ديشب از اون شب‌هابود كه دلم مي‌خواست هرگز به صبح نرسه . اول شب حال خاصي داشتم. يه حال با حال ؛ يه حال بي مانند. ازاون حالتهايي كه لايق حسادته. از بيرون كه اومدم ساعت نزديك هفت شب بود . ولي اصلا نمي‌تونستم تو خونه بند بشم.هنوز نيمساعت نگذشته بود كه كمكم بارون هم شروع شد . بوي خاك و درخت بارون خورده بد جوري وسوسه انگيز بود . نتونستم ديگه بيشتر از اين تحمل كنم و از خونه زدم بيرون .

كنار خونه‌ي ما يه عاشق قديمي و كهنسال هست كه معمولا مردم ميان و از هواش ، از درخت‌هاش،از گل و بوته‌هاش و… لذت مي‌برن . ولي ديگه نزديك غروب كه ميشه باغ ميمونه و تنهايي هميشه‌گيش ، چيزي كه ديگه بهش عادت كرده بود . اين رو بارهه و بارها خودش گفته بود ، تازه دلداريم هم مي داد ، كه دوري روزي به سر مياد.

ولي ديشب ديگه تنها نبود . اوني كه خيلي همديگه رو دوست دارن، اومده بود پيش باغ ؛ بارون !

حسابي با هم خلوت كرده بودن . بازار اشك داغ داغ بود . باغ از دوري اين چند وقته مي‌گفت و بارون هم سرش رو گذاشته بودرو سينه‌ي باغ و از لذت آرميدن در آغوش باغ بهره مي‌برد . باغ حرف واسه گفتن زياد داشت ، ولي ياراي گفتنش نبود . بارون هم نشنيده اشك ميريخت .

آخه هميشه كه حرف زدن به كار نمياد، عاشق و معشوق زياد نيازي به حرف زدن ندارن ! كافيه فقط به هم نگاه كنن . نه ! اين هم نه ! فقط كافيه عاشق باشن .

بگذريم ، داشتم از باغ مي‌گفتم .اگه بدونين چه غوغايي بر پا بود . صداش تا فرسنگها به گوش مي‌رسيد. تازه هركي صداش رو نمي‌شنيد ، نورش رو كه ميديد .

اونقدر سرشون گرم همديگه بود كه باغ اصلا متوجه حضور من نشد. من هم قصد نداشتم خلوتشون رو بهم بزنم . براي همين هم از يه گوشه سرم رو انداختم پايين و رفتم اون بالاها، يه گوشه‌اي انتهاي باغ پيدا كردم و نشستم. هنوز هم صداي باغ و بارون رو مي شنيدم. آخه من هر جاي باغ هم كه مي‌رفتم باز هم اونجا باغ بود وبارون هم كه دست بردار نبود . حق هم داشت! كجا رو مي‌تونست امن‌تر و با صفا تر از سينه‌ي باغ پيدا كنه .

اول با خودم گفتم اين باغ خيلي بي معرفت شده . اگه من‌هم چند روزي بهش سر نزنم وقتي دوباره برگردم بيشتر تحويل مي‌گيره، ولي پشيمون شدم . آخه من كه عزيز تر از بارونش نبودم و نمي‌شم . تازه وقتي بيشتر دقت كردم ،ديدم كه اين منم كه بيشتر به باغ نياز دارم، تا اون به من . براي همين هم كدورتي رو كه از باغ به دل گرفته بودم به دور انداختم و با دقت به بقيه‌ي حرفاي باغ و بارون گوش دادم . بجز صفا و صميميت چيز ديگه اي نمي‌شد تو حرفهاشون پيدا كرد . لحظات اونقدر قشنگ بودند كه وقتي به خودم اومدم ديدم چشماي من هم باروني شده . به ساعتم نگاه كردم ؛ حدود يك ساعت از زماني كه اومده‌ بودم تو باغ مي‌گذشت.

كمكم بايد بر مي‌گشتم خونه . براي همين بي سر و صدا و آروم از همون راهي كي اومده بودم ، عازم خونه شدم. داشتم آخرين قدم‌ها رو بر مي‌داشتم و از باغ خارج مي‌شدم كه يه چيزي من رو از رفتن باز داشت . خم شدم ببينم چيه. متوجه ساقه‌ي نازك نيلوفري شدم كه به پام پيچيده بود . مشغول باز كردن نيلوفر بودم كه صدايي آشنا گفت : « ممنونم كه امشب هم تنهام نذاشتي و تنهاييت رو با من قسمت كردي . »

گفتم :‌« نمي‌خواستم خلوتتون رو بهم بزنم . شرمنده‌ام . »

گفت:« تو كه غريبه نيستي . اين حرفها كدومه؟»

پرسيدم: « من كه خيلي سعي كردم نفهمي كه من اومدم . از كجا فهميدي؟»

گفت:«آره نفهميدم كه كي اومدي . »

گفتم :« پس چي؟»

جواب داد :« حس كردم بجز قطرات بارون يه چيز ديگه هم داره من رو سيراب مي‌كنه . وقتي بيشتر دقت كردم ديدم كه تو هم اومدي و يه گوشه‌اي كز كردي و داري گريه مي كني. من هم نخواستم خلوتت رو بهم بزنم . »

بعد هم ادامه داد كه :« تازه رفتنت رو هم متوجه نشدم . وقتي ديدم كه ديگه از اشكات خبري نيست ، با خودم گفتم لابد آروم گرفته، برم يه سري هم به اون بزنم،اما وقتي با جاي خاليت روبرو شدم ، فهميدم كه رفتي . نيلوفر رو فرستادم سراغت كه نگهت داره تا من برسم .»

