ای كه مهجوری عشاق روا می‌داری .... عاشقان را ز بر خويش جدا می‌داري

اي كه مهجوري عشاق روا مي‌داري

عاشقان را ز بر خويش جدا مي‌داري

تشنه‌ي باديه را هم به زلالي در ياب

با اميدي كه در اين ره به خدا مي داري

دل ببردي و بحل كردمت اي جان ليكن #1

به از اين دار نگاهش كه مرا مي‌داري

ساغر ما كه حريفان دگر مي‌ نوشند

ما تحمل نكنيم ار تو روا مي‌داري

اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست

عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري

تو به تقصير خود افتادي ازين در محروم

از كه مي‌نالي و فرياد چرا مي‌داري

حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند

سعي نابرده چه اميد عطا مي‌داري

 

#1: بحل كردمت= حلالت كردم.

 

 

 

 

 

 

سلام به دوستان عزيز. اميدوارم از آهنگ پست قبلي خوشتون اومده باشه.از اظهار لطف همه‌ شما هم ممنونم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به مناسبت فرا رسيدن روز پدر!

 

بابا آب داد. بابا نان داد... عشق داد....مهر داد... مهرباني داد....بابا مردانه پشت من ايستاد...بابا دستم را گرفت...شبهاي تبدار كودكي، بابا كنارم نشست، دستم را گرفت....وصبح، ديگر تبي نبود،گرمايم به جان بابا رفته بود........بابا خنديد..اخم كرد.. برايم خريد....بابا ازخدا گفت از  علي مرتضي گفت..بابا قصه ها برايم گفت... گفت خوب باشم..قوي باشم...گفت مهربان باشم....بابا گفت از كسي انتظاري نداشته ‌باشم... بابايم گفت به همه خوبي كنم اما انتظار چيزي نداشته باشم....... بابا صفاست...

كوهي است افراشته ؛ سايه‌ي بابا روي من هاست روي مادرهاستباباقويست بابا به هيچ بادي نمي لرزدبابا كوه است ……كوه!

 

 

داريم به روز پدر نزديك مي‌شيم. روزي كه ارزشش به خود جوش بودنشه.

همه‌تون خوب مي‌‌دونيد كه هيچ كس اسم اين روز رو روز پدر نگذاشته، ولي

براي بزرگداشت اين موجود بي همتا ،مردم اين روز رو به طور خود جوش ، به اسم روز پدر ، نامگذاري كردن.چرا؟

چون:

پدر تكيه گاه فرزند ه.

پدر سايه‌ي بالاي سر ه، درسته كه مادر از شب تا صبح بالاي سر كودكش بيدار مي‌مونه ولي كاري كه پدر از صبح تا شب انجام مي‌ده تا خانواده‌اش بتونن راحتي و آرامش رو تجربه كنن ، از بيدار موندن‌هاي مادر بيشتر نباشه، كم از اون نداره .

درسته كه نوازش‌هاي مادر آرام بخش‌ترين مسكن‌هاي دنياست، ولي بازهم نوازش پدارنه يه تأثير ديگه اي داره كه مطمئنم اغلب شما اون رو تجربه كردين.اون نگاه عاشقانه‌اي كه يك پدر به فرزندش كه خوابيده مي‌اندازه به همون اندازه لذت بخش و دوستداشتني‌ه كه ، تَشَر‌هاي روزانه‌اش.

اون كسي كه با خستگي تمام تا دم درب خونه مياد ولي تمام خستگي‌ها و افكار آزار دهنده‌ي روزانه رو همونجا پشت درب خونه مي‌گذاره و هيچ وقت به خودش اجازه نمي‌ده كه اونها رو با خودش به داخل بياره كسي جز پدر نيست.

