جريان از اين قرار بود



اولش كه شنيدم روز يكشنبه بود و فرداش امتحان ترموديناميك داشتم. حدود ساعت 8 شب بود و تنها شانسي كه آوردم اين بود كه براي امتحان آماده بودم.اصلا فكر نمي‌كردم يه همچين اثري داشته باشه فقط يادمه كه رفتم تو اتاق در رو قفل كردم و افتادم روي تخت. تا چند دقيقه تو فكر بودم نمي‌دونم چه حالتي بودهرچي بود زياد خوشايند نبود.
بعدش بلند شدم ورفتم پشت ميز مثلا براي امتحان درس بخونم ولي تو اين دنيا نبودم.خلاصه اينكه مثل همه‌ي شباي ديگه كه قبل از امتحان تا صبح مي‌نشستم،اونشب هم تا صبح بيدار بودم نميگم درس نخوندم ولي درس هم نخوندم .

صبح با ماشين از خونه زدم بيرون اولش مي خواستم مثل هرروز تا كرج برم ولي بعد از كمي رانندگي براي اولين بار فهميدم كه رانندگي با حواس پرت يعني چي براي همين ماشين رو تو پاركينگ مترو صادقيه پارك كردم و با مترو رفتم كرج بعد ا ز چند ماه دوباره سوار مترو مي‌شدم . راستش ديگه اصلا حوصله’مترو رو ندارم ــ برعكس پارسال ـ
خلاصه‌اش اينكه با هر مصيبتي بود سر امتحان خودمو جمع و جور كردم و ورقه رو دادم . برگشتني اشكان منو تا دم مترو رسوند . اونهم يه جورايي به حال و وضعم پي برده بود چون اصلا توي راه حرف نزديم و وقت خدا حافظي هم تا جايي كه تونست با ماشين اسكورتم كرد.

امتحان بعدي 9 تيربود و فرصت براي فكر كردن زياد . روز اول رو با خودم كلنجار رفتم، فكرم اصلا كار نمي كرد حتي تصور يه همچين اتفاقي هم برام قابل باور نبود چه برسه به خودش .
روز دوم هم دست كمي از اولي نداشت تنها چيزي كه آرومم مي كرد كاست نيلوفرانه‌ي افتخاري بود :

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري ...
.....

دل من كوره‌ي سوزان عشق است
دلم سوگند پاكش جان عشق اسـت
دلم اين عاشق شوريده‌ ي مست
نمك پرورده‌ي دامان عشق است ...


خدايا عاشقـان را با غم عـشـق آشـنا كن
ز غمهاي دگر غيرازغم عشقت رها كن
توخود‌گفتي كه درقلب شكسته خانه داري
شكسته قلب من جانـا به عهد خود وفا كن ...


خدايا !خدايا! يگانه تويي
همه گريه ها را بهانه تويي
نگارا ! نگارا! تو باغي بهاري
دل ساده ام را ،تو نقش و نگاري

بهارا ! بهارا ! بهانه مگير
ز خاكستر ما زبانه مگير
كوير دلم را تو باران نوري
تو رودي تو دريا تو شوق عبوري
جدا زتوام غبار هوا
به خود برسان دوباره مرا...


باز هم ميگم اصلا فكر نمي كردم همچين تاثيري داشته باشه تا سرتون نياد نمي فهميد من چي ميگم و خدا كنه سرتون نياد .

اوضاع وقتي بدتر شد كه فهميدم اصلا شرايط اين اتفاق مناسب نيست نه از نظر فرهنگي و نه از نظر مالي .نمي دونم چرا ولي احساس گناه يا كوتاهي مي‌كردم يا يه چيزي تو اين مايه‌ها .

