ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد




چند تا چيز رو هميشه اينجا مي‌بيني :
اول: يه غزل ناب از لسان الغيب حضرت خواجه حافظ شيرازي تا به عطر وجودش اينجا هم خوشبو بشه تيتر يادداشت رو هم يكي از ابيات همين غزل مي‌گذارم. در ضمن اين غزل را خودم فال ميگيرم به نيت همه‌ي ما اگه دوست داشتيد كامنت بذارين تا اختصاصي براتون فال بگيرم و نتيجه رو درميل‌باكستون يا وبلاگتون يا همينجا بذارم.

دوم : يه بيت به عنوان حسن ختام كه در آخر نوشته‌هاي هر روز مي‌نويسم و سعي مي كنم از شاعراي نا شناخته ، نوشته‌هاي دوستان در وبلاگهاي خودشون و يا از كامنتهاي شما باشه. پس توي كامنتهاتون شعر هم بگذاريد .

سوم : يه شعر نو از شاعرهاي خوبمون

لطفا براي نظر دادن بگيد كه مربوط به كدوم نوشته ميشه و اگه چيزي رو هم شما پيشنهاد مي كنيد تا اضافه‌اش كنيم بگيد تا يه كاريش بكنيم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسم ا...
بعداز فاتحه ونيت و اقتدا به لسان الغيب:



ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد


ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد

آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
وه از آن مست كه با مردم هوشيار چه كرد

اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين كه درين كار چه كرد

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد

ساقيا جام مي‌ام ده كه نگارنده‌ي غيب
نيست معلوم كه در پرده‌ي اسرار چه كرد

آنكه پر نقش زد اين دايره‌ي مينايي
كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد

فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد



يكي از زيبا ترين غزلهاي حافظ اين غزله. سراسرش پر از معنا و حرف نگفته‌ست . مخصوصا وقتي با صداي استاد شجريان تو كاست ((گنبد مينا )) بهش گوش بدي ارز اين دنيا و بي مهري‌هاش ميري توي اون دنياي خوب كه همه آرزوش رو داريم .

درمورد اين غزل فقط ميتونم بگم : من كه عاشقش‌ام . ــ كمتر پيش
مياد من عاشق كسي يا چيزي بشم ! ــ
(وجدان : چرا دروغ ميگي؟ مگه مجبوري؟ مي‌خواي اسم ببرم و رسوات كنم؟ .
من: باز من يه چيزي گفتم تو هم گير دادي .
وجدان : گير دادي يعني چي ؟! فكر كردي مردم نمي‌فهمن .
من { با عصبانيت }: به من چه كه مردم مي‌فهمن يا نه ؛ اون كه بايد بفهمه نميفهمه. ميگي چه كار كنم ؟ برم وسط خيابون داد بزنم كه من عاشقم چه فرقي مي‌كنه به حال من ؟مگه تاثيري هم داره ؟ اصلا اگه من نخوام وجدان داشته باشم بايد كي رو ببينم ؟
وجدان : تو اگه مي‌خواستي وجدان نداشته باشي كه عاشق نمي‌شدي بدبخت! مگه عشق بدون وجدان هم ميشه.پس بسوز و بساز و هنوز به اميد يه معجزه باش تا كي اتفاق بيفته .

اينجا بود كه من كم آوردم و ديدم كه حق با وجدانمه پس سرم رو انداختم پايين و رفتم تو خودم ...
ولي وقتي يه كمي فكر كردم يادم اومد اون كسي كه همه‌كاره‌ي ماهاست يه قولهايي بهم داده و تنها كسي كه دروغ نميگه اونه .

پس سرم رو با غرور بالا آوردم و گفتم : من به جايي وصلم كه اگه تو هم به اون وصل بودي نيازي به معجزه نمي‌ديدي . بدبخت هم خودتي .

ولي اون عوض جواب فقط يه پوسخند تحويلم داد و ديگه جوابم رو نداد .