ممكنه كه پدر كمي تند خو باشه ، با فرزندانش ــ بخصوص با دخترهاش ـــ بيشتر بگومگو داشته باشه تا خوش و بش ، ولي اگه آخر كار رو ببينيد چيزي جز خير و صلاح نمي‌تونيد پيدا كنيد.خير و صلاحي كه خيلي وقتها مادرها نمي‌تونن اون جور كه لازم و شايسته‌ است ، اون رو ببينند و مقدمات اون رو آماده كنند. و چه بسيار پيش اومده كه به دليل همين ساده‌ انديشي مادران فرزندان در دام خطرات زندگي افتاده‌اند و عمرشون رو تباه كرده‌اند. ــ سه ، چهار نمونه رو خودم با چشم خودم ديده‌ام كه ... ـــ

پدر يكي از دو دوست داشتني ترين موجود روي زمين، يكي از دو عصاره‌ي وجود ، يكي از دو ستون زندگي، يكي از ………………يكي از ……………و باز هم يكي از …………

براي همين هم هست كه وقتي اسم پدر مياد ، خواه نا خواه يه حس مطبوعي بهم دست مي ده . احساس غرور ، احساس شعف ، احساس عشق ؟؟؟ ولي نه، هيچكدوم از اينها نيست . شايد تلفيقي از اينها باشه . اگه اينطور باشه ــ‌ كه حتما هم همينطوره ـــ درصد احساس عشق بايد از همه‌شون بيشتر باشه.

و بدين دليل من نسبت به خودم احساس غرور مي‌كنم ، احساس افتخار.

چراكه اگر خدا بخواد روزي به جمع پدرهاي دنيا اضافه مي‌شم. به جمعي زحمت كش و بي ادعا و توقع .

 

در آخر هم بگم كه من اين حرفها رو براي كم رنگ جلوه دادن نقش عزيزي به نام مادر نگفتم و هرگز نه خواسته‌ام و نه خواهم خواست ، بلكه نه خواهم توانست حتي اگر بخواهم. نه تنها من كه كس را ياراي اين كار نيست .چراكه:

در پس هر مرد موفق زني نهفته‌ است كه او را پشتيباني مي‌كند .

 

خدا سايه‌ي پدر و مادر ها رو  روی سر همه‌ي ما نگه داره و ما رو از اين نعمته‌های الهي محروم نكنه.

 

 

در آخر هم روز پدر در بعضي كشورها: روز 7 سپتامبر روز پدر در استراليا است كه هميشه اولين يكشنبه ماه سپتامبره. روز پدر در امريكا و كانادا و انگليس سومين يكشنبه ماه ژوئن هست و بعضي از كاتوليك ها هم روز19 ماه مارچ رو به عنوان روز پدر جشن مي گيرند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعرم آهنگ تو دارد

من به غير از تو نخواهم ، چه بداني چه نداني

از درت روي نتابم ، چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد ، چه بجويي چه نجويي

ديده ام جاي تو باشد ، چه بماني چه نماني

من كه بيمار تو هستم ، چه بپرسي چه نپرسي

جان به راه تو سپارم ، چه بداني چه نداني

ايستادم به ارادت ، چه بود گر بنشيني؟

بوسه يي بر لب عاشق ، چه شود گر بنشاني ؟

مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي

ور بكوشي ز دل من بگريزي ، نتواني

دل من سوي تو آيد ، بزني يا بپذيري

بوسه ات جان بفزايد ، بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي

شعرم آهنگ تو دارد ، چه بخواني چه نخواني

( مهدي سهيلي )

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دوستان يه چند روزي نيستم كه بيام و وبلاگاي قشنگتون رو بخونم . پس اگه براتون كامنت نذاشتم نا راحت نشين . جاي همه‌ي شما خالي دارم به يك سفر مي رم . اميدوارم بعد از بازگشت چيزي براي گفتن داشته باشم . پس حلال كنيد. ــ به قول حافظ بحل كنين من رو ـــ

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالاخره بدن من كم آورد و عكس العمل نشون داد.

از اول تابستون تا حالا شبي نبود كه من تا صبح بيدار نشينم . زودترين ساعتي كه خوابيدم ، 4 صبح بود و ديرترينش هم وجود نداره ، چون چند شب اصلا نخوابيدم.

ولي خوب بالاخره تو اين نبرد تن به تن يا بهتر بگم «من به تن» من شكست خوردم و تن پيروز شد .