درمانده شده بودم نمي دونستم بايد چه‌كار كنم از طرفي هم امتحان بعدي نزديك بود و نمي خواستم دوباره بلاي پارسال سرم بياد ،
براي همين استخاره كردم ولي نه براي خودم بلكه اول براي اونها از خدا مي خواستم خوب بياد تا من هم نفس راحتي بكشم چون ميدونستم لياقت بهتر از من رو داره ولي چه كنم كه دست من نبود و بد اومد و توش تشويش هم بود(من خودم استخاره نكردم و اين كلمات يه نفره كه لطف كرد اونهم تلفني از شهر قم كه ازش ممنونم).
استخاره كردم وضعيت بهتر بشه بدتر شد ، تنها راهي كه بنظرم رسيد استخاره‌ي دوم بود ولي اينبار براي خودم و اون براي همين دوباره زنگ زدم به حاج آقا حجتي اونهم هنوز هيچي نگفته بودم كه گفت :(( پسرم اقدام كن ؛ هم فكرش خوبه هم عملش و هم نتيجه‌اش))

من كه قافلگير شده بودم تشكر كردم و گوشي رو گذاشتم . مونده بودم اون از كجا سن و سال و هدف منو فهميده بود براي همين يك كمي دلم آروم گرفت و همه چيز رو سپردم دست خدا ـــ اگه باور نمي كنيد همينجا رو بخونيد البته چند صباحي قبل ترش رو ـــ و تصميم گرفتم پا پيش بگذارم و حرفهام رو بگم .

از پيشامد روزگار فرداي اون روز از بيرون مي اومدم كه توي راه ديدمش . اين اتفاق رو به فال نيك گرفتم و به تصور خودم خواست خدا بود كه فرصتي پيش بياد تا من اقدام كنم .

توي ماشين اول از اين مطمئن شدم كه قولي نداده باشه بعد رفتيم يه گوشه نشستيم و تا نيمساعت اول همه‌ي حرفها حول موضوعات متفرقه بود مثل آسمون بنفش و ستاره و ماه شبرنگ ولي بالا خره من حرفم رو زدم و ديگه هيچي نگفتم و فقط منتظر جواب شدم ، نمي دونم اون چه حال و هوايي داشت ولي مثل اينكه از قـ ...... هيچي ولش كن.

فكر مي‌كنم سعي در توجيه من داشت شايد هم داشت خودش رو توجيه مي كرد نمي دونم هرچي بود گذشت .

بعدش اون رو رسوندم به مقصدش و برگشتم خونه . حالم بهتر شده بود مي‌تونم بگم خيلي بهتر شده بود يه احساس خاصي داشتم مثل كسايي كه كار بزرگي انجام داده باشند يا مفيد واقع شده باشن ـــ براي من واقعا بزرگ بود چون تا به‌حال اينطور با كسي حرف نزده بودم يا شايد هم تا به‌حال تصميم به اين بزرگي توي زندگيم نگرفته بودم ؛ البته تو اين زمينه و براي خنده و سرگرمي اين و اون رو زياد سر كار گذاشته بودم ولي اين يكي سر كاري نبود. ــــ

فرداي اون روز با خيال راحت مقاومت مصالح خوندم و با اينكه فكر مي كردم هيچي بلد نيستم ولي درس رو خوب مي فهميدم . تا اينكه شب شد و من هم چون خيلي خسته شده بودم يه سري به اينترنت زدم و طبق معمول اول اومدم همينجا داشتم چندتا مطلب آماده رو اينجا ميگذاشتم كه يه نظر جديد ديدم بازش كردم ساعتش مال چند دقيقه قبل بود و صاحب نظر هم مسافر ديروزي . رفتم تو مسنجر ديدم بله چراغش روشنه و ....

اون شب از همون شبها بود که تکرار بی نهايت يه آرزو رو دلش بود. در ضمن من اون شب بدون دروس حوضوي آيت‌ا... (نشانه‌ي خدا) و از اون بالا تر لسان‌ا... (زبان خدا) شدم .

همراه ديروزي، فرداي اون روز مسافر كوه و بيابون بود و من هم براي سلامتيش دعا(2A ) كردم همون طور كه خودش خواسته بود . ـــ تازه قرار بود سوقاتي هم بياره كه يادش رفت ـــ و من هم امتحان مقاومت مصالح رو خوب دادم و دو روز وقت داشتم براي امتحان ديناميك . تنها كارم شده بود نوشتن مطلب واسه اينجا ــ روزهاي 4تا 11 تير رو ببينيد چندتاش رو هم حذف كردم ـــ يا با خودم حرف مي‌زدم يا با خدا يا با ... .

