حافظ حديثِ نغز از بس كه دلكش است..... نشنيد کس که از سر رغبت زبر نکرد

 

 

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نكرد

ياد حريفِ شهر و رفيق سفر نكرد

يا بخت من طريق محبت فرو گذاشت

يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد

گفتم مگر بگريه دلش مهربان كنم

در سنگ خاره قطره باران اثر نكرد

شوخي مكن كه مرغ بيقرار من

سودايِ دامِ عاشقي از سر بِدَر نكرد

هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من

كاري كه كرد ديده من بينظر نكرد

من ايستاده تاكُنمش جان فداي چو شمع

اُو خود گذر بمن چو نسيم سحرنكرد

حافظ حديثِ نغز از بس كه دلكش است

نشنيدِ كس كه از سر رغبت زبَر نكرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به مناسبت ورود پاييز.


اشك‌هاي نريخته

باز هم تو از راه مي‌رسي
با كوله‌باري از حرف‌هاي ناگفته
فريادهاي نزده
اشك‌هاي نريخته
و هديه‌هايي كه هنوز به صاحبانشان نداده‌اي
باز هم تو از راه مي‌رسي
با كوچ پرندگان عاشق
با فرش كردن كوچه‌ها و خيابان‌ها از نشانه‌هاي خودت
با صداي نم نم باران شاعرانه‌اي كه تمام شاعران را از شعر سيراب مي‌كند
با زبانه‌هاي آتش در هواي مه‌آلودت
با فرياد رعدهايي كه به سبك شدن دردهايت كمك مي‌كنند
با غروبت، با سكوتت
و با حضورت به ما مي‌فهماني كه آمده‌اي
آمده‌اي تا بدانيم و به ياد داشته باشيم كه هميشه مي‌آيي و زندگي در گردش است
و آمده‌اي براي آن كه بگويي تكرار برايت رنگي از بي‌رنگي دارد
هميشه تازه‌اي و اين تازگي را در همه روزهايت مي‌توان ديد
و مي‌آيي براي اين كه من و ما بدانيم كه زيبايي‌ها هيچ وقت تمام نمي‌شوند و خالق زيبايي‌ها هميشه حاضر است براي آن كه تو را به ما نشان بدهد تا از تو درس بگيريم و عاشقانه زندگي كنيم.
چون تو نيز از اويي، جلوه‌اي از او و جلوه‌اي از لطافت و مهرباني‌اش.
و با آمدنت فرياد مي‌زني كه هميشه آغازي هست و پاياني هست
و براي هر اتفاق تازه‌اي فرصتي داده مي‌شود كه بايد آن را غنيمت شمرد.
و آغاز كرد و به هدف رسيد
ممكن است پايان فرصت‌ها لحظه‌اي ديگر باشد و ممكن است هزارها سال بعد كه حتي اعداد به ما اجازه شمارشش را ندهند
پس آغاز كردن را مي‌توان از تو آموخت و آن را مشق كرد
و نه تنها از تو، از هر چه كه مانند توست مي‌توان آموخت.
مي‌آيي كه به تمام تازه‌نفسان، نفس تازه ديگري ببخشي و يادگاري از خويش برجاي بگذاري.
برگ‌هاي پاييز صداي قدم‌هاي مرا مي‌شنوند...
من سردم است و فكر مي‌كنم وقت آن است كه لباس‌هاي پاييزيم مرا در آغوش بگيرند
و براي اين همه دوري زار زار بگريند
از راه مي‌رسي...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم سلام

اين دانشگاه و درس و كلاس هنوز شروع نشده خودش رو نشون داد . درسها اونقدر سخت شدن كه موندم چه‌كارشون كنم . فكر نمي‌كنم هيچ رشته‌اي به اين سختي باشه . من كه ديگه دارم خسته مي‌شم . بيخود نيست كه همه‌ي بچه‌هاي مكانيك يا كچل شدن يا چشماشون خيلي ضعيف شده و يا بالا خره يه مرضي گرفتن . فكر نكنيد دارم ننه من غريبم بازي در ميارم ها !

خوب اگه باورتون نمي‌شه يه كمي آمار مي‌دم بهتون تا باور كنيد .