مطمئن شدم كه اگه مي‌تونست مي‌رفت ولي انگار يه نيرويي اون رو محكم نگه داشته بود. انگار كه دست و پاش رو با يه چيز سه حرفي بسته بودن. بعد از چند لحظه جا خوردم چون تازه يادم اومد كه بازهم حق با اونه . چون اون خيلي محكمتر از من به اونجا وصله . تازه از من قديمي تره و به قول معروف حق آب و گل هم داره .اينجا بود كه تازه فهميدم كه مثل اينكه اون درست مي‌گفته و من واقعا ...

بگذريم دكتر گفته اين حرفها براي قلبم ضرر داره و ممكنه باعث انفاكتوس بشه . ومنهم چون خودم رو دوست دارم ديگه ادامه نمي‌دم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من واسه امروز سنگ تموم ميذارم چون تو هم سنگ تموم گذاشتي مي‌دوني كه چه روزي رو مي‌گم؟ حتما مي دوني ۱۷ اسفند سال قبل.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه‌ها اگه در باره‌ی شاعر این شعر اطلاعاتی دارید بگید ممنون می‌شم


چه كنم با دل خويش...

چه كنم با دل خويش
آه آه از دل من
كه از او نيست بجز خون جگر حاصل من
زآنكه هر دم فكند جان مرا در تشويش
چه كنم با دل خويش
چه دل مسكيني
كه غمين مي شود اندر غم هر غمگيني
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ي ميش
چه كنم با دل خويش
در دلم هست هوس
كه رسد در همه احوال به درد همه كس
چه اميري متمول چه فقيري درويش
چه كنم با دل خويش
طفل عرياني ديد
چشم گرياني و احوال پريشاني ديد
شد چنان سخت پريشان و مرا ساخت پريش
چه كنم با دل خويش
ديده گرديده فقير
بهر نان آنگونه كه از جان شده سير
دل من سوخته بر او يا جگر من شده ريش
چه كنم با دل خويش
چه كنم دل نگذارد برم حمله بر او
زارم از دست عدو
بسكه محتاط به بار آمده و دورانديش
چه كنم با دل خويش
گر در افتم با مار
نيست راضي دل من تا كشم از مار دمار
ليك راضيست كه از او بخورم صدها نيش
چه كنم با دل خويش
دارد اين دل اقرار
كه من امروز شوم بهر جهاني غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در هر كيش
چه كنم با دل خويش
از براي همه كس
دل بي رحم در اين دوره بكار آيد و بس
نرود با دل پر عاطفه كاري از پيش
چه كنم با دل خويش
چه كنم با دل خويش
چه كنم با دل خويش
چه كنم با دل خويش

((ابوالقاسم حالت))


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم شعر نوي امشب رو از شاملو مي‌نويسم نمي دونم چرا يه جورايي به اين مرد احساس مديون بودن مي‌كنم شايد به اين دليل باشه كه هر وقت تنها ميمونم يا‌با حافظ تنهاييم رو پر مي‌كنم يا با شاملو .


نخستين‌ كه‌ در جهان‌ ديدم‌



نخستين‌ كه‌ در جهان‌ ديدم‌
‌از شاد‌ى‌ ‌غريو بركشيدم‌:

«ـ من‌‌ام‌، ‌آه‌
‌آن‌ معجزت‌ِ نهايى‌
<

آن‌گاه‌ كه‌ در جهان‌ زيستم‌
‌از شگفتى‌ بر خود تپيدم‌:

مير‌اث‌خو‌ارِ ‌آن‌ سفا‌هت‌ ناباوربودن‌
كه‌ به‌ چشم‌ و به‌ گوش‌ مى‌ديدم‌ و مى‌شنيدم‌!

چند‌ان‌ كه‌ در پير‌امن‌ِ خويشتن‌ ديدم‌
به‌ ناباور‌ى‌ گريه‌ در گلو شكسته‌ بودم‌:

بنگر چه‌ درشت‌ناك‌ تيغ‌ بر سرِ من‌ ‌آخته‌
‌آن‌كه‌ باورِ بى‌دريغ‌ در ‌او بسته‌ بودم‌.

