در راه عشق و وسوسه اهرمن بسيست!...پيشرو و گوش دل به پيام سروش کن

بنام او !

و خدا چه زيبا دل را توان آموختن داد حتي برتر از فكر ،

دل را قدرت داد تا بفهمد دروغ و راست را،

نگاه را ، احساس را ...

و ما ميتوانيم كه از دلمان عشق ورزي بياموزيم ،

هم را باور كنيم و دروغ را ساعتي كنار بيندازيم ،

بوسه را از نو بنيان نهيم و دل را به قصد عشق

ميان دو آسمان زيبايي و نگاه

پرواز دهيم !

اين چند كلام حرف حساب رو تو وبلاگ نيما خوندم ، خيلي خوشم اومد . و بدون اجازه‌ي اون اينجا نوشتم . جاي باحاليه اگه وقت كرديد ، نه، حتما سري بزنيد ؛ تضمين ميكنم بدتون نياد ، فقط قبلش بگم اونهم مثل من كيلو متري مي‌نويسه . اگه حوصله‌ي خوندن نداريد ، سيوش كنيد و بعدا بخونيد ـــ البته فقط يك بار اين كار رو مي‌كنيد و بار هاي بعدي تا كامل نخونيد دلتون آروم نمي‌گيره چون خودم هم اين بلا سرم اومد !!!! ـــ . همين بقل توي لينكها (( خونه‌ي دوست رو)) پيدا كنيد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما حافظ :

اي نور چشم من سخني هست گوش كن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش كن

در راه عشق و وسوسه اهرمن بسيست

پيش رو و گوش دل به پيام سروش كن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند

اي چنگ ناله بر كش و اي دف خروش كن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

خواهي كه زلف يار كشي ترك هوش كن

ساقي كه جامت ز مي صافي تهي مباد

چشم عنايتي به من درد نوش كن

سرمست در قباي زر افشان چو بگذري

يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن

فكر كنم ديگه واضح تر از اين نمي‌شد راه و رسم عاشقي رو نشون داد پس :

پيش رو و گوش دل به پيام سروش كن

هر چي دلت مي‌گه همون رو انجام بده . اصلا يه سؤال دارم . كسي ميتونه عضوي از بدن رو معرفي كنه كه از دل به خدا نزديكتر باشه ؟ من كه فكر نمي‌كنم اين سؤال جوابي هم داشته باشه ، اين جاست كه مي‌گن چو داني و پرسي سؤالت خطاست .

ولي من مي‌ گم : مي‌خواستم از صنعت ((استفهام انكاري )) استفاده كرده‌ باشم تا كمي هم ادبياتم رو به رختون كشيده باشم ! ــ اين حرف براي مزاح بود .ــ

حالا يه سؤال ديگه . جاي عشق كجاست ؟ جايي بجز دل مي‌شه به اين وسعت پيدا كرد ؟

تنها جايي كه بتونه واژه اي به اين عظمت رو تو خودش جا بده فقط و فقط دله . اين رو كه ديگه همه تون قبول دارين . غير از اينه ؟

حالا يه كمي به اين موضوع بيشتر دقت كنيد ؛ معشوق

… عشق … دل…

آره درست فهميديد ، عشق جايي قرار داره كه پيش و بيش از هر چيز ديگري ، به خدا نزديكه . پس مي شه اونقدر دل رو وسيع كرد، اونقدر عاشق بود ، اونقدر دل رو به خدا نزديكش كرد كه ديگه با خودش يكي بشه .

خدا ، دل ، عشق . چقدر زيباست اون لحظه‌اي كه اين سه يكي شوند و از اون زيبا تر حاصل و آخر كاره . وقتي دل ، خدا و عشق رو ، همه و همه در يك نقطه جمع كني اون وقت هرچي كه دل بخواد ، همونيه كه خدا مي‌خواد ، هموني كه عشق مي‌طلبه و آيا تو در اين ميان چيز ديگري هم مي‌خواهي؟

پس همه چيز در گرو دل توست ، دلت را صاف كن ! كينه ها را دور بريز ! همه را دوست بدار ! به معناي واقعي عاشق باش ! تا به هر آنچه خواهي برسي .

تا دلت با خدا يكي شود!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يكي از دوستان ــ گردو ــ توي كامنتشون خواسته بودن كه يه فال براشون بگيرم . من هم با كمال ميل اين كار رو انجام دادم و اگه هر كي ديگه هم بخواد با اشتياق كامل براش فال مي‌گيرم :

خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت ، نه اين زمان انداخت

فكر كنم توي هر خونه‌اي ديگه يه جلد ديوان حافظ پيدا بشه . پس زحمت پيدا كردنش باشه با خودتون و من فقط همين دو بيت مطلع رو نوشتم ،در هر صورت اگه پيدا نكردي بگو تا تو پست بعدي همه‌اش رو بنويسم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو ام ای کسی که بيش از همه دوستت دارم!

راستي اگه يه چيزي بگم يه جورايي جوابم رو ميدي . با تو هستم .

اگه بگم : «همين الان اون چشماي خوشگلت رو ببند ، سرت رو بگير به طرف آسمون دلت رو پرواز بده ، حالا نيت كن مي‌خوام برات فال بگيرم! »چي ميگي؟

بعدش كه فالت رو گرفتم هرچي كه بود نيتت رو بهم ميگي؟!

