حافظ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شطرنج!

شطرنج،همه چيز از همون شطرنج شروع شد . يادته؟ بايد يادت باشه چون هنوزهم كه هنوزه من يادمه و به خوبي هم يادمه ، با تمام جزئيات ، با تمام حركات ، البته نه حركت مهره‌ها بلكه حركت‌هاي تو ، حتي اون لحظه‌اي كه دستت خورد به اون سرباز سفيدت و افتاد روي سراميكهاي كف پذيرايي ، و تو براي برداشتنش به من اجازه ندادي .

بعيد مي‌دونم اون روز رو به خاطر نداشته باشي. شايد هم اصلا به ياد نداشته باشي و من تنها به اين دليل كه خودم اون روز رو خوب يادمه ، اين تصور برام تداعي شده كه براي تو هم همين حس وجود داره .

من اون شب رو يادمه ، چون هر حركت مهره‌هاي مشكي رو مدتها طول مي‌دادم تا شايد چند لحظه‌اي بيشتر با تو پشت يك ميز بشينم . جوري كه همه فكر مي‌‌كردند كه من بازي كن ماهري هستم و با فكر بازي مي‌كنم . هه !!! در حالي كه من به تنها چيزي كه فكر نمي‌‌كردم بازي شطرنج بود . مهره‌ها خودشون حركت مي‌كردند و دست من رو هم با خودشون مي‌كشوندند روي صفحه‌ي شطرنج. حسي خوشايند همراه با رؤياهاي زيبا براي آينده . آينده‌اي كه هيچ وقت در واقعيت به وجود نيومد و تنها در رؤيا ماند .

من اون شب رو يادمه چون وقتي به راحتي مي‌تونستم با دو حركت وزيرت رو ازت بگيرم ، تنها كاري كه كردم تغيير مسير بازي به نفع تو بود .

من اون شب رو يادمه چون وقتي وزيرم رو جلوت گذاشتم و تو وزيرم رو زدي ديدم كه براي اولين بار توي بازي شطرنج ، يك نفر از خوردن وزيرش نه تنها ناراحت نشده بلكه انگار نيمي از دنيا رو هم بهش دادن و از خوشحالي تو پوست خودش نمي‌گنجه.

من اون شب رو يادمه چون تو نه تنها رُخم رو از من گرفتي ، بلكه با يك نگاه كه دنبال عكس‌ العمل از دست رفتنه رخ مي‌گشت ، آروم و قرار من رو هم از من گرفتي . اگه يادت باشه من در اون لحظه سرم رو انداختم پايين . يك وقت فكر نكني كه از ناراحتي بود ، اصلا اين طور نيست . تنها دليلش اين بود كه مي‌خواستم :« رنگ رخساره خبر ندهد از سر درون !»

من اون شب رو خوب يادمه ، چون تونستم تو رو مات كنم ، اما تنها در بازي شطرنج و نه بيشتر . و نه تنها موفق نشدم حتي اندكي از وجود مهربون تو رو بدست بيارم ، بلكه هرچيزي رو هم كه در درون خودم داشتم ، همه و همه رو به يكباره از دست دادم . به يكباره !!!

درسته كه من تو رو مات كردم ، ولي اشتباه نكن! اين تو بودي كه مات كرده بودي . اونهم نه يك شاه بازي شطرنج رو بلكه يك انسان رو ، يك موجود زنده رو. من مات تو بودم ، مات و مبهوت !

آره اون روز بود كه من مات شدم و مات موندم تا ابد و مي‌مونم تا لحظه‌ي خوش مرگ .

حالا ديگه سالها از اون خاطره‌ي خوش بازي شطرنج مي‌گذره . نمي‌دونم اصلا تو چيزي از اون ماجرا يادت مونده ؟!!! نمي‌دونم اصلا اونقدر برات ارزش داشتم كه اون خاطره رو بخواي به ياد بياري؟!!! ولي من تا ابد اين خاطره رو توي قلبم زنده نگه مي‌دارم . و هر چند كمي سخته ولي سعي مي‌كنم اون رو به همون صورت شيرين حفظ كنم تا هر بار كه اون رو به ياد ميارم ، باز هم همون لبخند نستالژيك ــ غم شيرين ــ هميشگي روي لبام بياد.

ديگه فرقي نمي كنه كه يادت هست يا نه . ولي من خوب يادمه.

 

                                           تو باغي كه مترسك باغبونه

                                                                          بهاري نيست! هرچي هست خزونه

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمايش آدم و حوا براي كمك به مهرانه قائمي

 



آي جوانان كه پشت چت نشستـــــه ؛ شاد و خندانيد
كمي آنسوتر از ديوار چت رووم ها ؛
قلبي سپيد در انتظار دستان مهربان شماست


حتما تا حالا توسط سايت هاي مختلف مهرانه قائمي ؛ دختر 19 ساله اي رو كه از بيماري ريه رنج ميبره شناختيد . مهرانه براي درمان به كمك تك تك ما احتياج داره .

