پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد ....وان راز كه دردل بنهفتم ، بدر افتاد


 

 


دست‌هايم كجا گم شده‌اند؟!


***


ديشب، قرص ماه كامل بود؛
شب مهتاب بود و من تو را مي‌خواستم
اگر شب معراج، شبي است كه چشم‌هاي پيامبرت را در آنجا (كه كسي نمي‌داند كجاست) به روي خود باز كردي، ديشب نيز شب معراج من بود!
وقتي در آن سياهي شب برآمدي و در ميان آن همه ستاره كه به تو چشمك مي‌زدند، به من نگاه كردي، زبانم باز شد و شرمم فرو ريخت و "كلمه" تولد خود را جشن گرفت.

… از آن شب، همه شب‌هاي من و تو شب معراج شد.


***


گفتي كه زمين از آنِ شماست، اما من هر چه نگاه كردم ديدم كه هر چه هست مال توست و چه شب سختي بود شب حيرت ميان آن واقعيت و اين حقيقت!
... تا نزديكي‌هاي صبح كه
دريافتم راز اين دوگانه را: "هر كه تو را دارد هر چه داري از آنِ اوست" و چه لحظه دل انگيزي بود، سپيده شاد كشف اين راز!
چرخيدم و چرخيدم
دست‌هايم را باز كردم و خود را رها.
تا ببيني اعتراف خالي دست‌هايم را كه فقط و فقط از تو كمك مي‌خواهند و نياز آغوش گشوده‌ام را كه تو را طلب مي‌كنند و حيرت اندامم را كه در جست وجوي تو مي‌گردند...
آفتاب دميد و تو
همچنان موسيقي رقص عاشقانه‌ام بودي
تا لحظه‌اي كه به "آفرين" تو آرام شدم.
"فتبارك‌الله احسن الخالقين"

***


هديه، يعني هدايت يك قلب به سوي قلبي ديگر
و هديه هر چه نوتر و تازه‌تر باشد، خود را بيشتر به رخ مي‌كشد و جذاب‌تر و دلرباتر است.
اما ... اما براي كسي كه همه چيز دارد، هديه چه مي‌توان برد تا به رخش كشيد و دلش را برد؟
"نياز"!
او اصلاً نياز ندارد و من هر چه دارم نياز است و از اين بهتر نمي‌شود


تا فكرم را خواندي خنديدي،
خنده ناز تو و گريه نياز من با هم آميخت
و "باران" باريد!


***


اينجا، دنيا، دنياي بود و نبود است،

شيريني‌هايش با تلخي، زيبايي‌هايش با زشتي، داشتن‌هايش با نداري و شادي‌هايش با غصه آميخته است...
اما من، آن همه به خوبي‌هاي تو عادت كرده‌ام كه حتي وقتي "هوا، بس ناجوانمردانه سرد مي‌شود" نيز دلگرم و اميدوار و آرامم.
پس اي مهربان هميشه‌ام!
اكنون كه دست‌هايت را آويخته‌اي تا دست مرا بگيري
به من بگو
"دست‌هاي من كجا گم شده‌اند؟!"

 

پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد

وان راز كه دردل بنهفتم ، بدر افتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير

اي ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد

دردا كه از آن آهوي مشكين سيه چشم

چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد

از رهگذر خاك سر كوي شما بود

هر نافــــه كه در دست نسيم سحر افتاد

مژگان تو تا تيغ جهانگير برآورد

بس كشته‌ي دل زنده كه بر يكدگر افتاد

بس تجربه كرديم در اين دير مكافات

با دُرد كشان هر كه در افتـــــــاد بر افتاد

گر جان بدهد سنگ سيه لعل نيفتد

با طينت اصلي چه‌ كند ، بد گـــــــهر افتاد

حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود

بس طرفه‌ي حيفيست كه اكنون بسر افتاد

خلاصه اينهم شرح حال ديروز و امروز منه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جريان اون چند روزيي كه نبودم!!!

باز هم سلام . چنان هفته‌ي پر كاري رو داشتم كه حتي حوصله‌ي گفتنش رو هم ندارم ولي بد نيست يه كمي در بارش برا تون بگم.