بهش گفتم :« آره . داشتم به درد بارون گوش مي‌دادم كه ياد دردهاي خودم افتادم و نا خود آگاه گريه‌ام گرفت. البته بايد ببخشيد كه من حرفاتون رو شنيدم . »

گفت:«تو كه غريبه نيستي . از خودموني ولي براي كسي تعريف نكن كه اينجا چه خبر بود .»

گفتم :« براي امثال خودمون چي !؟ براي اونها هم نگم ؟»

گفت :« اونها كه خودشون بهتر مي‌دونن ولي اگه دوست داشتي بگو .»

براي همين هم بود كه وقتي رسيدم به خونه قبل از هر كاري نشستم و پست قبلي رو نوشتم تا مقدمه‌اي باشه براي امشب.

 

ديشب به سيل اشك ره خواب مي‌زدم

نقشي به ياد خطِ تو بر آب مي‌زدم

 

ابروي يار در نظر و خرقه سوخته

جامي بياد گوشه‌‌ُ محراب مي‌زدم

 

هر مرغ فكر كز شاخ سخن بجست

بازش ز طرهُ تو بمضراب مي‌زدم

 

روي نگار در نظرم جلوه‌ مي‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي‌زدم

 

چشمم به روي ساقي و گوشم بقول چنگ

فالي به چشم و گوش در اين باب مي‌زدم

 

نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم

بر كارگاه ديده‌ُ بيخواب مي‌زدم

 

ساقي به صوت اين غزلم كاسه‌ مي‌گرفت

مي‌گفتم اين سرود و مي‌ ناب مي‌‌زدم

 

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و كام

بر نام عمر و دولت احباب مي‌زدم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پست ديشب رو نوشتم كه مقدمه‌اي باشه براي صحبتهاي بالا اگر نه من با يه كلوم دو كلوم ساكت بشو نيستم . اگه اجازه بديد در باره‌ي خداحاظي هم تو پست بعدي بنويسم .چون مي‌ترسم خيلي طولاني بشه .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از خواب‌هاي خودم مي‌ترسم !!!!

(توجه توجه !!!! آهاي با تو ام )

نمي‌دونم چرا اكثر خوابهايي كه من ميبينم به حقيقت تبديل مي‌شه. من ديگه دارم كم كم از اين حالت مي‌ترسم ، چون اگه چيز بدي رو تو خواب ببينم و نتونم جلوش رو بگيرم ، خودم رو هم نمي‌تونم ببخشم. يك بار هم پيش اومده كه تونستم جلوي‌ يه پيش آمد رو بگيرم. ـــ و البته يك بار هم نتونستم هيچ كاري بكنم ولي خوب سعي خودم رو كردم ـــ

چند وقت پيش يه خواب براي يه جمعي ديدم ، كه وقتي صحبتش پيش اومد و گفتم كه من هم يه خوابي ديدم كه مربوط به اين جمع مي‌شه ، همه شون گفتن برو فلان كار رو بكن ( بنويس رو كاغذ بده به آب و به كسي هم نگو، به آب روان و جاري بگو، صدقه بده و

………… ) تا شايد رفع بلا بشه .

نمي‌تونم بگم كه همه‌ي اون كارها رو انجام دادم ، ولي خوب تا اونجايي كه اعتقاد داشتم ودارم همه ‌چيز رو سپردم دست خدا .

حالا كم كم داره اون خوابم به حقيقت تبديل مي‌شه . يعني تا حالا كه نصفش به حقيقت تبديل شده تا نصف ديگه هم تعبير بشه!

فقط نمي‌دونم بايد جلوي اين يكي رو بگيرم يا نه بذارم همينطوري پيش بره ؟

شايد راه دوم بهتر باشه چون هم عقلم و هم دلم براي اولين بار با هم سر اين موضوع به تفاهم رسيدن و مي‌گن دخالت نكن . البته همونطوري كه گفتم من سپردم دست خودش و تا اونجايي هم كه من مي‌دونم هيچ وقت بد كسي رو نمي‌خواد و هر كاري هم كه مي‌كنه براي سعادت اونه .

پس خدا جونم اين بار هم مثل هميشه خدايي كن و مهربونيت رو نشون بده . منتظرم و پيشاپيش متشكرم!

 شما هم حسابی مراقب رفتارتون باشيد !!!! اگه کامنت نذاريد و زود به زود به اينجا سر نزنيد براتون از اون خوابها می‌بينم  که نفهميد از کجا خوابتون رو ديدن و از کجا خوردين!!!!!!!!!04.gif03.gif20.gif10.gif

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته‌هاي يه عاشق!

خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ...

ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشكم را قطره قطره پر از زندگي كرد ..

سعي كردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينكه روزي مسير آبش را عوض مي كند ...

بدون اينكه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

بدون اينكه فكر كند شايد بار آخري باشد كه اين راه زنده شده و شايد خشك گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاك مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم كند .... و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاك هم از من بهراسد .

شايد آن سنگ ها كه بر تنم كوبيد ... سنگ هايي كه خودش برايم صيقل داد تا لطفي كند .. براي اين بود كه مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تك تك سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ... او مي رود تا با ديگري برود و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....

چه كسي من را محكوم به خشكيدن كرد ؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام امشب يه مدل ديگه است :

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كـان درد به صد هـزار درمان ندهم

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید