حافظ حديثِ نغز از بس كه دلكش است..... نشنيد کس که از سر رغبت زبر نکرد

 

 

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نكرد

ياد حريفِ شهر و رفيق سفر نكرد

يا بخت من طريق محبت فرو گذاشت

يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد

گفتم مگر بگريه دلش مهربان كنم

در سنگ خاره قطره باران اثر نكرد

شوخي مكن كه مرغ بيقرار من

سودايِ دامِ عاشقي از سر بِدَر نكرد

هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من

كاري كه كرد ديده من بينظر نكرد

من ايستاده تاكُنمش جان فداي چو شمع

اُو خود گذر بمن چو نسيم سحرنكرد

حافظ حديثِ نغز از بس كه دلكش است

نشنيدِ كس كه از سر رغبت زبَر نكرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به مناسبت ورود پاييز.


اشك‌هاي نريخته


باز هم تو از راه مي‌رسي
با كوله‌باري از حرف‌هاي ناگفته
فريادهاي نزده
اشك‌هاي نريخته
و هديه‌هايي كه هنوز به صاحبانشان نداده‌اي
باز هم تو از راه مي‌رسي
با كوچ پرندگان عاشق
با فرش كردن كوچه‌ها و خيابان‌ها از نشانه‌هاي خودت
با صداي نم نم باران شاعرانه‌اي كه تمام شاعران را از شعر سيراب مي‌كند
با زبانه‌هاي آتش در هواي مه‌آلودت
با فرياد رعدهايي كه به سبك شدن دردهايت كمك مي‌كنند
با غروبت، با سكوتت
و با حضورت به ما مي‌فهماني كه آمده‌اي
آمده‌اي تا بدانيم و به ياد داشته باشيم كه هميشه مي‌آيي و زندگي در گردش است
و آمده‌اي براي آن كه بگويي تكرار برايت رنگي از بي‌رنگي دارد
هميشه تازه‌اي و اين تازگي را در همه روزهايت مي‌توان ديد
و مي‌آيي براي اين كه من و ما بدانيم كه زيبايي‌ها هيچ وقت تمام نمي‌شوند و خالق زيبايي‌ها هميشه حاضر است براي آن كه تو را به ما نشان بدهد تا از تو درس بگيريم و عاشقانه زندگي كنيم.
چون تو نيز از اويي، جلوه‌اي از او و جلوه‌اي از لطافت و مهرباني‌اش.
و با آمدنت فرياد مي‌زني كه هميشه آغازي هست و پاياني هست
و براي هر اتفاق تازه‌اي فرصتي داده مي‌شود كه بايد آن را غنيمت شمرد.
و آغاز كرد و به هدف رسيد
ممكن است پايان فرصت‌ها لحظه‌اي ديگر باشد و ممكن است هزارها سال بعد كه حتي اعداد به ما اجازه شمارشش را ندهند
پس آغاز كردن را مي‌توان از تو آموخت و آن را مشق كرد
و نه تنها از تو، از هر چه كه مانند توست مي‌توان آموخت.
مي‌آيي كه به تمام تازه‌نفسان، نفس تازه ديگري ببخشي و يادگاري از خويش برجاي بگذاري.
برگ‌هاي پاييز صداي قدم‌هاي مرا مي‌شنوند...
من سردم است و فكر مي‌كنم وقت آن است كه لباس‌هاي پاييزيم مرا در آغوش بگيرند
و براي اين همه دوري زار زار بگريند
از راه مي‌رسي...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم سلام

اين دانشگاه و درس و كلاس هنوز شروع نشده خودش رو نشون داد . درسها اونقدر سخت شدن كه موندم چه‌كارشون كنم . فكر نمي‌كنم هيچ رشته‌اي به اين سختي باشه . من كه ديگه دارم خسته مي‌شم . بيخود نيست كه همه‌ي بچه‌هاي مكانيك يا كچل شدن يا چشماشون خيلي ضعيف شده و يا بالا خره يه مرضي گرفتن . فكر نكنيد دارم ننه من غريبم بازي در ميارم ها !

خوب اگه باورتون نمي‌شه يه كمي آمار مي‌دم بهتون تا باور كنيد .

تا حالا اسم مقاومت مصالح به گوشتون خورده اونهم از نوع دو ؟

ديناميك ماشين چطور؟

در باره‌ي سيالات نظر خاصي نداريد؟

آوه راستي طراحي اجزاء رو داشت يادم مي‌رفت .

مقاومت يك هم با اجازه‌ي دوستان هم نياز ورداشتم .

ديگه درس‌هايي مثل زبان تخصصي و زبان فارسي جزء درسهاي هلو حساب مي‌شن.

