دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نمي‌گيرد!

سلام . امشب دوباره مي‌خوام از اون پستهاي طولاني بنويسم .چون خيلي وقته حرف نزدم. پس طبق معمول حافظ:


دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نمي‌گيرد
ز هر در مي‌دهم پندش وليكن بر نمي‌گيرد

خدا را اي نصيحت گو ، حديث ساغر و مي گو
كه نقشي در خيال ما از اين خوشتر نمي‌گيرد

بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
كه فكري در درون ما از اين بهتر نمي‌گيرد

سر و چشمي چنين دلكش تو گويي چشم از آن بردوز
برو كين وعظ بي معني مرا در سر نمي گيرد

ميان گريه مي‌خندم كه چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نمي‌گيرد

چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوش‌تر نمي‌گيرد



بنازم به اين حافظ ، به حق لقب لسان الغيب داره.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


يه خبر مهم براي بر و بچه هاي

K.H.N



حامد يزدان نجات كه بازداشت شده بود آزاد شد، البته با قرار كفالت.
حجت شريفي دبير سابق انجمن اسلامي شريف و اسكويي از بچه‌هاي علم و صنعت هم با همون قرار كفالت ( 7 ميليون تومان ) آزاد شدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وزير علوم هم استعفا داد ــ چه فايده؟! اوني كه بايد استعفا بده نمي‌ده ! ـــ



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حكايت پشت چراغ قرمز امير آباد



پشت چراغ قرمز امير آباد بودم و خيلي ديرم شده بود.بايد در عرض يك ربع خودم رو مي‌رسوندم به تهرانپارس ــ كه البته رسوندم ، و چه‌جوريش بماند . ـــ هر چي سعي كردم تا چراغ زرده رد بشم نشد . توي خودم بودم كه ديدم يه افسر پليس داره ميزنه به شيشه‌ي ماشين . شيشه رو كه كشيدم پايين
يارو گفت گواهينامه .دادم . گفت كارت ماشين . دادم . بعد يه قبض 200 تومني جريمه داد دستم و گفت به سلامت .
گفتم : علت جريمه چيه ؟
گفت : عدم توجه به اخطار پليس .
گفتم : شما براي چي اخطار به من داديد ؟
گفت : پسر تو هنوز دستت رو بوقه كسي هم جلوت نيست ، مگه مرض داري بوق ميزني .
تازه فميدم كه پليسه چي ميگه . سرم رو از شرمندگي انداختم پايين .
داشتم راه مي‌افتادم كه يارو گفت : پسر تو مثل اينكه يه چيزيت هست .
گفتم : چطور مگه ؟
گفت : دستي رو بخوابون بعد راه بيفت .
بعد با خودش زمزمه كرد : اين بابا هم يا عاشقه ، يا مثل ما بدهكاره .
مي‌خواستم بگم شايدم هردوش ، كه ديگه رفته بود .

خدارو شكر كه با انصاف بود اگر نه !

نتيجه اينكه حكايت ما رو همه فهميدن و تنها كسي كه نمي دونست خواجه حافظ شيرازي بود . كه اون هم مثل اينكه خبر دار شده . چون هر دفعه كه مي‌رم سراغش يه جورايي چند تا متلك بارم مي‌كنه و بعدش هم شروع مي‌كنه به نصيحت كه ... .

آره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

love story



دوستان محبت داشتن و نسبت به آهنگ اينجا ابراز لطف كردن . من‌هم براي اونايي كه علاقه داشتن شعر آهنگ رو نوشتم تا اگه دوست داشته باشناونا هم باش زمزمه كنن . البته از زمزمه كردن مهمتر دقيق شدت تو معني اين شعره . ــ پاراگراف آخر دو بار و در دو ملودي مختلف خونده شده ــ




Where do I begin to tell the story of how great a love can be,
the sweet love story that is older than the sea,
the simple truth about the love she brings to me?
Where do I start?

With her first 'Hello!'
she gave a meaning to this empty world of mine.
There'd never be another love, another time!
She came into my life and made the living fine.

She fills my heart!

She fills my heart with very special things,
with angel songs,
with wild imaginings.
She fills my soul with so much love that anywhere, I go,
I'm never lonely.
With her along, who could be lonely?
I reach for her hand... it's always there.

How long does it last?
Can love be measured by the hours of a day?
I have no answers now but this much I can say:
I know I'll need her till the stars all burn away.
And she'll be there.


خوندينش؟ معنيش رو هم فهميديد ديگه ؛ دفعه‌ي بعد اگه خواستيد شعر رو با معنيش مينويسم.اصلا چرا دفعه‌ي بعد همين الان:

حال زمانيست كه من ...........


نه همون باشه براي بار بعدي بهتره الان خيلي خسته‌ام . ـــ حالا دوباره اعترض ميكنن كه وقتي يه چيزي مي‌گي تا آخرش بگو . ـــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر نوي امشب :





آ‎غاز

بي‌گاهان
به غربت
به زماني كه خود درنرسيده‌بودــ
چنين زاده‌شدم در بيشه‌يِ جانوران و سنگ،

و قلب‌ام
در خلاء
تپيدن آغازكرد.

گهواره‌يِ تكرار را ترك‌گفتم

در سرزميني
بي‌پرنده و بي‌بهار.

نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهايِ اميدفرسايِ ماسه و خار
بي‌آن كه با نخستين قدم‌هايِ ناآزموده‌يِ نوپايي‌يِ خويش به راهي دور رفته‌باشم.
نخستين سفرم
بازآمدن بود.

دوردست
اميدي نمي‌آموخت.
لرزان
بر پاهايِ نو راه
رو در افقِ سوزان ايستادم.
دريافتم كه بشارتي نيست
چرا كه سرابي در ميانه بود.

دوردست اميدي نمي‌آموخت.
دانستم كه بشارتي نيست:
اين بي‌كرانه
زنداني چندان عظيم بود
كه روح
از شرمِ ناتواني

در اشك
پنهان‌مي‌شد.


فروردينِ 1341
شاملو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


حسن ختام امشب رو گردو توي كامنتش نوشته بود منم خوشم اومد براي همين مينويسمش:


اي دل نگفتمت مرو از راه عاشقي ؟
رفتي بسوز كين همه آتش سزاي توست.



  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٢