دوش می‌امد و رخساره بر افرخته بود...... تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

 

 

دوش مي‌آمد و رخساره بر افروخته بود

تا كجا باز دل غمزده‌اي سوخته‌ بود

رسم عاشق كشي ئ شيوه‌ي شهرآشوبي

جامه‌اي بود كه بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود مي‌دانست

و آتش چهره بدين كار بر افروخته بود

گرچه مي‌گفت كه زارت بكشم مي‌ديدم

كه نهانش نظري با من دلسوخته بود

كفر زلفش زلفش ره دين مي‌زد و آن سنگين دل

در پيش مشعلي از چهره بر افروخته بود

دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت

الله ! الله! كه تلف كرد و كه اندوخته بود

يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد

آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت ، برو خرقه بسوزان حافظ

يارب اين قلب شناسي ز كه آموخته بود

 

اين غزل رو در آهنگ جان عشاق با صدای استاد شجريان  کنسرت آمريکا ۱۳۶۹ می‌تونيد پيدا کنيد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آب ! مظهر پاكي ، لطافت ، بخشند‌گي ، صفا .......

آب ! روشنايي ، زلال دريا .

دريا ! مادر آب ، مأمن رود ، مَأواي قطره و ماهي و صياد ماهي گير.

دريا ! بزرگ ، زيبا ، مواج ، بي انتها .

انسان ! ذره‌اي كوچك ولي با قدرت تباهي بزرگ.

انسان !

بعد از دوازده ساعت رانندگي تو جاده چالوس تازه ساعت نه شب رسيديم

به مقصد.اينبار اونقدر خسته بودم كه از عادت هميشگي هم صرف نظر كردم ويك راست با لباس وارد دريا نشدم. ودر عوض يه راست راهي رخت خواب شدم و جاي شما خالي اندازه‌ي همون رانندگي تو جاده خوابيدم . نمي‌دونم اين آب و هواي شمال چه تأثيري داره كه آدم يا خوابه يا گرسنه‌است و يا هردو!

يادم مياد سال سوم دبيرستان بودم و عيد رفته‌بوديم شمال وقتي برگشتم يكي از دوستام از بس كه چاق شده بودم من رو نشناخت!!!!

بذاريد براتون از جاده بگم . اگه از من بپرسن كدوم جاده رو براي رانندگي بيشتر از همه دوست داري ، بر عكس بعضي ديگه كه از جاده چالوس خيلي مي‌ترسن ، من فقط جاده چالوس رو اسم مي‌برم . ساعت نه صبح كه از خونه زديم بيرون ساعت ده و نيم اول جاده چالوس بوديم . ولي تا ساعت يازده و نيم فقط صد متر رفتيم جلو . و اين همه ترافيك و معطلي فقط به خاطر چندتا جوجه پليس بود كه اول جاده به همه گفته بودن جاده يك طرفه شده ، ولي در حقيقت همچين خبري نبود و قبل از ميدون و تونل امير كبير ماشينها توي هم گره خورده بودند.خلاصه ساعت يازده و سي و پنج دقيقه وارد اولين تونل شديم . چون تونل سيستم تهويه نداشت ماشينها رو چندتا چندتا ميفرستادند داخل كه مردم اون تو خفه نشند. مردم هم تا چرخشون وارد تونل مي‌شد مثل زنداني‌هاي تازه آزد شده ـــ از جمله خودم ـــ

پا رو مي‌ذاشتند روي گاز و دست رو روي بوق ، و جيغ و داد كنان از تونل رد مي شدند . اين تيكه‌ي راه و جيغ و داد و بوق توي تونل تا آخر جاده توي همه‌ي تونلها ادامه داشت و به نوعي باعث خنده‌ هم شده بود. توقف بعدي توي ترافيك كه دو ساعت و 45 دقيقه طول كشيد ، بعد از سد كرج بود . كه دليلش هم معلوم نشد . ولي اينبار ديگه مردم بيكار ننشستن و يكي از اون جوونهاي با حال كه ماشينش سيستم داشت يه نوار بندري گذاشت و اكيپي ريختن توي يكي از اين باغهاي كنار رودخونه و شروع كردن به بزن و برقص . مردم هم كه اوضاع رو اينجوري ديدن جمع شدن توي همون باغ و مجلس بزم و طرب بر پا كردن . جاي شما خالي بود ، البته جاي اين آدمهاي متحجر و عقب مونده كه فعلا زور دارن هم خالي بود تا بيان و نسل سوم انقلاب رو ببينند و تعريف كنند. بهترين جاي باغ ته باغ بود ، يه ــ گلاب به روتون ــ موال داشت كه نه شير داشت و نه آفتابه‌ي درست حسابي . حالا چرا بهترين جا بود ، براي اينكه من اونجا با يه بنده خدا آشنا شدم كه اون هم براي قضاي حاجت اومده بود ولي چون از اوضاع بي خبر بود مجبور شده بود .....

