شاملو






شاملو



شب جمعه‌ي گذشته با جمعي از دوستان رفتيم امامزاده طاهر كرج. جايي كه يه قبر ساده ، بدون نشونه‌اي خاص ، يه آدم بزرگ رو توي خودش جا داده بود . اگه مردم دورش جمع نشده بودن اصلا نمي‌شد باور كرد كه خالق ((بارون مياد جرجر)) رو اونجا خوابونده باشن؛
زير يه سنگ قبر مشكي يه دنيا حرف نا گفته ، يه دنيا شعر نا خونده و يه دنيا نگروني از بد روزگار!
وقتي ما رسيديم داشتن شعر مي‌خوندن. تازه اونجا بود كه فهميدم خيلي از بقيه عقب افتادم. يه عده اونجا بودن كه همه‌ي شعرا رو از حفظ مي خوندن.
و چنان با تسلط كامل كه انگار خودشون اونا رو گفتن . يه عده‌ي ديگه كه طبع شعر‌هم داشتن و واسه‌ي شاملو شعر هم گفته بودن . آدم به حالشون قبطه
مي‌خوره. يه چيز اونجا خيلي تو چشم مي‌خورد و اون چيزي نبود جز وحدت مردم اونم نه يه وحدت زوركي بلكه يه وحدت واقعي از نوع ناب و خود جوش . نمونه‌اش اينكه وقتي شعري تموم مي‌شد ، مردم براي شعر بعدي ‌پيشنهاد مي‌دادن . بين اينهمه شعر كم پيش ميومد كه دو نفر نظري بدن و شعري رو كه پيشنهاد مي‌كنن با هم فرق داشته باشه ! مثل اينكه يكي از قبل اونها رو هماهنگ كرده باشه يا ليستي به اونا داده باشه.
اوج كار وقتي بود كه شعر(( بارون)) وبعداز اون شعر(( پريا)) رو خونديم
و بعد يه صدايي گفت :اي ايران اي مرز پر گهر.
به ثانيه هم نكشيد كه اون تك صدا تبديل شد به ده صدا ، بيست صدا،... صدا مرتب بلند و بلندتر شد تا جايي كه ديگه تنها صدايي كه مي‌اومد صداي ايران بود.
دست ها بود كه در دست برافراشته برادر كناري بالا مي رفت و همينطور زنجير وار بر آن اضافه مي‌شد...

سخنی نيست...

چه بگويم؟ سخنی نيست.

می‌وزد از سرِ اميد نسيمی،
ليک تا زمزمه‌يی سازکند
در همه خلوتِ صحرا
به ره‌اش
نارونی نيست.
چه بگويم؟ سخنی نيست.



پشتِ درهایِ فروبسته
شبِ از دشنه و دشمن پُر
به کج‌انديشی
خاموش
نشسته‌ست.


بام‌ها
زيرِ فشارِ شب
کج،
کوچه
از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج
خسته‌ست.




چه بگويم؟ سخنی نيست.
در همه خلوتِ اين شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی
نيست.


وندر اين ظلمت‌جا
جز سيانوحه‌یِ شومرده زنی
نيست.


ور نسيمی جنبد
به ره‌اش
نجوا را
نارونی نيست.


چه بگويم؟
سخنی نيست...

آذرِ ۱۳۳۹


بعد از مدتي يار تنهايي‌هاي شاملو هم اومد ،آيدا. وتنها اشك رو ميشد توي چشماش ديد . والبته يه چيز ديگه رو هم مي‌شد توي اون صورت شكسته ديد؛و اونهم چيزي نيست جز دليل مجموعه اشعار (( آيدا )) .

شبانه


ميانِ خورشيدهایِ هميشه
زيبايی‌یِ تو
لنگری‌ست‌ــ
خورشيدی که
از سپيده‌دمِ همه ستاره‌گان
بی‌نيازم می‌کند.


نگاه‌ات
شکستِ ستمگری‌ست‌ــ
نگاهی که عريانی‌یِ روحِ مرا
از مِهر
جامه‌يی کرد
بدان‌سان که کنون‌ام
شبِ بی‌روزنِ هرگز
چنان نمايد که کنايتی طنزآلود بوده‌است.

و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روزِ ديگری‌ست‌ــ


آنک چشمانی که خميرمايه‌یِ مهر است!
وينک مهر تو:
نبردافزاری
تا با تقديرِ خويش پنجه‌درپنجه‌کنم.


آفتاب را در فراسوهایِ افق پنداشته‌بودم.
به جز عزيمت نابهنگام‌ام گزيری نبود
چنين انگاشته‌بودم.

آيدا فسخِ عزيمتِ جاودانه بود.



ميانِ آفتاب‌هایِ هميشه
زيبايی‌یِ تو
لنگری‌ست‌ــ
نگاه‌ات
شکستِ ستمگری‌ست‌ــ
و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روزِ ديگری‌ست.

شهريورِ ۱۳۴۱



به دليل دوري راه تا تهران و دير شدن ما ديگه بيشتر نمونديم و بر گشتيم .

بعد از دو سه روزي كه گذشت ديروز باز هم به اونجا سر زدم . راستش اونروز نتونستم اون جور كه دوست داشتم با شاملو خلوت كنم . براي همين هم بعد از سر زدن به دانشگاه رفتم امامزاده طاهر . اين بار به سختي تونستم پيداش كنم چون اصلا هيچ خبري نبود.مخصوصا تو اون وقت روز و زير آفتاب تا يه انگيزه‌ي قوي نباشه كسي به به اينجور جاها نميره.

يه چيز جالب كه سر مزار شاملو به اون برخرد كردم . يه پسر بچه بود با يه كتاب از اشعار شاملو در دستش و يه شمع كه آخراي عمرش بود و مشخص مي‌كرد كه اون پسر بچه خيلي وقته كه اونجاست.اون پسر غرق در خودش بود و زمزمه مي‌كرد :

طرف ما شب نيست
صدا با سكوت آشتي نمي‌كند
كلمات انتظار مي‌كشند

من با تو تنها نيستم ،هيچ‌ كس با هيچ كس تنها نيست
شن از ستاره‌ها تنها تر است
طرف ما شب نيست
چخماقها كنار فتيله بي طاقتند

خشم كوچه در مشت توست
در لبان تو ، شعر روشن صيقل مي‌خورد
من تو را دوست مي‌دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت مي كند .

خواستم برم جلو ولي انگار يه نيرويي جلوم رو گرفته بود و نمي‌گذاشت كه قدم بردارم . خيلي برام عجيب بود . هر كاري مي‌كردم باز هم نمي‌تونستم قدم بردارم . تا اينكه پسر بچه از جاش بلند شد و خودش رو تكوند و قصد رفتن كرد و به طرف من كه داشتم نگاهش مي‌كردم روش رو برگردوند و لبخندي زد و با صدايي كه من بتونم بشنوم گفت : (( شما اولين نفر نيستيد كه نتونسته . ))
پرسيدم چي رو نتونسته
گفت : كه خلوت منو بهم بزنه!

داشتم از تعجب شاخ در مي‌آوردم . يعني اون چيزي كه باعث توقف من شده بود ...



( داشت يادم مي‌رفت بايد از يه نفر كه پاي من رو به اونجا باز كرد تشكر كنم .هر چند من خودم خودم رو دعوت كردم.
ازت ممنونم )




  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٢