تا حالا اسم مقاومت مصالح به گوشتون خورده اونهم از نوع دو ؟

ديناميك ماشين چطور؟

در باره‌ي سيالات نظر خاصي نداريد؟

آوه راستي طراحي اجزاء رو داشت يادم مي‌رفت .

مقاومت يك هم با اجازه‌ي دوستان هم نياز ورداشتم .

ديگه درس‌هايي مثل زبان تخصصي و زبان فارسي جزء درسهاي هلو حساب مي‌شن.

خوب اين تازه يه طرف قضيه بود . طرف ديگه با كلاسهاي روز‌هاي جمعه شروع مي‌شه . از هفته‌ي پيش كه هفته‌ي سوم سال بود مقاومت دو آقاي دكتر خاني پور كلاس فوق العاده گذاشتن و حضور غياب هم مي‌كنند .

هنوز هيچي نشده دكتر بيگلو ــ معاون وزير نيرو در انرژي‌هاي نو ــ هوس امتحان به سرشون زده .

« آريانا » ، استاد سيالات كتاب جديدش رو معرفي كرده تا هم فروش بره و هم خودش معروف بشه و به قول خودش به علم و دانش خدمتي كرده باشه !

باز خوبه زبان انگليسي حاليمه و دكتر غفاري هم حضور غياب نمي‌كنه ، اگر نه مجبور بودم اين يكي رو هم تحمل كنم .

همه‌ي اساتيدمون يه طرف ، اين خانوم دكتر سميعي ــ دانشجوي دكترا است ولي بايد دكتر صداش كنيم ــ استاد زبان فارسي عمومي هم يه طرف . خير سرش حداقل فوق ليسانس زبان فارسي رو داره ولي از آرايه‌ها هيچي حاليش نيست . براي هر شعري كه مي‌خوند سه تا آرايه اون مي‌گفت و ده بيستا هم من مي‌ذاشتم روش . آخر سر با هم بحثمون گرفت سر آرايه‌ي تناقض يا پارادوكس ، و قراره اگه من اين هفته قانعش كنم بيست اين درس رو بهم بده و ديگه منهم نرم سر كلاسش. تا ببينم موفق مي‌شم يا نه .

ديگه بگم براتون از اين رئيس دانشگامون كه مي‌خواد به طور غير رسمي دختر پسر ها رو از هم جدا كنه ولي بنده خدا خبر نداره كه رئيس قبلي هم خواست از همين غلطا بكنه كه حالا داره توي دانشگاه ابهر رياست مي‌كنه . اين يكي هم اگه خيلي اذيت كنه سر از يكي از همين آبادي هاي دور افتاده در مياره .

تنها اتفاق خوبي كه افتاده اينه كه استاد ديناميك ماشين ، دكتر عليرضا انتظاري ، ـــ يكي از مخهاي مملكته كه لنگه نداره ، عضو انجمن مركزي مكانيك ايران و از كسايي كه توي سر فصلهاي درسي صاحب نظره و در ضمن فكر كنم بچه‌هاي فني بشناسنش و كتاباي ترجمه‌ي اون رو بخونن ـــ داره يه سفر يك ماهه مي ره به استراليا و ما هم يك ماه راحتيم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند تا از همون توصيه‌هاي آقاي جكسن براون به پسرش :

زير دوش آب براي خودت آواز بخون .

اگه مجبور شدي با كسي درگير بشي ضربه‌ي اول رو تو بزن .

براي هر مناسبت كوچكي جشن بگير.

اجناسي رو كه بچه‌ها مي‌فروشند بخر .

هميشه در حال آموختن باش .

هرچه را كه بلدي به ديگران بياموز .

از مكانهاي مختلف عكس بگير .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از اين به بعد مي‌خوام هر وقت تونستم و مطلب خوبي به فكرم رسيد به پستم اضافه كنم پس اگه ديديد به روز نشده دنبال مطلباي جديد بگرديد !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به كاسه ي اين خالي