خلاصه اين بنده خدا با هزار زحمت و كمك بقيه‌ي دوستاش تونست از اون وضعيت رها بشه و به جمع اهل طرب بياد و بشه‌ پايه‌ي رقص من . جاتون خالي بساط براه بود تا لحظه‌اي كه اولين ماشينها از روبرو اومدند و نويد باز شدن راه رو دادند.

آخر جاده رو بيشتر از بقيه جاهاش دوست دارم . وقتي از لابلاي اون كوههاي تراشيده شده رد مي‌شي احساسي مركب از شوق و لذت ديدن اين طبيعت زيبا همراه با صداي آب رودخونه كه در كنار جاده‌ حركت مي‌كنه و بوي نم و جنگل و سبزي درختها كه فضا رو پر كرده. تقريبا مي‌شه گفت تمام حواس ممكن رو تو اين جاده براي لذت بردن به كار مي‌بردم . همچنين حس كوچك بودن در مقابل اين كوههاي بزرگ ، من رو ياد عظمت و قدرت خالق هستي مي‌انداخت و باعث مي‌شد كه علاقه و عشق رو به اون بيشتر از هميشه در خودم حس كنم .

فرداي روزي كه رسيديم دريا آروم بود و تنهاي خسته‌ و كرخت رو به سوي خودش مي‌طلبيد . از صبحانه تا ناهار رو توي آب بودم و تازه بعد از ناهار هم كنار ساحل روي شنها دراز كشيده بودم . شنا كردن با بچه ماهي‌هايي كه زير سايه‌ي بدنت پناه مي‌گيرند و دورت مي‌چرخند خيلي لذت بخش بود . ميشه گفت روز دوم رو با دريا سر كردم ، حتي شب رو هم با دريا بودم ولي جريانات شب رو توي يك فرصت ديگه براتون مي‌گم ، اون شب بود كه فهميدم وقتي سهراب مي‌گه :« من نمازم رو پي تكبيرة الاحرام علف مي‌‌خوانم ، پي قد قامت موج !» يعني چي ، اونجا بود كه قد قامت موج رو فهميدم .

روز سوم رفتيم به جنگلهاي عباس‌آباد . تصوير جنگل و كوه و مه رو با هم در نظر بگيريد ، حالا يه رودخونه‌ي كوچك و يه آبشار كه از همون جويبار به وجود اومده رو به اون تصوير اضافه كنيد ، بعد هم كمي رنگ زيباي قرمز رو به نشونه‌ي عشق و يه سيب سرخ رو عوض جاي خالي يار به اين بوم اضافه كنيد . حالا دوست دارم بگيد چي مي‌بينيد؟

بيشتر از اين ديگه توضيح نمي‌دم و بقيه‌اش رو مي‌‌گذارم به عهده‌ي خودتون و ذهنتون . شايد بخواهيد بعضي چيزهاي ديگه رو هم به اينها اضافه كنيد تا نقاشي‌ تون زيبا تر بشه .

از جمله اتفاقات جالبي كه اونجا افتاد اين بود كه ، آبشاري كه گفتم بد جوري من رو وسوسه كرد كه ازش عكس بگيرم و همين كار رو هم كردم . يه عكس هم با آبشاره گرفتم كه در نوع خودش بينظير بود، فقط يه ربع ساعت طول كشيد كه من بتونم يه راهي به بالاي اون آبشار پيدا كنم و خودم رو به اون بالا برسونم ، فقط همينقدر بگم كه همه‌ي مردم داشتن نگاه مي‌كردن و با خودشون مي‌گفتن كه الان اين پسره مي‌افته پايين . خلاصه رفتم بالا و يكي از زيباترين عكسهاي زندگيم رو گرفتم ، ولي حالا مونده بودم كه چطوري بيام پايين . به هر بدبختي و زحمتي بود خودم رو رسوندم به پايين آبشار ولي در لحظه‌ي آخر پام لغزيد و تا گردن رفتم توي آب سرد.جاتون خالي بود تا شما هم مثل ملتي كه اونجا جمع شده بودن بخندين. تازه يه زوج جوون از بالا و پايين رفتن من فيلم هم گرفته بودن و وقتي من سر تا پا خيس داشتم مي‌رفتم طرف ماشين اومدن جلو و مثل خبر نگارها پرسيدن :« آقا شما نصيحتي براي جوونها ندارين؟» من هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده گفتم:« تا ميتونيد جووني كنيد و به حرف و حديثهاي دور و برتون هم توجه نكنيد.» اين هم عاقبت ماجراجويي بود كه باعث شد تا خود ويلا شلوارم رو از پنجره‌ي ماشين بيرون بدم تا شايد خشك بشه و ديگه نپرسيد كه موقع رانندگي چي پام بود چون جواب نمي‌دم !