ــــ همين الان كه داشتم اينا رو مي نوشتم لو رفتم و يك فضول اومد و همه‌اش رو خوند، تا به حال كسي از اين ما جرا خبر نداشت ــــ

خلاصه‌اش مي‌كنم تا روز قبل از امتحان ديناميك فكر مي‌‌كردم جوابش مثبت باشه ولي همون روز بود كه همه چيز معلوم شد .
از امتحان و بقيه اش چيزي نمي گم .فقط همين بس كه احتمال قبولي هست.

چند روز بعدش براي اينكه سر حرفم بمونم و هر جور كه شده اوضاع روتغيير بدم تصميم احمقانه‌اي گرفتم تا بياد و تو --------- منوببينه و تا دو روز هم ادامه دادم ولي از بد يا خوب روزگار زد و مادر يكي از عزيزان فوت كرد و من تا سه چهار روز شديدا دستم بند بود و بنا به شرايط مجبور شدم از تصميمم منصرف بشم .

يكي از همون شبها يه ميل جديد داشتم ساعت سه شب بازش كردم كه حرفهاي جالبي توش گفته شده بود حرفهايي از بزرگ شدن ، يك احساس يك طرفه ، محكمتر بودن ووو... .

با خوندن اون ميل تصميم گرفتم يك سري حقاقيق رو بگم ولي فرصتش پيش نيومد و چون داشت دير مي‌شد تنها راه باقي مونده يعني اينجا رو امتحان كردم و اميدوارم اين حقايق زياد تلخ نباشن .

اول اينكه تو اصلا باعث ناراحتي من يا توهين به من نشدي ولي خوب با احترام به تو و اون و انتخابت بايد بگم از تصميمت اصلا خوشحال نشدم و با توجه به استخاره‌ها اميدوارم در آينده همه چيز بر وفق مرادتون باشه و از اعتمادت پشيمون نشي اين خواست قلبي منه باور كن ــ در ضمن من به حق انتخابت هم معتقدم و به خوبي نيت تو ايمان دارم ــ .

در مورد كارهام و عكس‌ العمل‌ هام هم بايد بگم هر كاري كه كردم فقط و فقط به خاطر خودت بود تا شايد نظرت عوض بشه آخه من فكر مي‌كردم كار درستي انجام مي‌دم ــ در باره‌ي درست و غلطش آينده قاضي خوبي مي تونه باشه ــ و اگه ذره‌اي در اين ميون به فكر خودم بوده باشم خدا از من نگذره و از اين حرفها... (من سالها پيش، از عاشقي استعفا دادم و تصميم گرفتم كه خودم رو بسپارم دست خودش وعاشق همه باشم و تو شادي‌ها و غمهاشون كنارشون باشم .)

دوم اينكه اگه ميدونستم كه دير يا زود گفتنش هيچ فرقي نمي كرده و به قول خودت من سراب ديدم و همه چيز يك طرفه بوده (البته اگه چيزي ...) هيچ وقت سر راهت سبز نمي‌شدم و اين روابط خوب توي عالم همسايگي رو تحت تاثير قرار نميدادم .

سوم اينكه هميشه اينرو از من به خاطر داشته باش كه اگه واقعا بهش اعتماد ناب داري همه چيز تو همون آقاي كمان‌ داره ... .

و حرف آخر اينكه اميدوارم از اين حرف هاي من ناراحت نشي و من رو براي اين دخالت بيجا ببخشي ــ مي‌دونم اين كار رو مي‌كني ــ و دوست دارم حتما به ما سر بزني و ما رو تو غم و شادي‌هات مثل يه دوست و حتي مثل يك برادر ـــ البته اگه بخواي ـــ شريك بدوني و مثل قبلا وقتي مي‌بينيمت شاد و سر حال و صميمي باشي درست همون كه بودي . من هم هر كاري ازم بر بياد و تو بخواي آماده‌ام كه انجام بدم تا تو به هدفت برسي .

با همه‌ي اين حرفها من هنوز هم معني اون استخاره‌‌ها رو نفهميدم و اميدوارم تو فهميده باشي .

دعاي خير من اگه خدا قبول كنه هميشه بدرقه‌ي راه تو و اونه و اميدوارم خوشبخت بشي و در پناه حق زندگي خوشي داشته باشي .

و چون باز هم مي‌بينمت خداحافظي نمي‌كنم و مي‌گم موفق و خوشبخت باشي.



/ 0 نظر / 10 بازدید