بهم ميگي كه آيا منهم اون وسط ها جايي داشتم يا نه ؟

.

.

.

ديدي كه من درست مي‌گفتم!

 


گر من ز مي مغانه مستم هستم
گر كافروگبرو بت پرستم هستم
هر طائفه اي به من گماني دارد
من زان خودم هرآنچه هستم هستم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه نكته‌ي جالب!

تو اين چند وقته كه وبلا گ مينويسم ، ديدم نسبت به مسائل مختلف خيلي عوض شده و مدام در هر چيزي به دنبال نكته‌اي مي‌گردم كه بتونم بيام و براي همه بيان كنم و از نظراتشون با خبر بشم . ببينم كه چقدر با بقيه همراهم ،از چه كسايي عقب ترم و از چه كسايي جلو ترم . فكر كنم ديگه نيازي به گفتن خوبي ها و محاسن اين حس نباشه .

ولي اين حالت يك سري معايبي هم داره ، مثلا خود من ديگه كاملا از اين نكته سنجي خسته شدم چون هر طرفي رو كه نگاه مي‌كنم چيزي جز ناحقي و بي عدالتي چيزي نميبينم .

شاملو با اون عظمتش كه به تنهايي مي‌تونه افتخار يه ملت باشه بايد در يك قبرستان معمولي دفن شده باشه ، اونوقت كافيه كه فلان كسك بميره ، كسي كه تا به حال نه كسي ديدش و نه اون چنان مي‌شناسنش، ولي چنان مراسم تدفين و بارگاه و مقبره‌اي براش ميسازن كه

يا يه جوون كه آدم خجالت مي‌كشه از زيبايي و نجابت توي صورتش نگاه كنه بايد سر چارراه گل بفروشه ‌ـــ در باره‌ي اين جوون تو پست بعدي براتون تعريف ميكنم . ـــ

و خيلي مثالهاي ديگه كه خودتون بهتر از من مي‌دونيد و گفتنش تكرار مكرراته .

چرا بايد اينطور باشه؟

در مورد معايب وبلاگ نويسي يه چيز ديگه رو هم روشنك بهش اشاره كرده كه خالي از لطف نيست من هم تكرارش كنم . روشنك ميگه وبلاگ نويسي آدم رو از لذت خوندن كامل و دقيق وبلاگ‌هاي دوستان محروم مي‌كنه . اولش كه اين رو شنيدم ديدم راست ميگه . اون اوايل كارم ، خيلي بيشتر براي خوندن وبلاگاي دوستان وقت مي‌ذاشتم . مثلا همين ((خونه‌ي دوست )) رو از ليست وبلاگهاي به روز شده پيدا كردم و حالا اگه يه شب نرم اونجا اون شب صبح نمي‌شه . يا مهرداد . يا كوير . يا آيدين و همه‌ي شما ها كه به اينجا ميياييد و خلاصه رفت و آمد داريم .

چه كسي فكر مي‌كرد كه اين همه دوست خوب پيدا كنم ؟ (جريان من و آيدين كه خيلي جالب شروع شد . ـــ هر چند كمتر كامنت مي‌ذاره ولي مطمئنم ميياد اينجا ــ )

ولي دقتي رو كه الان توي خوندن وبلاگها مي‌كنم خيلي بيشتر از قبله . دليلش رو هم نمي‌دونم !!! شايد از همون نكته سنجي كه بهش اشاره كردم نشأت گرفته باشه .

زياد سرتون رو به درد نمي‌ارم. خلاصه اينكه فعلا كه قصد ندارم كه وبلاگم رو تعطيل كنم ولي اگه يه روزي خداي نكرده ديدم كه نمي‌تونم با كسي ارتباط برقرار كنم و ديگه كسي حرفي براي گفتن با من نداره و كامنتهام خالي شده مطمئنا اون روز ، روز مرگ اينجاست . ــ خداي آن روز را نياوراد ‌( فعل دعايي !)‌ ــ راستي خوب راهي براي تعطيليه اينجا نشونتون دادم . نه؟!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در دور دست قويي ...

سپيده

در دور دست قويي پريده بيگاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

لبهاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.

در هم دويده سايه و روشن.

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي‌فروزددر آذر سپيد.

همپاي رقص نازك ني‌زار

مرداب مي‌گشايدچشم تر سپيد

خطي زنور روي سياهيست؛

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.

ديوار سايه‌ها شده ويران.

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.

سهراب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

آقا من كم آوردم هرچي گشتم نتونستم يه شعر مناسب براي حسن ختام پيدا كنم .براي همين اولين كسي كه توي كامنتش يه حسن ختام بده يه دنيا ازش ممنون مي‌شم .

ولی عکس که دارم

دوست فراموش کی کند.....هر کس که لهل ياری و مهر و وفا بود

رفتی ز پيش ديده ام ای مهربان ولی......پيوسته نقش روی تو در قلب ما بود.

رويا جان دستت درد نکنه به موقع نجاتم دادی تلافی می‌کنم . قول می دم!

اين يکی رو هم نيما لطف کرده که از اون هم يه دنيا ممنونم .

دل در اين پيرزن عشوه گر دهر مبند /کاين عروسی است که در عقد بسی دامادست

 

 

افق!

/ 0 نظر / 61 بازدید