اول هفته كه يه توفيق اجباري به سوي شمال داشتم كه جاي همه‌تون خالي بود . با سه تا از دوستان يه شب چالوس بوديم و مي‌شه گفت دو روز رو از دنيا و تمام اموراتش مرخصي گرفتم و فقط با دريا زندگي كردم . با دريا حرف زدم . با دريا خنديدم ، با دريا خوابيدم و با دريا هم بيدار شدم . نمازي خوندم رو به دريا ، در دل شب . زير آسمون و ماه و ستاره‌هاش

پاهام توي آب بودن . جانمازم ساحل بود و مُهرم سنگهاي لب دريا.

حال خوشي داشتم كه فكر نمي‌كنم حالا حالاها ديگه برام پيش بياد. شايد هم هرگز اين تجربه تكرار نشه. تجربه‌ي درك عظمت با تمام وجود . تجربه‌ي پرواز به ابديت با دو بال بسته و شكسته يا شايد هم بدون بال !

تجربه‌ي …

قبلا گفته‌ام و بازهم مي گم ؛ تازه دارم مي فهمم سهراب چي‌ميگه ، « تكبيرة‌الاحرام » علف چيه، « قد قامت موج » توي چه دستگاهيه ، شوره يا دشتي . شايد هم ابوعطا باشه!

اينا مال اول هفته بود .

سه شنبه شب ، تازه از دانشگاه اومده بودم كه زنگ زدن خونه كه يه نفر تصادف كرده و شماره‌ي خونه‌ي شما روي مبايلش آخرين نفر بوده و ما هم شما رو خبر كرديم . همونجا از طرف پرسيدم چه شكليه؟ ريش داره نداره؟

گفت ريش چيه آقا ؟! مصدوم دختره ! من كه كمي جا خورده بودم ، گفتم اسمش رو نمي دونين؟ گفت :«

………….» . من كه نمي دونستم اين بنده خدا كيه آدرس بيمارستان رو گرفتم و رفتم سراغ مصدوم. به قيافه مي‌شناختمش از بچه‌هاي دانشگاه بود، ولي نه باهم سلام عليك داشتيم و نه مي‌دونستم شماره‌ي من توي مبايلش چكار مي‌كنه. خلاصه اقدامات اوليه رو دكترها انجام داد بودن و فقط يه آمپولش مونده بود كه نداشتند و بايد مي‌خريدم . خلاصه آمپول رو هم خريديم. زنگ زده بودم به يكي از دوستان ديگه كه آمار دختراي دانشگاه رو از همه بهتر مي‌دونست و اون رو هم خبر كرده بودم كه بياد . و تا من آمپول رو خريدم اون هم اومد . خدا رو شكر كه اون دختره رو مي‌شناخت . ولي حالا يه مشكل ديگه پيدا شد . تلفن خونه‌ي دختره قطع بود و ما مونده بوديم كه چه كار كنيم.

بازهم خدا رو شكر كه خانوم بچه‌هاي اين دوستم خونه‌ي دختره روبلد بودن و خلاصه با هر دردسري بود . رفتن خونه‌‌ي دختره و خبر دادن .

چيزي نشده بود . فقط دختره از شُك تصادف بيهوش بود و دكترا مي‌گفتن بعد از زدن اون آمپول هر لحظه ممكنه به هوش بياد . براي همين هم من موندم بيمارستان و دوستم و خانومش رفتن كه خبر بدن و دختره هم در همين فاصله كم‌كم داشت به هوش مي‌اومد.

وقتي مادر و پدر دختره رسيدن من تو راهروي بيمرستان روبروي اورژانس نشسته بودم. باباش اول فكر كرده بود كه من زدم به دخترش ، چنان چپ‌چپ

نگاه مي‌‌كرد كه نگو. ولي بعد كه فهميد جريان چيه از خجالت سرخ شد.

خلاصه ما ديگه اومديم خونه و فرداش كه زنگ زدم بيمارستان گفتن كه همون شب مرخص شده .

بعداُ مشخص شد كه پول تلفن رو چون به اينترنت زياد وصا مي‌شدن پرداخت نكرده بودن و قطع شده بود . و اين درس عبرتي شد كه منهم همون فرداش برم و پول تلفن رو بريزم.