تن با اينكه خيلي ضعيف شده بود من رو شكست داد ولي به چه قيمتي؟ به بهاي از دست دادن سلامتي خودش . دوستاني كه من رو از نزديك مي‌شناسن و با من هر چند روز بر خورد دارن ميدونن كه يه مدت بود كه سرفه‌هاي من تموم نمي‌شدن .

براي همين رفتم دكتر . اولين دكتري كه رفتم چيزي بارش نبود و گفت سرفه‌هات عصبيه ــ شايد هم درست گفته آخه هركي ديگه هم جاي ما ها باشه و نتونه ……… { فهميديد چي رو مي‌گم كه } بايد هم عصبي بشه ـــ ، دومي كه گفت فلان مرض رو گرفتي ، تازه وقتي به مهرش نگاه كردم ديدم دكتر عمومي‌ه ،با خودم گفتم پس اين هم چيزي بارش نيست .

دكتر سوم متخصص داخلي و ريه بود ، يه مرد ميانسال و نسبتا خوش قيافه . وقتي مي‌خواستم وارد مطبش بشم ــ توي درمانگاه بيمارستان ــ يه خانومي رسيد و از من خواست كه قبل از من بره وگفت كه با دكتر يه كار دو دقيقه‌اي داره. من هم كه عجله نداشتم گذاشتم اون بره تو ، ولي اي كاش هرگز نمي‌ذاشتم بره تو .

چشمتون روز بد نبينه دو دقيقه‌ شد ده دقيقه ، يك ربع ، بيست دقيقه ………

من كه حسابي كلافه شده بودم ديگه طاقت نياوردم و در زدم و رفتم تو ديدم آقاي دكتر يك طرف ميز نشسته‌اند و خانوم طرف ديگه و بساط چاي و شيرني و بيسكوييت و بگو و بخند حسابي به راهه و انگار نه انگار كه من اومدم داخل مطب. تاز ه بعد از مدت كوتاهي فهميدم كه بوي قهوه توي اتاق مياد و اون نوشيدني‌ها چاي نبود بلكه قهوه بود ، ولي هر چي سعي كردم نفهميدم آقاي دكتر اون قهوه‌ي داغ رو، اون هم با اون ظاهري كه نشون مي‌داد با دقت تهيه شده ، چطوري توي اون اتاقي كه نه گاز نه قهوه جوش و نه ديگر لوازم مورد نياز ، از هيچكدوم اثري نبود ،درست كرده .

خلاصه اينكه دكتر من رو در حضور اون خانوم و در عرض دو سه دقيقه معاينه كرد . با خودم مي‌گفتم اين دكتره با اين معاينه‌اش حتما منو خوب مي‌كنه!!! توي همين افكار بودم كه دكتر گفت: « يه كپسول داريد كه هر 24 ساعت يكي مي‌خوريد. يه قرص هم هست كه هر 8 ساعت يكي مي‌خوريد. دو تا شربت هم هست كه بعد از غذا مي‌خوريد.»

داشتم با خودم مي‌گفتم خوب الهي شكر آمپول تو كار نيست كه : « سه تا آمپول هم داريد كه يكيش رو همين الان بگيريد بياريد خودم براتون بزنم و دو تاي ديگه رو هم هر سه روز يك بار بزنيد. اگه خوب نشديد 10 روز ديگه باز هم بيايد . »

با خودم گفتم :« پسر مگه تو آزار داشتي رفتي داخل و خلوت دو نفره‌ي دكتر و خانومه رو بهم زدي . حالا هم حقته دكتر برات سه تا آمپول بنويسه . تازه گفت يكيش رو هم بيار خودم بزنم تا حسابي حاليم كنه كه سزاي كارم چيه و درسي بشه تا ديگه از اين كارها نكنم . »

خلاصه از مطب اومدم بيرون و داروها رو هم گرفتم ولي آمپولش رو جاي ديگه‌اي زدم .

از حق نگذريم دكتر خوبي بود ، چون سرفه‌هام خيلي كمتر شدن و فكر كنم اون دوتا آمپول رو هم بزنم كامل خوب بشم.

