخل و تصرف توي نوشته‌هاشون دادم كه انشاء ا

… من رو مي‌بخشند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لعنت مورگان !

 

نقشه اي پيدا كردم از يك گنج قديمي

مو به مو خواندمش تا جاي گنج را يافتم .

جايي را كه نقشه گفت بود كندم

تا در عمق ِ دو متري بيلم خورد به يك صندوق چوبي .

بر كناره صندوق نوشته شده بود

لعنت بر كسي كه دست بزند به اين طلاها !

امضاء : مورگان ، دزد دريايي ، بلاي درياها .

نوشته را كه خواندم خشكم زد .

حالا روي گنج ، اين گنج افسانه اي ، نشسته ام

و هي فكر مي كنم به كدام بيشتر احتياج دارم :

به طلاي فراوان

يا به لعنت مورگان ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو نيكي مي‌كن و در دجله انداز!

ساعت يازده نيمه شب بود و داشتم از بيرون برمي‌گشتم خونه. پشت چراع قرمز اتوبان باقري بودم و داشتم به كاست جديد همايون شجريان ـــ كه در باره‌ي اين كاست حرف براي گفتن زياد دارم و يه قسمتيش رو هم براي دانلود حتما مي‌ذارم .ـــ گوش مي‌دادم ، كه ديدم يه جوون بيست و شش ، هفت ساله يه دسته گل آورد جلو و گفت : « براي خانومت گل نمي‌خري ؟ »

اولش كمي جا خوردم. بهش گفتم :« اگه خانوم نداشته باشم چي؟ »

گفت :« خدا يه خوبش رو نسيبت كنه . »

منم گفتم :« بگو خدا اوني كه مي‌خواي رو نسيبت كنه، تا گل‌هات رو بخرم . »

اول فكر كرد دارم شوخي مي‌كنم و مي‌خوام سر كار بذارمش . براي همين داشت مي‌رفت سراغ ماشين بعدي كه صداش كردم و گفتم پس چرا داري ميري؟!

گفت:« اگه گل نمي خواي سر كارمون نذار . بعد از ظهر از سر كار كه برگشتم تا حالا چيزي نفروختم . مردم هم كه ديگه گل نمي‌خرن . »

و بعد ادامه داد كه :«الان 4 ساعته كه دارم لاي اين ماشينها دود مي‌خورم و مي‌چرخم . تا برسم خونه ساعت 12 شب شده و ساعت 5 صبح هم بايد بيدار بشم و تا قبل از ساعت 7 كه سرويس كارخونه مياد ، چمناي ميدون رو آب بدم اونهم براي روزي هزار تومن . »

به قايفه‌اش نگاه كردم ، به نظر نمي‌‌اومد دروغ بگه . معتاد و عملي و

… هم بهش نمي‌خورد .گفتم همه‌ي دسته گلت رو مي‌خرم .دوتا دسته گل رز داشت . كه همه رو هزار و پونصد تومن داد به من . از حق نگذريم واقعا مي‌ارزيد . هم گلهاي خوبي بود و هم طرف محتاج بود .

خلاصه اينكه گلها رو گرفتم و پولش رو هم دادم و رسيدم خونه . اتفاقا شب مهمون هم داشتيم ، كه من نمي‌دونستم و وقتي رسيدم كه نيم ساعت بعدش اونها مي‌خواستند برگردند خونشون. يه دسته گل رو هم داديم به اونها بردن .

فرداي اون روز خونه‌ي يكي از دوستان دعوت بودم و جاي همه‌تون خالي جشن جالبي بود . بعد از مهموني با دوستان اومديم سوار ماشين بشيم ، ديدم كه تخته‌ي بسكتبالي كه بچه‌ها زده بودن به ديوار افتاده دقيقا جلوي كاپوت ماشين و شكسته . وقتي درست نگاه كرديم ديديم كه جاي دو تا از پيچها دقيقا بالاي كاپوت ماشينه ولي

دو تاي ديگه اونور تر از ماشينه . مثل اينكه اول پيچهاي طرف ماشين رها شده و بعد اون دوتا پيچ ديگه. براي همين هم تخته روي ماشين نيفتاده بود .

وقتي رسيدم خونه و جريان رو تعريف كردم همه به اين نتيجه رسيديم كه تنها دليل نجات ماشين گلهاي ديروزه .

اين حدس ما وقتي به يقين تبديل شد كه من امشب باز هم پشت همون چراغ قرمز گير كردم و توي خودم بودم كه ديدم يه شاخه گل رز افتاد توي ماشين. سرم رو كه بلند كردم ديدم همون بنده خداست . سلام كرد و من هم تحويل گرفتم و جريان رو به طور خلاصه براش تعريف كردم . ولي مثل اينكه يه جورايي از همه چيز خبر داشت و زياد تعجب نكرد . وقتي علتش رو ازش پرسيدم ،گفت كه همون شب بلافاصله بعد از رسيدن به خونه مجبور شدن دختر 16 ماهه‌اش كه تب و تشنج كرده بود ر و ببرنش بيمارستان و بره زير سرم .

و اضافه كرد كه اگه اون دوتا دسته گل رو اون شب دير تر مي‌فروخت و دير تر به خونه مي‌رسيد، ممكن بود دخترش رواني بشه و يا حتي

اونجا بود كه تازه فهميدم جريان از چه قرار بوده و  به عبارت بهتر چه خسارتي از ما رفع شده !

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به مناسبت سالگشت مرگ « م. اميد »

 

مهدي اخوان ثالث، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس مشهد به دنيا آمد.

در سال 1326 از هنرستان صنعتي مشهد ديپلم آهنگري گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه س شمسي وارد مبارزات سياسي شد و به زندان افتاد.

مهدي اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر كرد.

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت.

سرها در گريبان است

كسي سربرنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد نتواند،

كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوي كس يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛

كه سرما سخت سوزان است.

علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از اين اوستا و در حياط كوچك پاييز در زندان مي توان به عنوان ديگر آثار مهدي اخوان ثالث ياد كرد.

م . اميد پس از انقلاب مجموعه« تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم » را منتشر كرد. وي چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت و آرامگاه او در توس، در كنار آرامگاه فردوسي است، شاعري كه به او ارادت خاصي مي ورزيد.

روحش شاد و راهش كه راه آزاديست پر رهرو باد .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

حسن ختام امشب رو از خانوم «‌ سيمين بهبهاني » ،‌ غزل سراي معاصر، نوشتم كه تو پست بعدي همراه با يه آهنگ براي دانلود بيشتر از ايشون صحبت مي‌كنم .

يارب مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم

هجرش دهم ، زجرش دهم،‌خوارش كنم ، زارش كنم

از بوسه‌هاي آتشين وز خنده‌هاي دلنشين

صد شعله در جانش زنـم ، صد فـتنه در كارش كنم

 

 

 

تا از نــگاه غير بپوشم نــگاه تو 00000 مژگان شوم به حلقه‌ي چشم سياه تو

خواهم چو جام باده نشينم به بزم نوش 0000 تا آشنا شوم به لب بوسه خواه تو

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب ديگه براي امشب كافيه . مي‌دونم كه امشب پستم چندان دلنشين نيست . براي همين هم سعي مي‌كنم زود تر به روز بشم.

در پناه حق!

 

 

 

/ 0 نظر / 27 بازدید