اون روز نه من و نه خود دختره نفهميديم چطور شماره‌ي من توي مبايلش بود ،ولي بالاخرع ديروز بعد از دو هفته ـــ اين اتفاقات مال اون چند روزي بود كه نبودم. ـــ معلوم شد كه يكي از دوستام با من كار داشاه و با اين دختره آشنا بوده با مبايلش زنگ زده به خونه‌ي ما ولي يادش رفته شماره‌ي من رو پاك كنه و نمي‌دونم بگم باعث دردسر شده يا باعث آشنايي؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه‌ها از اين كه وسط هفنه نمي‌تونم بهتون سر بزنم واقعا شرمنده‌ام  ــ نيما جون مخصوصا شرمنده‌ی شما ــ. روزهاي سه و پنج شنبه تا ساعت هفت شب دانشگاهم و وقتي برمي‌گردم دور از جون جنازه ، مثل مرده‌ها ميفتم روي تخت. شب قبلش هم چون بايد صبح زود بيدار شم كه به كلاسهام برسم.نمي‌تونم بيدار بمونم . پس فقط مي‌مونه شب شنبه ‌ها و شب يك شنبه‌ها و شب دو شنبه‌ها .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبرگزاري دانشجوي

ان ايران - تهران
سرويس سياسي
شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل ، حدود ساعت 21
سه‌شنبه شب از پاريس وارد تهران شد.
به گزارش ايسنا، مراسم استقبال از وي با حضور برخي از
مسوولين و شخصيت‌ها از جمله عبدالله رمضان زاده سخنگوي
دولت، ستاري فر رييس سازمان مديريت و برنامه‌ريزي، ابطحي
معاون حقوقي و پارلماني رييس جمهور به عنوان نمايندگي از
دولت، صحفي معاون مطبوعاتي وزير ارشاد، ميردامادي،
يوسفيان، حقيقت‌جو، شهربانو اماني و تني چند از ديگر
نمايندگان مجلس شوراي اسلامي برگزار شد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در ساعت
22:36 دقيقه شيرين عبادي با خروج از سالن انتظار فرودگاه
در جمع افرادي كه در مقابل سالن تجمع كرده بودند حاضر شد
و خطاب به تجمع كنندگان، گفت:« جايزه از آن من نيست بلكه
متعلق به ملت ايران است. اين جايزه به معناي آن است كه
خواست مردم ايران براي تحقق حقوق بشر، دموكراسي و صلح به
گوش جهان رسيده و جهان فهميده است كه ما مردم صلح‌جويي
هستيم.»
وي همچنين از كليه افراد، شخصيت‌ها و انجمن‌هايي كه در
جهت برگزاري مراسم استقبال از وي تلاش كرده بودند تشكر
كرد.
عبادي در خاتمه گفت:« مي‌خواستم در جمع شما صحبت كنم اما
خواهشمندم امشب را بر من ببخشيد از فردا مانند هميشه
خدمتگزار شما خواهم بود.»
عبادي همچنين در هنگام خروج از هواپيما در پاسخ به
پرسشهايي از خبرنگاران حاضر،گفت:« خواستار آزادي
زندانيان سياسي هستم.»
عبدالله رمضان زاده، نيز در سخناني كوتاه در مقابل سالن
ترمينال شماره 3 فرودگاه مهرآباد هر گونه قصد سوء
استفاده سياسي از اهداي جايزه صلح نوبل به شيرين عبادي
را مردود دانست.
پس از ورود شيرين عبادي به ترمينال شماره 3 فرودگاه
مهرآباد، زهرا اشراقي با اهداي يك حلقه گل بر گردن وي
كسب جايزه صلح نوبل را به وي تبريك گفت.
مادر و بردار شيرين عبادي نيز در مراسم استقبال از وي
حضور داشتند.
در هنگام حضور شيرين عبادي در سالن انتظار فرودگاه و در
حاليكه از ورود افراد به داخل سالن جلوگيري مي‌شد عده‌اي
در مقابل سالن انتظار فرودگاه ضمن تجمع، به سر دادن
شعارهايي همچون «درود بر عبادي»، «عبادي، عبادي تو
افتخار مايي»، «بانوي صلح ايران خوش آمدي به ايران» و
«آزادي عدالت اين است شعار ملت» مي‌پرداختند.
همچنين شعار‌هايي در انتقاد از خاتمي نيز از سوي تعداد
معدودي از استقبال كنندگان شنيده مي‌شد.
تعداد قابل توجهي از جمعيت استقبال كننده را زنان تشكيل
