كوير

در آغاز، هيچ نبود،
كلمه بود،
و آن كلمه خدا بود.
كلمه بي زباني كه بخواندش،
و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه مي تواند بود؟
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود،
و با نبودن چگونه ميتوان بود؟
و خدا بود و با او عدم،
و عدم گوش نداشت.
حرف هايي هست براي گفتن،
كه اگر گوشي نبود نمي گوييم.
و حرف هايي هست براي نگفتن؛
حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند.
حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.
و سرمايه ماورايي هر كسي
باندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.
حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا،
كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند.
و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند.
كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند…
اينان همواره در جستجوي مخاطب خويشند،
اگر يافتند يافته مي شوند…
و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند.
و اگر او را گم كردن،
روح را از درون به آتش مي كشند
و دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.
و خدا براي نگفتن، حرف هاي بسيار داشت،
كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟
هر كسي گمشده اي دارد،
و خدا گمشده اي داشت.
هر كسي دوتاست،
و خدا يكي بود.
هركسي باندازه اي كه احساسش مي كنند، هست.
هر كسي را نه بدان گونه كه هست، احساس مي كنند،
انسان يك لفظ است كه بر زبان آشنا مي گذرد
و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود.
کوير(دکتر شريعتی)

/ 0 نظر / 21 بازدید