ولي حالا يه مشكل ديگه برام پيش اومده . مدام يا خوابم يا دارم چرت مي زنم . اون هم به دليل خوردن اون دو تا شربته ، كه خواب آورن .

شايد باورتون نشه ، چون براي خودم هم قابل باور نبود . از جمعه صبح ساعت 6 كه خوابيدم ديگه بيدار نشدم تا شنبه ساعت 2 بعد از ظهر كه از گشنگي بيدار شدم ، غذا خوردم ، و دوباره ساعت 6 خوابيدم و يكشنبه ساعت يك بعد از ظهر بيدار شدم ،تا نشستم اين پست رو تا نيمه نوشتم و ناهار خوردم ساعت 4 شد و رفتم بيرون ولي هنوز خواب آلود بودم ،5 تا 7 بعد از ظهر تدريس زبان داشتم ، و وقتي برگشتم خونه ساعت 8 شب بود . شام رو خوردم و ساعت 1شب رفتم كه اين پستم رو كامل كنم ، ولي اصلا توان تايپ كردن نداشتم . براي همين دو باره خوابيدم ، و صبح دو شنبه از خواب بيدار شدم .

توي اين دو سه روزه كه من تقريبا همه‌اش رو خواب بودم ، چندتا اتفاق جالب افتاده بود كه من اصلا خبر دار نشدم . اوليش اين بود كه ما به يك عروسي دعوت شديم كه سه شنبه شب هست و جاي همه‌تون هم خاليه . دوميش اينكه چهار شنبه صبح مي‌ريم شمال و من تا برگشتنم دسترسي به اينترنت ندارم مگه تو نمك‌ابرود كافي‌نت پيدا كنم . سوميش اينكه پسر عمه‌ام زاييد ! اه ببخشيد يعني خانومش زاييد و من يه جايزه‌ي خوب ميگيرم آخه اسم پيشنهادي‌ من يعني « هستي » ــ اين اسم رو خيلي دوست دارم ــ رو براي دختر گلش انتخاب كرده . چهارميش اينكه ، هيچي ديگه، همين چهارمي نداشت . چرا . چهارميش هم خبر فوت محمد عروض كوهنورد خوب كشورمون بود كه پس از گذشت بيست و يك روز كه از سقوط 700 متريش همراه با بهمن مي گذره ، دار فاني رو وداع گفت . اين‌ آدم اولين مسلمان و ايرانيي بود كه اورست رو فتح كرد . ــ آرزويي كه من به خواب هم نمي‌بينم ــ

چند نكته‌ي مهم كنكوري :

1 ــ توي تزريقات دو اتاق بود كه روي يكي نوشته بود بانوان و روي اون يكي نوشته بودن آقايون . ولي نمي‌دونم چرا آمپول من رو يه خانومي اومد زد ، در حالي كه يه آقايي هم اون جا بود كه پارسالها يه آمپول ديگه رو بهم زده بود .

2ــ روي آمپوله نوشته بود :« تزريق نسج عميق عضلاني » من كه منظورش رو نفهميدم ، اگه شما فهميديد به من هم بگيد !!!!

3ــ از شماها اگه كسي هست كه توي اين دو سه روزه بياد شمال طرفهاي چالوس و نوشهر و نمك‌ابرود . بگه تا اكه خدا بخواد يه ديداري داشته باشيم .

4ــ درسته كه گفتم توي اين دو سه روزه خواب بودم ولي براي رفع و قضاي حاجت از خواب بيدار مي‌شدم . ـــ قضاي حاجت كه مي‌دونيد چيه ديگه ــ

ديگه دارم خيلي پر حرفي مي‌كنم ، چون اين پست خيلي زياد شد شعر نو نمي‌نويسم و با اجازه‌تون يه راست مي‌رم سراغ حسن ختام .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

چو دلسوزي ندارم تا بگويم درد دل با او

                                بسوزد گر زبان مانند شمعم در دهان بهتر

                                                                     « قهرمان»

فدايت اي گل خندان كه فارغ از چمني

                                      چون جانم تو عزيزي ، گر چه دلشكني

                                                                     «نظام وفا»

 

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