مي‌دادند و برخي از آنها با در دست داشتن دسته‌هاي گل و
عكس‌هايي از شيرين عبادي اقدام به سر دادن شعارهايي با
مضمون تبريك اهداي جايزه‌ي صلح نوبل به وي مي‌‌كردند.
بر اساس گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران
(ايسنا)، در مقابل سالن شماره 3 فرودگاه مهرآباد نيز
عده‌اي در حدود 30 تا 40 نفر با در دست داشتن
پلاكاردهايي با سياسي دانستن اهداف اهداي جايزه صلح نوبل
به شيرين عبادي مخالفت خود را با اين امر ابراز كردند.
بر روي يكي از اين پلاكاردها نوشته شده بود: «وقتي
مي‌بيني دشمن برايت كف مي‌زند بايد بداني كه به تيم خودي
گل زده‌اي.»
گزارش خبرنگاران خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از
مقابل سالن‌هاي انتظار فرودگاه مهرآباد حاكي از تداوم
حضور استقبال كنندگان از شيرين عبادي تا نيمه شب و حضور
چشمگير نيروي انتظامي براي حفظ نظم و امنيت محل است.
بنابراين گزارش، گروهي از وكلا و خانواده‌هاي زندانيان
موسوم به ملي - مذهبي نيز در ميان جمعيت استقبال كننده
مشاهده مي‌شدند.
گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، حاكي
است پس از سخنان شيرين عبادي در جمع جمعيت استقبال كننده
،رفته رفته از تعداد حاضران كاسته شده و محوطه مقابل
سالن‌هاي انتظار فرودگاه خلوت‌تر شد.
حضور خبرنگاران داخلي و خارجي براي استقبال از شيرين
عبادي چشمگير بود.
از ساعتي قبل از ورود عبادي خيابانهاي منتهي به فرودگاه
مهرآباد با ترافيك سنگين مواجه شد و همچنين جمعيتي بالغ
بر هفت هزار نفر در مقابل سالنهاي انتظار فرودگاه در
انتظار ورود عبادي بودند.
پس از انجام مراسم استقبال شيرين عبادي راهي منزل شد
.شيرين عبادي طي سخنان كوتاهي در منزل خود گفت كه
چهارشنبه ساعت 10 صبح در كانون مدافعان حقوق بشر مصاحبه
مطبوعاتي خواهد داشت.
به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري دانشجويان ايران
(ايسنا)، وي كه در بدو ورود به منزل خود مورد استقبال
جمعي از دوستان، آشنايان قرار گرفته بود همچنين در
سخناني به شرح چگونگي اطلاع از اهداي جايزه صلح نوبل
پرداخت.
وي گفت:« من براي سيماي شهر تهران يك هفته به پاريس رفته
بودم، وقتي قرار بود برگردم تلفني از كميته صلح اطلاع
دادند، خبري مهم دارند در حاليكه من اصلا از كانديداتوري
خودم خبر نداشتم. داستان آقاجري بود كه از من لايق‌تر
است. پس از تصميم گيري كميته، وقتي اسم خودم را شنيدم
خبرنگاران هجوم آوردند؛ فدراسيون بين المللي حقوق بشر كه
مقر آن در پاريس است نيز مصاحبه‌اي مطبوعاتي برايم
گذاشت. از آن موقع به بعد داستان همين است كه
مي‌بينيد.امروز هم در ايران اير، دوستان بسيار لطف كردند
كه خودم را لايق آن نمي‌دانم.»
وي تاكيد كرد:« اين جايزه از آن من نيست از آن مردم
ايران است. از آن همه كساني است كه براي بشريت،
دموكراسي، صلح در ايران فعاليت كرده‌اند و مي‌كنند. من
قطره كوچكي از اين دريا هستم.»
انتهاي پيام

 شيرين عبادي در جمع خبر نگاران

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بدين افسونگري ، وحشي نگاهي

             مزن بر چهره رنگ بي گناهي!

                شرابي تو ، شراب زندگي بخش،

                   شبي مي‌نوشمت خواهي نخواهي!

 

« فريدون مشيري »

 

چشم دل باز كن كه جان بيني

………آنچه نا ديدني‌ است، آن بيني!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پناه حق باشيد

/ 0 نظر / 59 بازدید