به كاسه ي اين خالي
چه بوده ، كه ديگر نيست؟
تفكر و هشياري
كه نيست ، سرم سر نيست
تفكر و هشياري ؟
چه بيهوده مي گويي
كه دشمن آسايش
ازين دو فراتر نيست
خوشا كه چنين مستم
ز خويش برون هستم
به كو به مفرسا در
كه كس پس اين در نيست
كه خفته چنين با من
تو پيرهني يا تن
كه با تو مرا خفتن
پذيره ي باور نيست
ز باور وناباور
به ياوه سخن گفتم
مراد من از معنا
به لفظ ميسر نيست
تمامي ي تن حسم
و در تب آغوشت
به منطقم از عصيان
خلاص مقدر نيست
به كاسه ي اين خالي
كنون ز جنون سرشار
تجاسر كودك هست
تعقل مادر نيست
سزد كه تو از ياري حريم نگه داري
نياز عطشناك
به خون كبوتر نيست

 

سيمين بهبهاني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام:

 

اتفاقم بسر کوی کسی افتادست..........که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

به دلارام بگو ای نفس باد سحر............کار ما همچو سحر با نفسی افتادست

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

تأثير كلام !

 

 

هرگزم نقش و از لوح دل و جان نرود

هر گز از ياد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خيال دهنت

بجفاي فلك و غصه‌ي دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

كه اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پي خوبان دل من معذور است

درد دارد چه كند از پي درمان نرود

هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سر گردان

دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با سلام به همه‌ي دوستان بايد ببخشيد كه چند روزي نبودم شرح ما وقع رو توي پست بعدي مي دم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تأثير كلام!

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد.

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد .

راهي نروم كه بي راه باشد .

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ،

همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب .

تنها، تنها دل مرده‌ي

 

 

سال اول دانشگاه ، دو سل قبل ، ترم اول. يه بنده خدايي توي چشام نگاه مي‌كرد و مي‌گفت كه از من خوشش اومده ، ولي كاملا مشخص بود كه اين حرف حقيقت نداره و فقط به دليل اينكه خونه‌اشون نزديك ماست و از كرج تا تهران اومدن اونهم شب براي يه دختر تك و تنها سخته ، اين حرف رو زده تا تنها نباشه و كسي باشه كه مطمئن باش برگرده .

سال اول دانشگاه ، ترم دوم . يه بنده خداي ديگه گفت بهت اعتماد كردم و منهم گفتم خدا كنه پشيمون نشي. ولي حتي دو ماه هم طول نكشيد كه فهميدم اعتمادش پوچ و بي ارزشه . و حالا خدا رو شكر ميكنم براي خطري كه اون داشت و من نمي‌دونستم و از سرم گذشت.

شش ما پيش .يه عزيزي وقتي صحبت مي‌كرد برق شوق رو مي‌شد تو چشماش ديد. با چنان حرارتي حرف مي‌زد كه دوست داشتي تا ابد به حرفهاش گوش بدي.

چند ماه پيش . يه عزيز ديگه غير مستقيم و صريح ولي نه به صورت رو در رو گفت : « ……… باعث شد بزرگ بشي . » اونجا بود كه فهميدم اگه صادق و رو راست باشي بچه‌اي !

گاهي وقتها كلمات ، حتي بدون اينكه گوينده قصد و غرضي داشته باشه ، چنان تأثيري دارن كه تصورش هم غير ممكنه. مثلا تأثير يك كلمه‌ي « ماشاءا » و يا « با نمكه » و

من هيچ وقت تصور هم نمي كردم كه يك كلمه‌ي « ماشاءا» ساده ـــ كه از دهن بابام بيرون اومد و من اون رو توي فيلم و مدتها بعد از واقعه شنيدم ـــ بتونه اين جوري مؤثر باشه . البته اين رو هم بگم كه زمينه‌اش وجود داشت و بوسيله‌ي كلمه‌ي « با نمكه » پيش اومده بود و اون كلمه‌ي « ماشاءا » باعث شد تا توي انجام تصميمي كه براي انجامش دودل بودم مصممتر بشم. بابا با اون كلمه‌ نا خواسته و ندانسته نظر خودش رو اعلام كرده بود .

وقتي مامان هنوز از راه نرسيده گفت :« بابك يه خبر خوب ……… » فهميدم كه اون هم از كار من بدش نيومده و حتي اون هم راضي بوده .