خوب اين تازه يه طرف قضيه بود . طرف ديگه با كلاسهاي روز‌هاي جمعه شروع مي‌شه . از هفته‌ي پيش كه هفته‌ي سوم سال بود مقاومت دو آقاي دكتر خاني پور كلاس فوق العاده گذاشتن و حضور غياب هم مي‌كنند .

هنوز هيچي نشده دكتر بيگلو ــ معاون وزير نيرو در انرژي‌هاي نو ــ هوس امتحان به سرشون زده .

« آريانا » ، استاد سيالات كتاب جديدش رو معرفي كرده تا هم فروش بره و هم خودش معروف بشه و به قول خودش به علم و دانش خدمتي كرده باشه !

باز خوبه زبان انگليسي حاليمه و دكتر غفاري هم حضور غياب نمي‌كنه ، اگر نه مجبور بودم اين يكي رو هم تحمل كنم .

همه‌ي اساتيدمون يه طرف ، اين خانوم دكتر سميعي ــ دانشجوي دكترا است ولي بايد دكتر صداش كنيم ــ استاد زبان فارسي عمومي هم يه طرف . خير سرش حداقل فوق ليسانس زبان فارسي رو داره ولي از آرايه‌ها هيچي حاليش نيست . براي هر شعري كه مي‌خوند سه تا آرايه اون مي‌گفت و ده بيستا هم من مي‌ذاشتم روش . آخر سر با هم بحثمون گرفت سر آرايه‌ي تناقض يا پارادوكس ، و قراره اگه من اين هفته قانعش كنم بيست اين درس رو بهم بده و ديگه منهم نرم سر كلاسش. تا ببينم موفق مي‌شم يا نه .

ديگه بگم براتون از اين رئيس دانشگامون كه مي‌خواد به طور غير رسمي دختر پسر ها رو از هم جدا كنه ولي بنده خدا خبر نداره كه رئيس قبلي هم خواست از همين غلطا بكنه كه حالا داره توي دانشگاه ابهر رياست مي‌كنه . اين يكي هم اگه خيلي اذيت كنه سر از يكي از همين آبادي هاي دور افتاده در مياره .

تنها اتفاق خوبي كه افتاده اينه كه استاد ديناميك ماشين ، دكتر عليرضا انتظاري ، ـــ يكي از مخهاي مملكته كه لنگه نداره ، عضو انجمن مركزي مكانيك ايران و از كسايي كه توي سر فصلهاي درسي صاحب نظره و در ضمن فكر كنم بچه‌هاي فني بشناسنش و كتاباي ترجمه‌ي اون رو بخونن ـــ داره يه سفر يك ماهه مي ره به استراليا و ما هم يك ماه راحتيم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند تا از همون توصيه‌هاي آقاي جكسن براون به پسرش :

زير دوش آب براي خودت آواز بخون .

اگه مجبور شدي با كسي درگير بشي ضربه‌ي اول رو تو بزن .

براي هر مناسبت كوچكي جشن بگير.

اجناسي رو كه بچه‌ها مي‌فروشند بخر .

هميشه در حال آموختن باش .

هرچه را كه بلدي به ديگران بياموز .

از مكانهاي مختلف عكس بگير .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از اين به بعد مي‌خوام هر وقت تونستم و مطلب خوبي به فكرم رسيد به پستم اضافه كنم پس اگه ديديد به روز نشده دنبال مطلباي جديد بگرديد !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به كاسه ي اين خالي

به كاسه ي اين خالي چه بوده ، كه ديگر نيست؟ تفكر و هشياري كه نيست ، سرم سر نيست تفكر و هشياري ؟ چه بيهوده مي گويي كه دشمن آسايش ازين دو فراتر نيست خوشا كه چنين مستم ز خويش برون هستم به كو به مفرسا در كه كس پس اين در نيست كه خفته چنين با من تو پيرهني يا تن كه با تو مرا خفتن پذيره ي باور نيست ز باور وناباور به ياوه سخن گفتم مراد من از معنا به لفظ ميسر نيست تمامي ي تن حسم و در تب آغوشت به منطقم از عصيان خلاص مقدر نيست به كاسه ي اين خالي كنون ز جنون سرشار تجاسر كودك هست تعقل مادر نيست سزد كه تو از ياري حريم نگه داري نياز عطشناك به خون كبوتر نيست

 

سيمين بهبهاني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام:

 

اتفاقم بسر کوی کسی افتادست..........که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

به دلارام بگو ای نفس باد سحر............کار ما همچو سحر با نفسی افتادست

/ 0 نظر / 49 بازدید