وجدان درد!

What is this deep gap between us
Is there any one to bridge it

**********************************************
امان از دست اين رهگذر ها آدم نمي تونه اينجاهم با خودش و خداي خودش و همه‌ي همدردها صحبت كنه جون مادرت دست بردار آهاي رهگذر

12.gif28.gif34.gif

**********************************************
وجدان درد!

اين‌هم يه نوع درده كه مثل همه‌ي دردهاي ديگه مي‌تونه مزمن يا زود گذر باشه ــ اونش ديگه به زخامت پوست بستگي داره ــ تنها تفاوتش با بقيه‌ي دردها اينه كه با مسكن و مرفين و ... ساكت نمي‌شه .
نمي خوام بگم گرفتار نوع مزمنش شدم ولي خوب درد ميكنه ديگه هيچ جوره هم ساكت نميشه . جالب اينجاست همه وقتي به ديگران بدي مي‌كنن دچار وجدان درد مي‌شن اما درد وجدان من به خاطر بدي به ديگران نيست( اينجاست كه آدم طعم ظلم به ديگران رو مي‌چشه ) بلكه درد من بخاطر ظلميه كه به خودم كردم . آخه دارم يه جورايي ميزنم تو سرخودم؛ دارم خودم رو سركوب مي كنم ــ جالبه نه؟ تا حالا اين مدليش رو نديده بوديد ؟! بايد بگم اميدوارم سرت نياد چون اصلا حس خوشي نيست . ـــ
از جبر روزگار حتي ديگه مي‌ترسم دربار ه‌‌ي خودكرده‌ام حرف بزنم . حالا به اون احساس قبلي خفقان ، سكوت، تنهايي و نااميدي رو هم اضافه كنيد بعد با توجه به خصوصيات من كمي هم نمك و فلفلش رواضافه كنيد؛
بعداز همه‌ي اين اوصاف پيشنهاد مي‌كنم كه اصلا خودتون رو جاي من نگذاريد، نه براي دلسوزي ونه حتي براي امتحان كردن و ارضاي حس كنجكاوي . چون مي دونم به هيچ چيز نمي‌رسيد جز اين نمايشي كه من الان دارم بازي مي كنم و اسمش زندگيه .
ممكنه بگيد: همه داريم همين كار رو انجام مي‌ديم
اون وقت من ميگم كه : نمايشهاي شما يا كمديه يا عادته يا تراژدي ويا هر چيز ديگه كه هست . ولي نمايش من يه مدل جديده كه شايد يكي در هزار نفر از شما مثل من بازيگرش باشه .
نمايش من از بيرون كمدي نشان داده مي‌شه ولي در درون يك تراژدي واقعيه،زندگي براي من يك چيزي بدتر از مرگ سهرابه ،بدتر از سوگ سياوش و ... چون اينا همه افسانه است ولي من دارم اين نمايشنامه رو بازي مي كنم .ـــ از واكنش‌هاي بقيه‌هم معلومه كه تا حالاش كه بازيگر خوبي بودم ــ
ولي بالاخره يه روزي يه جايي پرده‌ي آخر اين نمايش هم مثل همه‌ي نمايش‌هاي ديگه تموم مي‌شه و چهره ي اصلي زندگي من مشخص مي‌شه اون روز ــ كه ديگه من احتمالا بين شما نيستم ــ اين نوشته رو بخونين و هر كدومتون دليل بعضي رفتارهاي من رو به يادتون بياريد .ـــ در ضمن فكرهاي بد هم نكنيد قصد كار نامعقولي ندارم ولي اين حقيقتيه كه بايد يه روز پيش بياد؛ ومياد. ـــ
اين يه قسمت از سناريوي زندگي منه:


يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
راهي نروم كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه اين روزگار خوش است
همه چيزبراه و بر وفق مراد است وخوب.
تنها دل من،دل من ، دل نيست ؛ آري
ومن بايد خود را وقف همه كنم




*********************************************
( لطفا نگيد كه هنوز سرم به سنگ نخورده)


گريه كردم گريه كردم اما دردمو نگفتم
تكيه دادم بر غرورم تا ديگه از پا نيفتم

چه ترانه بي اثر بود مثل مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكفتن آخرين خدا نگهدار

با تو فانوس ترانه يه چراغ شعله‌ ور بود
لحظه‌ها چه عاشقانه قاصدك چه خوش خبر بود

كوچه ها بدون بن‌بست آسمون پر از ستاره
شب‌ ها گلخونه‌ي خورشيد واژه‌ها شعر دو باره

اسم تو تا دم آخر توي اون كوچه‌ي خلوت
بغض بي وقفه ي آواز گريه‌هاي بي نهايت

گريه كردم گريه كردم اما دردمو نگفتم
تكيه دادم بر غرورم تا ديگه از پا نيفتم

**********************************************

هما فتحي ، نمي‌دونم اسمشون رو شنيدين يا نه . شايد هم خوب بشناسينشون .
از معدود شاعره‌هايي مي‌باشند كه با وجود اينكه شعراشون كمي زن‌گرايانه به نظر مياد ولي مناز شعراشون لذت مي برم .براي همين هم
ازتون مي‌خوام اين شعر رو به دقت بخونين و بهش فكر كنين .
وحالا اين شما واين هم هما :


کدامين عاشق دلخسته ای با من يکی همدرد خواهد شد؟
کدامين چشمه ی چشمی برايم اشک خواهد ريخت؟
دگر آيا کسی از خاطرم سرشار خواهد شد؟
کسی آيا پس از من می تواند قصه ام را بازگو سازد؟
بگويد دختري ِِاز شهر عشق و آرزو روزی در اينجا بود
که درد عالم و آدم به جانش بود
و بس پر شور چون رودی خروشان بود
درونش چشمه ای جوشان ز مهر و عشق پنهان داشت
و تنها رهنمای او ندای قلب پاکش بود
که می گفتش : برو
از اين سرا بار خودت بربند
برو جايی که از روبه مزاجان بی خبر مانی
برو شايد در آنجا از هوای عشق پر گردی
و شايد چون قبل
شادان دختری پر ز آرزو گردی
و اينسان رفت
چنين آرام و بی غوغا
و من رفتم
اگر چه يک صدای آشفته می خواند :
همای آرزو اينجا عجب دلتنگ ديدار رخت هستيم
و ما اينجا بسی تنها و بی خويشيم
بيا شايد کمی از سايه ات بر روی ما افتد
و از روح تو
سرشار از سعادت؛باز جان گردد
ولی افسوس..........
(هما فتحی)

/ 0 نظر / 26 بازدید