وقتي توي اون شب بد مامان اون آرزوي خوب رو كرد و منهم گفتم :« ان شاءا » بجز اون لبخند تلخ چه چيزي توي چهره‌ي من مي تونست همه‌ي سرها رو با تعجب و حيرت به طرف من برگردونه؟!!! ـــ رنگ رخساره خب مي‌دهد از سر درون ـــ

اين همه حرف‌هاي مبهم رو زدم تا آخرش به يه چيز برسم :

ـــ اگه خواستيد به كسي بگيد « دوستت دارم » اول كمي فكر كنيد ببينيد از سر بيكاري اين حس بهتون دست داده يا نه واقعا مهر و محبت صادقانه‌اي وجود داره.

ـــ اگه كسي به شما گفت كه دوستتون داره ، سعي كنيد وقت گفتن اين كلمات توي چشماش نگاه كنيد و ببينيد واقعا شما رو دوست داره يا نه . چون چشمها حرف مي زنند و هيچ وقت هم دروغ نمي گن .

ـــ اگه خواستيد براي بنويسيد حتما مرافب كلمات باشيد . مراقب تأثير كلمات روي مخاطبتون باشيد . اگر هم خواستيد نوشته ي كسي رو بخونيد سعي كنيد هرچه زودتر با حس و خال نويسنده يكي بشيد .

ـــ اگه خواستيد به كسي خبري بديد چه خوب چه بد جوري اون خبر رو بديد كه براي شنونده شُك آور نباشه .

ـــ مراقب باشيد كه به چه كساني اعتماد مي كنيد ، و اگر هم كسي به شما گفت كه « بهت اعتماد كردم » ببينيد واقعا داره حقيقت رو بيان مي‌كنه و يا اين هم يكي ديگه از دروغ‌هاي بسيار ضربه زننده‌ است .

حرف آخر هم اينه : « وقتي مي‌خواهيد به كسي حرفي بزنيد ، كلمه يا جمله‌اي بگيد ، پيغامي بديد ، نامه بديد ، ميل بزنيد ، وبلاگ بنويسيد ، ويا حتي نگاه كنيد ، تأكيد مي‌كنم حتي اگه خواستيد نگاه كنيد ، بيشتر از خودتون به فكر طرف مقابلتون و تأثيري كه كار شما روي اون مي گذاره باشيد .

مراقب باشيد ، مراقب نگاه ، قلم ، زبان و

اي خويشاوند راستين !كه هرگز با تو نبوده ام. اي مخاطب من! كه هيچگاه با تو سخن نگفته ام . بي تو با

بيگانگي و سكوت ميميرم... انتظار، گم كردن توست.غربت ،غم دوري تو. اضطراب، درد بي تو ماندن و غم، داغ بي تو زيستن

شريعتي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

اين چند خط رو هم به مناسبت زادروز خداي غزل و عشق حضرت

« حافظ »

به پست اين بار اضافه كردم.

 

حافظ ، محمد بن محمد بن محمد شمس حافظ شيرازي حدود سال 727 در شيراز متولد شد . پدرش بهاءالدين اهل كوهپايه‌ي اصفهان و مادرش اهي كازرون بود . او كوچكترين پسر خانواده بود و در خردسالي پدرش فوت كرد و تنها او با مادرش ماند و باقي برادران آنها را ترك كردند . محمد در نانوايي محله خمير گيري مي‌كرد و ايم مي‌گذراند . تا آنكه عشق به تحصيل او را به مكتب خانه كشاند ولي پس از كسب علوم ادبي و مذهبي از اين راه ارتزاق نكرد و به تدريس اين علوم روي نياورد.

بنا بر اطلاعات محدودي كه از حافظ در دست است اوعاشق دختري بود به نام « شاخ نبات » و بنا بر داستانهاي موجود او را به عقد خود در آورد ؛ درست يا نا درست حافظ در اشعار خود يكجا صحبت از فراق و فقدان محبوبي مي‌كند كه به سال 764 بر مي‌گردد يعني 38 سالگي حافظ . و چند جا هم اشاراتي به مرگ فرزند مي‌كند .

حافظ در اشعار خود از غزليات مولانا، سعدي ، كمال ، سلمان ، خواجو و حتي ننزاري قهستاني هم استفاده كرده ، به آنها پاسخ گفته و در جاهايي هم تضمين كرده ، كه اين نشان دهنده‌ي مطالعات وسيع حافظ است.

حافظ در كلام خود معاني دقيق عرفاني و حكمي را در موجزترين كلام و در عين حال در روشنترين و صحيحترين حالت ممكن آورده است .