روز چهارم اتفاق خاصي نيفتاد و چون دريا هم مواج بود نمي‌شد براي شنا به دريا رفت . براي همين با جوونهاي ويلاهاي همسايه تو شهرك خلبانها واليبال و گوجه و وسطي بازي كرديم . و وقتي هم كه هوا تاريك شد دور يه آتيش نشستيم و از خاطرات گذشته گفتيم ، آواز خونديم ، جك گفتيم، از سياست حرف زديم ، قل‌قل كرديم و

……… آخر سر هم چون فردا صبح همه عازم تهران بوديم خداحافظي كرديم و تا نوبت بعدي كه همديگه رو ببينيم آرزوي ديدار دوباره گفتيم .

راستي از اونجا هم من به بعضي از دوستان سر زدم و كامنت هم گذاشتم ، ولي جالب اين بود كه اين كار رو از كافي نت انجام ندادم !

يكي از همسايه‌ها يه كامپيوتر نُتبوك داشت كه مودم هم داشت . ولي چون اكانت چالوس نداشتيم و حس و حال پيدا كردن كافي نت هم در دسترس نبود به اكانت تهران من و با تلفن بين شهري كانكت شديم ! ــ خالي بندي نيست شاهد دارم ، نيما ، براي كوير هم كامنت گذاشتم ــ فكر نمي‌كنم شرايطي جالب تر از اين براي كسي پيش اومده باشه كه با نوتبوك از چالوس وصل بشه به اكانت تهران تا فقط كامنتهاي شما رو بخونه و براي ديگران كامنت بذاره.

فكر كنم ديگه از شمال گفتن بس باشه فقط يه چيز ديگه اونهم اينكه ايراني رو هيچ وقت نمي‌شه به زور مجبور به كاري كرد . اگه ايراني بخواد بزنه و برقصه و شادي كنه ويا زن ايراني بخواد توي دريا شنا كنه ، روسري سرش نكنه، با پسرها وسطي بازي كنه و هزاران مورد ديگه كه خودتون بهتر از من مي‌دونيد، هيچ كس نمي‌تونه جلوش رو بگيره . حتي اگه موفق بشه كه مدتي به ظاهر جلوي ايراني رو بگيره ،كه خيلي سخته، باز هم ايراني كار خودش رو انجام مي‌ده و اين به خاطر يك چيزه:

«ايراني هميشه شاده و هميشه پيروزه»

چو ايران نباشد تن من مباد !

بشنو آواز مرا از دور ،‌ اي جانان من

اي گرامي تر ز چشمان ، خوبتر از جان من

اولين الهام بخش و آخرين پيمان من

كشور پير من ، اما پير عالي شان من

طبع من، تاريخ من ، ايمان من ، ايران من!

ابولقاسم لاهوتي(1264ــ1336)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر نوي امشب :

اجاق سرد

مانده از شبهاي دورادور

بر مسير خاموش جنگل،

سنگچيني از اجاقي خُرد؛

واندر او خاكستر سردي.

همچنان كاندر غبار اندوده‌ي انديشه‌هاي من ، ملال انگيز،

طرح تصويري در آن هر چيز؛

داستانش حاصل دردي.

روز شيرينم كه با من آشتي بودش،

نقش ناهمرنگ گرديده.

سرد گشته سنگ گرديده.

با دم پاييز عمر من ، كنايت از بهار و چهره‌ي زردي

همچنان كه مانده از شبهاي دورادور ،

بر مسير خاموش جنگل ،

سنگچيني از اجاقي خرد ؛

اندر او خاكستر سردي.

پدر شعر نوي فارسي و استاد بلامنازع شعر نو ، « نيما يوشيج »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حسن ختام:

حافظ:

حال خونين دلان كه گويد باز**** وز فلك خون خم كه جويد باز

شرمش از چشم مي‌پرستان باد **** نرگس مست، اگر برويد باز

رهي معيري:

رفت و نرفت نكهت گيسوي او هنوز

غرق گل است بسترم از بوي هنوز

روزي كه داد دل به گل روي او« رهي »

مسكين نبود باخبر از خوي او هنوز

 

 

/ 0 نظر / 144 بازدید