هنوز عاشق‌ترينم !

تا به حال نديده بودم كسي به خودش دروغ بگه

تا به حال نديده بودم كسي به خودش دروغ بگه؛ اگه شما ديديد براي من هم تعريف كنيد تا ببينم درست تشخيص دادم يا نه؟!
نميدونم يه نفر به چه مرحله‌اي مي‌رسه كه حتي به خودش هم دروغ مي‌گه؟! چرا؟
فكر مي‌ كنم خدا چشم رو فقط براي چروندن نداده باشه پس چشمات رو باز كن‌! سعي كن حقايق رو ببيني ! شايد اين چيزي كه ديدي فقط تصوري از حقيقت باشه ــ سراب ــ ، شايد هم خود حقيقت ــ آب‌ــ؛
براي تشخيص اين موضوع زمان مهمترين فاكتوره مراقب باش اون رو از دستش ندي.
چون :

زندگي رسم خوش‌آينديست
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
زندگي پرشي دارد اندازه‌ي عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه‌ي عادت از ياد من وتو برود.
زندگي حس غريبيست كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاريست كه در خواب پلي مي‌پيچد
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست
زندگي هندسه‌ي ساده‌ي تكرار نفسهاست

آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي گيرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله‌ اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خواموشي گناه ماست


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه خبر جالب ؟!!!

تاريخ داره براي من تكرار ميشه
سال قبل همين موقع ؛ استاتيك ؛ معادلات ديفرانسيل؛عروسك توي ماشين؛
پيوستن به هواداران انقلاب مشروطيت در دانشگاه .

امسال ـــ البته تا به حال ــ مقاومت مصالح ؛ ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين شعره يه جورايی به حال وهوای امشب من می خوره :

هنوز عاشق‌ترينم !

هنوز عاشق‌ترينم اي تو تنها باور من
بغير از با تو بودن نيست هوايي در سر من

هنوز عطر تو مونده در فضاي خانه‌ي من
هنوز هم بيقراره اين دل ديوانه‌ي من

من تشنه‌ي محبت درد آشناي هجرت
دلم به اين جدايي هرگز نكرده عادت

ناكامي از تولد همزاد بخت من بود
ندارم از تو شكوه اين سرنوشت من بود

بي تو حديث عشق رو ديگر باور ندارم
جز با تو بودن آرزويي در سر ندارم

مي پيچه عطر خاطره در خلوت شبهاي من
تكرار اسم قشنگت شده عادت لبهاي من

فراموشم نكن ، فراموشم نكن
تويي تنها دليل بودن من
به ياد من باش ، فراموشم نكن




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

( اين هم از شعر امشب)
اين يکی رو هم يه جورايی دوست دارم بنويسم ؛ آره :



خنده‌ي تو

نان را از من بگير ، اگر مي‌خواهي،
هوا را از من بگير ،اما
خنده‌ ات را، نه .

گل سرخ را از من مگير
سوسني را كه مي كاري،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سر ريز مي كند ،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو مي‌زايد.

از پس نبردي سخت باز ميگردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني،
ام خنده‌ات كه رها مي شود
وپرواز كنان در آسمان مرا مي‌جويد
تمامي در‌هاي زندگيرا
به رويم مي‌گشايد.

عشق من، خنده‌ي تو
در تاريك ترين لحظه‌هامي شكفد
واگرديدي، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاريست،
تنها بخند،زيرا خنده‌ي تو
براي دستان من
شمشيري است آخته.

خنده‌ي تو در پاييز
در كناره‌ي دريا
موج كف‌‌آلوده‌اش را
بايد بر فرازد ،
ودر بهاران ،عشق من ،
خنده‌ات را مي‌خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم،
گل آبي ،
گل سرخ،
كشورم كه مرا مي‌ خواند.

بخند برشب
بر روز، بر ماه ،
بخند بر پيچاپيچ خيابان‌هاي جزيره
بر اين پسر بچه‌ي كمرو
كه دوستت دارد ،
كه دوستت دارد.
اما آنگاه كه چشم مي‌گشايم و مي‌بندم،
آنگاه كه پاهايم مي‌روند و باز مي‌گردند،
نان را ، هوا را ، روشني را ‌،
بهار را ، هستيم را ،
از من بگير
اما خنده ات را هرگرز
تا چشم از دنيا نبندم .

پابلو نرودا
1951

/ 0 نظر / 12 بازدید