در ابيات حافظ يافت مي‌شود كه بيتس بدن صنايع ظريف ادبي باشد و اين نشان از توانايي حافظ در استخدام الفاظ و صنايع ادبي دارد. حافظ تنها شاعريست كه از دير باز پارسي گويان و پارسي دوستان به ديوانش تفأل مي‌زنند . و چون معمولا در اشعارحافظ بيتي حسب حال فال گيرنده پيدا مي‌شود آنرا « لسان الغيب » گويند

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم ……… وندراين كار دل خويش به دريا فكنم

از دل تنگ گنه كار بر آرم آهي …………..……….كآتش اندر بنه‌ي آدم و حوا فكنم

مايه‌ي خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست …….مي‌كنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم

بگشا بند قبا اي مه خورشيد كلاه ………………تا چو زلفت سر سودا زده در پا فكنم

خورده‌ام تير فلك باده بده تا سر مست ……… عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم

جرعه‌ي جام برين تخت روان افشانم………… غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم

حافظا تكيه بر ايام چو سهوست و خطا ……. من چرا عشرت امروز به فردا فكنم

 

کاست گنبد مينا  در مايه‌ی دشتی آهنگساز  پرويز مشکاتيان تنظيم محمد رضا درويشی و با نوازندگی  ارکستر سمفونيک . و با صدای آسمانی استاد شجريان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفت و گو

تازگي چه خبرها ؟
كهنه هم خبري نيست
جز گرفتن و بستن
كار تازه تري نيست
شور و شوق و تحرك ؟
طرفه يي كه نديديم
هر چه بود ، همان هست
تحفه ي دگري نيست
پيش بيني ي فردا ؟
تلخ كامي ي ديروز
در مجال تصور
شهدي وشكري نيست
كو كرامت و عصمت
دم مزن كه درين شهر
غير ناخن و دامن
هيچ خشك و تري نيست
عصمتي به دو تا نان ؟
گر گرسنه بماني
در معامله داني
آنچنان ضرري نيست
شهر نكبت و خواري
بي مجامله آري
جز عفونت ازين گند
سودي و ثمري نيست
شب به روز رسد باز ؟
روز ؟ هرگز و هرگز
در تلاطم ظلمت
ساحل سحري نيست
ساز كن قوقولي قو
كو تسلط و تاجم ؟
من كلاغم و با من
اين چنين هنري نيست
اي كلاغ بدآواز
با شمايل ناساز
گرچه آيه ي يأسي
در منت اثري نيست
باش تا نفس صبح
درفساد بگيرد
بيشه زار خشونت
خالي از شرري نيست

 

سيمين بهبهاني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

بينم چو وفا ز بي وفايي ترسم در روز وصال از جدايي ترسم

مردم همه از روز جدايي ترسند جز من كه ز روز آشنايي ترسم

 

با تشكر از روشنك عزيز براي اين حسن ختامي كه داده بود .

 

 dont marry...

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢

 

 حافظ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شطرنج!

شطرنج،همه چيز از همون شطرنج شروع شد . يادته؟ بايد يادت باشه چون هنوزهم كه هنوزه من يادمه و به خوبي هم يادمه ، با تمام جزئيات ، با تمام حركات ، البته نه حركت مهره‌ها بلكه حركت‌هاي تو ، حتي اون لحظه‌اي كه دستت خورد به اون سرباز سفيدت و افتاد روي سراميكهاي كف پذيرايي ، و تو براي برداشتنش به من اجازه ندادي .

بعيد مي‌دونم اون روز رو به خاطر نداشته باشي. شايد هم اصلا به ياد نداشته باشي و من تنها به اين دليل كه خودم اون روز رو خوب يادمه ، اين تصور برام تداعي شده كه براي تو هم همين حس وجود داره .

من اون شب رو يادمه ، چون هر حركت مهره‌هاي مشكي رو مدتها طول مي‌دادم تا شايد چند لحظه‌اي بيشتر با تو پشت يك ميز بشينم . جوري كه همه فكر مي‌‌كردند كه من بازي كن ماهري هستم و با فكر بازي مي‌كنم . هه !!! در حالي كه من به تنها چيزي كه فكر نمي‌‌كردم بازي شطرنج بود . مهره‌ها خودشون حركت مي‌كردند و دست من رو هم با خودشون مي‌كشوندند روي صفحه‌ي شطرنج. حسي خوشايند همراه با رؤياهاي زيبا براي آينده . آينده‌اي كه هيچ وقت در واقعيت به وجود نيومد و تنها در رؤيا ماند .