اكنون فرصت مناسبي است تا با جمع شدن دور هم يك روز شاد و به ياد ماندني رو فراهم كنيم تا ضمن تماشاي نمايش آدم و حوا توسط گروهي از بچه هاي بنياد فرهنگ و زندگي ؛ پول حاصل از فروش اون رو به مهرانه اختصاص بديم.


روز نمايش : 11 مهر 1382؛ ساعت 5 بعد از ظهر
مكان نمايش : سهروردي شمالي . پايين تر از شهيد بهشتي . خيابان ميرزايي زينالي غربي . كوچه پاكزاد . پلاك 15 . ساختمان بنياد فرهنگ و زندگي

 


راستي به برنامه علاوه بر تئاتر ؛ موسيقي هم اضافه شده تا هر چه بيشتر بتونيم يك روز شاد و به ياد ماندني داشته باشيم .

زمان فروش بليط : چهار شنبه ؛ 9 مهر 1382 ؛ ساعت 5 تا 6:30 بعد از ظهر
مكان : خيابان وليعصر ؛ شمالي ترين قسمت پارك ملت ؛ كنار وسايل بازي كودكان

 

اين چند خط بالا رو كه خونديد . اين خبر رو توي وبلاگ

http://aazaad.blogspot.com خوندم . حالا خودتون رو بذاريد جاي مهرانه و بعد تصميم بگيريد كه آيا دوست داريد بيايد يا نه .

قيمت بليطش هم 1500 تومن بيشتر نيست . فكر نمي‌‌كنم كسي باشه كه با خرج كردن اين مقدار پول مشكلي براش پيش بياد و يا از زندگي وا بمونه . ماها روزانه چندين برابر بيشتر از اين مقدار رو خرج مي‌كنيم و به روي خودمون هم نمياريم ولي با اين پول مي‌تونيم جون يك نفر انسان يه دختر هم سن و سال خودمون رو به راحتي نجات بديم و به علاوه روز خوشي رو هم در كنار هم ديگه داشته باشيم . يك روز به ياد موندني . و راه خوبي هم هست براي اون كسايي كه توي اي‌ميلهاشون ابراز علاقه كرده بودند كه يه جورهايي دور هم جمع بشيم و با هم بيشتر آشنا بشيم . پس به اميد ديدار همه‌ي شما در مكان مذكور .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اندرزهاي كوچك زندگي !

دارم كتابي رو مطالعه مي‌كنم به اسم اندرزهاي كوچك زندگي ، اين كتاب رو يكي از دوستان امانت داده تا بخونم . كتاب خيلي جالبيه . نوشته‌ي جكسون براون و ترجمه‌ي شبنم خوشبخت .

اين كتاب رو جكسون براون براي پسرش نوشته و به گفته‌ي خودش كاري رو كه فكر مي كرده چند ساعته تموم بشه ، چند روز طول كشيده . اون در باره‌ي لحظه‌اي كه كتاب رو به پسرش هديه داده مي‌گه :

« لحظه‌ي فوق العاده‌اي بود. من تمام اون چيز هايي رو كه در باره‌ي يك زندگي خوب و شاد و پر بركت مي‌دونم نوشتم . و حالا اون رو تقديم به پسم مي‌كنم كسي كه در خيلي از موارد آموزگار من بوده .»

به نظر من اگه كسي اونقدر توانايي داشته كه آموزگار پدرش باشه ، پس بايد داراي پدر بزرگي هم باشه و گفته‌هاي اون پدر خالي از لطف نيست . پس هر از چند گاهي چندتا از اون نصيحتهاش رو مي‌نويسم تا شايد به درد ما هم بخوره .

1 ـــ روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش.

2 ـــ حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب رو تماشا كن .

3 ـــ براي فردايت برنامه ريزي كن.

4 ـــ از عبارت « متشكرم » زياد استفاده كن.

5 ـــ نواختن يك آلت موسيقي رو ياد بگير.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جاي پا

در پهن دشت خاطر اندوهبار من برفي به هم فشرده و زيبا نشسته است برفي كه همچو مخمل شفاف شير فام بر سنگلاخ وي ، ره ديدار بسته است آرام و رنگ باخته و بيكران و صاف يعني نشان ز سردي و بي مهري ي من است در دورگاه تار و خموش خيال من اين برف سال هاست كه گسترده دامن است چندين فرو نشستگي و گودي ي عميق در صافي ي سفيد خموشي فزاي اوست مي گسترم نگاه اسفبار خود بر او بر مي كشم خروش كه : اين جاي پاي اوست اي عشق تازه ، چشم اميدم به سوي توست اين دشت سرد غمزده را آفتاب كن اين برف از من است ،‌ تو اين برف را بسوز اين جاي پا ازوست ،‌ تو او را خراب كن

 

 

سيمين بهبهاني

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

 

/ 0 نظر / 19 بازدید