خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم ***بصورت تو نگاري نديدم و نشنيدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم ***بصورت تو نگاري نديدم و نشنيدم

اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم ***بگرد سرو خرامان قامتت نرسيدم

اميد در شب زلفت بروز عمر نبستم***طمع بدور دهانت ز كام دل ببريدم

بشوق چشمه‌ نوشت چه قطرها كه فشاندم***ز لعل باده فروشت چه عشوها كه خريدم

ز غمزه بر دل ريشم چه تيرها كه گشادي***ز غصه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم

گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه ***كه من چو آهوي وحشي ز آدمي ببريدم

چو غنچه بر سرم از كوي او گذشت نسيمي***كه پرده بر دل خونين ببوي او ببريدم

به خاك پاي تو سوگند و نور ديده‌ي حافظ***كه بي رخ تو فروغ از چراغ ديده‌ نديدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست نداشتم فقط توي خوشي‌ها شركت كنم ولي

دست روزگار گونه‌اي ديگر تقدير زد

و از قافله جا ماندم.

 

غم نبيني مهربون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آموخته ام كه:

 

آموخته ام كه...

بهترين كلاس درس دنيا محضر بزركترهاست

آموخته ام كه...

وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد

آموخته ام كه...

وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،

تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.

آموخته ام كه...

هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.

آموخته ام كه...

هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.

آموخته ام كه...

اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است

آموخته ام كه...

وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم

آموخته ام كه...

هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي

دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.

آموخته ام كه

گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي

براي درك شدن است.

آموخته ام كه...

بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد

آموخته ام كه...

زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست

داشتن است.

آموخته ام كه...

زندگي سخت است اما من سخت ترم.

آموخته ام كه...

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.

آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

آموخته ام كه...

پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود

و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.

پس……………

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه خواهش : برای گرفتن نمره در درس فارسي، شديدا به نظرات  حسابی شما عزيزان در مورد كتاب مثنوی مولوی   نيازمندم!

پس لطف كنيد و يه حالی بديد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

آشنايي با مثنوي :

داستان طوطي و بازرگان جلسه اول اين داستان كه در دفتر اول مثنوي آمده است‏، يكي از پرمغزترين داستانهاي مثنوي و پر از نكات حكمي و اخلاقي و سرشار از انديشه‌هاي بلند عرفاني مي‌باشد. مأخذ اين قصه همانگونه كه مرحوم فروزانفر بازگو كرده است و مولوي آن را در پيش رو داشته است از شيخ عطار است كه آن را در «اسرارنامه» آورده است. مرحوم فروزانفر بيان مي‌كند كه اين قصه در قرن ششم شهرت داشته است و خاقاني نيز در «تحفه‌العراقين» بدان اشاره كرده است. اگرچه ايشان، حكايتي از تفسير ابوالفتوح رازي را به عنوان مأخذ اوليه ذكر مي‌كند ولي خود اذعان مي‌دارد قصه‌اي كه عطار در اسرارنامه آورده است، بسيار شبيه داستاني است كه مولانا در مثنوي بيان كرده است. ولي مولانا با قدرتي شاعرانه، بنابر اصل «تداعي آزاد» مرتب از داستان خارج مي‌شود و نكات و ظرايف بديعي را بيان مي‌كند. هيجان مولانا در جاي‌جاي اين قصه به چشم مي‌خورد. جايي از درد اشتياق، و جدايي دل صحبت مي‌كند و طوطي جان را تداعي مي‌كند كه از عالم وحدت جدا شده است و در جايي دگر به شرح اعمال زبان مي‌پردازد و ماهيت سخن و جوانب خوب و به آن را بيان مي‌كند. و از مقام «رضا» و تأثير لقمه حلال و حرام در بدن و مسيح‌آسا بودن جانها صحبت مي‌كند. و در جايي چنان مولانا در شوق اين مي‌سوزد كه نمي‌تواند حرف و صوت را در هم شكند و پوشيده‌ترين معاني را بر زبان بياورد كه خود التفات شاعرانه‌اي را به ذهن متبادر مي‌كند. آري اين قصه شرح دلدادگي و فاني شدن از اوصاف بشري و راه‌ يافتن به عرش الهي مي‌باشد.

پيام داستان در اين چند بيت خلاصه مي‌شود.

«يعني:

« اي مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من،

كه تا يا بي‌خلاص دانه باشي،

مرغكانت برچنند غنچه باشي،

كودكانت بَركَنَند دانه پنهان كن،

بلكي دام شو غنچه پنهان كن،

گياِه بام شو»

هنگامي كه طوطي خود را به مردن زده است و بازرگان او را از قفس بيرون مي‌اندازد طوطي از جا مي‌جهد و ابيات بالا را بيان مي‌كند. مي‌گويد: آنها (طوطيان هندوستان) به من آموختند كه چون تو خوش‌‌نوايي، خوش‌گفتاري، ديگران طالب تو هستند و در قفس قرارت مي‌دهند. اگر دست از اين اوصاف برداري و خود را در نزد مردم زيبا جلوه ندهي، كسي به سراغت نمي‌آيد.

«دشمن طاووس آمد فر او اي بسي شه را بكشته فر او» اگر كسي در اين جهان، رهايي مي‌خواهد و آزادي را مي‌جويد، اين بدان معنا نيست كه ديگران تو را آزاد گذارند بلكه، آزادي يعني اينكه ما خود را از يكسري اوصاف رها سازيم تا آن را كسب كنيم.

آزادي به اين معنا نيست كه خود را در چشم ديگران بياراييم چون در آن صورت اسير آنهاييم و به خاطر آنها پيشاپيش خود را دربند نهاده‌ايم، بلكه ما بايد خود را در برابر آن چشمان والا بياراييم.

آزادي يعني اسير شدن براي خداوند. و خود را پيراستن براي او. مولوي در اين داستان اين معنا را بيان مي‌كند اگر چه در جاي جاي آن نكات بديع و ظرايف دقيقي را نيز مطرح مي‌كند تا عاشقان را سيراب كند و تشنگان راه حقيقت از اين درياي بيكران توشه‌ها برگيرند و وجود خود را سامان ببخشند. اين داستان در حدود 400 بيت دارد .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

به كدامين نفرين گرفتار آمده ايم

كه خورشيد را شراب انگور داده

وزمين را به بيابان گردي

بي رونق عقل هديه!!!

جاري باشيد

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