من اون شب رو يادمه چون وقتي به راحتي مي‌تونستم با دو حركت وزيرت رو ازت بگيرم ، تنها كاري كه كردم تغيير مسير بازي به نفع تو بود .

من اون شب رو يادمه چون وقتي وزيرم رو جلوت گذاشتم و تو وزيرم رو زدي ديدم كه براي اولين بار توي بازي شطرنج ، يك نفر از خوردن وزيرش نه تنها ناراحت نشده بلكه انگار نيمي از دنيا رو هم بهش دادن و از خوشحالي تو پوست خودش نمي‌گنجه.

من اون شب رو يادمه چون تو نه تنها رُخم رو از من گرفتي ، بلكه با يك نگاه كه دنبال عكس‌ العمل از دست رفتنه رخ مي‌گشت ، آروم و قرار من رو هم از من گرفتي . اگه يادت باشه من در اون لحظه سرم رو انداختم پايين . يك وقت فكر نكني كه از ناراحتي بود ، اصلا اين طور نيست . تنها دليلش اين بود كه مي‌خواستم :« رنگ رخساره خبر ندهد از سر درون !»

من اون شب رو خوب يادمه ، چون تونستم تو رو مات كنم ، اما تنها در بازي شطرنج و نه بيشتر . و نه تنها موفق نشدم حتي اندكي از وجود مهربون تو رو بدست بيارم ، بلكه هرچيزي رو هم كه در درون خودم داشتم ، همه و همه رو به يكباره از دست دادم . به يكباره !!!

درسته كه من تو رو مات كردم ، ولي اشتباه نكن! اين تو بودي كه مات كرده بودي . اونهم نه يك شاه بازي شطرنج رو بلكه يك انسان رو ، يك موجود زنده رو. من مات تو بودم ، مات و مبهوت !

آره اون روز بود كه من مات شدم و مات موندم تا ابد و مي‌مونم تا لحظه‌ي خوش مرگ .

حالا ديگه سالها از اون خاطره‌ي خوش بازي شطرنج مي‌گذره . نمي‌دونم اصلا تو چيزي از اون ماجرا يادت مونده ؟!!! نمي‌دونم اصلا اونقدر برات ارزش داشتم كه اون خاطره رو بخواي به ياد بياري؟!!! ولي من تا ابد اين خاطره رو توي قلبم زنده نگه مي‌دارم . و هر چند كمي سخته ولي سعي مي‌كنم اون رو به همون صورت شيرين حفظ كنم تا هر بار كه اون رو به ياد ميارم ، باز هم همون لبخند نستالژيك ــ غم شيرين ــ هميشگي روي لبام بياد.

ديگه فرقي نمي كنه كه يادت هست يا نه . ولي من خوب يادمه.

 

                                           تو باغي كه مترسك باغبونه

                                                                          بهاري نيست! هرچي هست خزونه

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمايش آدم و حوا براي كمك به مهرانه قائمي

 



آي جوانان كه پشت چت نشستـــــه ؛ شاد و خندانيد
كمي آنسوتر از ديوار چت رووم ها ؛
قلبي سپيد در انتظار دستان مهربان شماست


حتما تا حالا توسط سايت هاي مختلف مهرانه قائمي ؛ دختر 19 ساله اي رو كه از بيماري ريه رنج ميبره شناختيد . مهرانه براي درمان به كمك تك تك ما احتياج داره .

اكنون فرصت مناسبي است تا با جمع شدن دور هم يك روز شاد و به ياد ماندني رو فراهم كنيم تا ضمن تماشاي نمايش آدم و حوا توسط گروهي از بچه هاي بنياد فرهنگ و زندگي ؛ پول حاصل از فروش اون رو به مهرانه اختصاص بديم.


روز نمايش : 11 مهر 1382؛ ساعت 5 بعد از ظهر
مكان نمايش : سهروردي شمالي . پايين تر از شهيد بهشتي . خيابان ميرزايي زينالي غربي . كوچه پاكزاد . پلاك 15 . ساختمان بنياد فرهنگ و زندگي

 


راستي به برنامه علاوه بر تئاتر ؛ موسيقي هم اضافه شده تا هر چه بيشتر بتونيم يك روز شاد و به ياد ماندني داشته باشيم .

زمان فروش بليط : چهار شنبه ؛ 9 مهر 1382 ؛ ساعت 5 تا 6:30 بعد از ظهر
مكان : خيابان وليعصر ؛ شمالي ترين قسمت پارك ملت ؛ كنار وسايل بازي كودكان

 

اين چند خط بالا رو كه خونديد . اين خبر رو توي وبلاگ http://aazaad.blogspot.com خوندم . حالا خودتون رو بذاريد جاي مهرانه و بعد تصميم بگيريد كه آيا دوست داريد بيايد يا نه .

قيمت بليطش هم 1500 تومن بيشتر نيست . فكر نمي‌‌كنم كسي باشه كه با خرج كردن اين مقدار پول مشكلي براش پيش بياد و يا از زندگي وا بمونه . ماها روزانه چندين برابر بيشتر از اين مقدار رو خرج مي‌كنيم و به روي خودمون هم نمياريم ولي با اين پول مي‌تونيم جون يك نفر انسان يه دختر هم سن و سال خودمون رو به راحتي نجات بديم و به علاوه روز خوشي رو هم در كنار هم ديگه داشته باشيم . يك روز به ياد موندني . و راه خوبي هم هست براي اون كسايي كه توي اي‌ميلهاشون ابراز علاقه كرده بودند كه يه جورهايي دور هم جمع بشيم و با هم بيشتر آشنا بشيم . پس به اميد ديدار همه‌ي شما در مكان مذكور .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اندرزهاي كوچك زندگي !

دارم كتابي رو مطالعه مي‌كنم به اسم اندرزهاي كوچك زندگي ، اين كتاب رو يكي از دوستان امانت داده تا بخونم . كتاب خيلي جالبيه . نوشته‌ي جكسون براون و ترجمه‌ي شبنم خوشبخت .

اين كتاب رو جكسون براون براي پسرش نوشته و به گفته‌ي خودش كاري رو كه فكر مي كرده چند ساعته تموم بشه ، چند روز طول كشيده . اون در باره‌ي لحظه‌اي كه كتاب رو به پسرش هديه داده مي‌گه :

« لحظه‌ي فوق العاده‌اي بود. من تمام اون چيز هايي رو كه در باره‌ي يك زندگي خوب و شاد و پر بركت مي‌دونم نوشتم . و حالا اون رو تقديم به پسم مي‌كنم كسي كه در خيلي از موارد آموزگار من بوده .»

به نظر من اگه كسي اونقدر توانايي داشته كه آموزگار پدرش باشه ، پس بايد داراي پدر بزرگي هم باشه و گفته‌هاي اون پدر خالي از لطف نيست . پس هر از چند گاهي چندتا از اون نصيحتهاش رو مي‌نويسم تا شايد به درد ما هم بخوره .

1 ـــ روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش.

2 ـــ حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب رو تماشا كن .

3 ـــ براي فردايت برنامه ريزي كن.

4 ـــ از عبارت « متشكرم » زياد استفاده كن.

5 ـــ نواختن يك آلت موسيقي رو ياد بگير.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جاي پا

در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفي به هم فشرده و زيبا نشسته است
برفي كه همچو مخمل شفاف شير فام
بر سنگلاخ وي ، ره ديدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بيكران و صاف
يعني نشان ز سردي و بي مهري ي من است
در دورگاه تار و خموش خيال من
اين برف سال هاست كه گسترده دامن است
چندين فرو نشستگي و گودي ي عميق
در صافي ي سفيد خموشي فزاي اوست
مي گسترم نگاه اسفبار خود بر او
بر مي كشم خروش كه : اين جاي پاي اوست
اي عشق تازه ، چشم اميدم به سوي توست
اين دشت سرد غمزده را آفتاب كن
اين برف از من است ،‌ تو اين برف را بسوز
اين جاي پا ازوست ،‌ تو او را خراب كن

 

 

سيمين بهبهاني

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