‌اكنون‌ كه‌ سر‌اچه‌‌ى‌ ‌ا‌عجاز پس‌ِ پشت‌ مى‌گذ‌ارم‌
بجز ‌آه‌ِ حسرتى‌ با من‌ نيست‌:

تبر‌ى‌ ‌غرقه‌‌ى‌ خون‌
بر سكو‌ى‌ باورِ بى‌يقين‌ و
باريكه‌‌ى‌ خونى‌ كه‌ ‌از بلند‌ا‌ى‌ يقين‌ جار‌يست‌

12 اسفند 1377
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و در آخر هم حسن ختام : داغ شقایق



به يادت داغ بردل مي‌نشانم ز ديده خون به دامن مي‌فشانم
چو ني گر نالم از سوز جدايي نيستان را به آتش مي‌كشانم

بعدا كل شعرش رو مي‌نويسم قول ‌مي‌دم


در پناه حق باشيد





  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢

a tima for us at last you see

قبل از هر چیز اینجا رو ببین! به دردت می‌خوره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند تا چيز رو هميشه اينجا مي‌بيني :

اول: يه غزل ناب از لسان الغيب حضرت خواجه حافظ شيرازي تا به عطر وجودش اينجا هم خوشبو بشه تيتر يادداشت رو هم يكي از ابيات همين غزل مي‌گذارم. در ضمن اين غزل را خودم فال ميگيرم به نيت همه‌ي ما اگه دوست داشتيد كامنت بذارين تا اختصاصي براتون فال بگيرم و نتيجه رو درميل‌باكستون يا وبلاگتون يا همينجا بذارم.

دوم : يه بيت به عنوان حسن ختام كه در آخر نوشته‌هاي هر روز مي‌نويسم و سعي مي كنم از شاعراي نا شناخته ، نوشته‌هاي دوستان در وبلاگهاي خودشون و يا از كامنتهاي شما باشه. پس توي كامنتهاتون شعر هم بگذاريد .

سوم : يه شعر نو از شاعرهاي خوبمون

لطفا براي نظر دادن بگيد كه مربوط به كدوم نوشته ميشه و اگه چيزي رو هم شما پيشنهاد مي كنيد تا اضافه‌اش كنيم بگيد تا يه كاريش بكنيم.

________________________________________________

واما فال حافظ:

گر من از سرزنش مدعيان انديشم ---- شيوه‌ي مستي و رندي نرود از پيشم
زهد رندان نوآموخته راهي بدهيست---- من‌كه بد نام جهانم چه صلاح انديشم
شاه شوريده‌سران خوان من بيسامان‌را--- زانكه‌در كم‌خردي ازهمه‌عالم بيشم
بر جبين نقش كن از خون دل من خالي‌----- تا بدانند كه قربان تو كافر كيشم
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا ------- تا در اين خرقه نداني كه چه نادرويشم
شعر‌خونبار من‌اي باد بدان‌يار رسان‌---كه‌‌زمژگان سيه بر رگ جان زد نيشم
من اگر باده‌خورم ورنه چه‌كارم‌با كس‌---حافظ رازخود وعارف وقت خويشم

راستش اين بار خودم هم نفهميدم حافظ چي مي‌خواد بگه ولي با همه‌ي اين حرفها با كمي دقت مي‌شه گفت كه آره ! مي خوره حداقل قسمتي از اين غزل به وضعيت الان من مي‌خوره ولي شما رو نمي‌دونم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثل اينكه خودم رو لو دادم

مثل اينكه خودم رو لو دادم آخه اون دوستمون كه براش كامنت گذاشته بودم ــ آهاي undefinedآيدينبا توام ــ هنوز نتونسته بود منو پيدا كنه و همون لينكه بالاخره كار دستمون داد ولي خوب باز هم خوشحالم كه خودمو به نوعي معرفي كردم و بيشتر با هم آشنا شديم ، آخه همونطور كه گفتم چند روز ديگه مي‌بينمش ديدار جالبي بايد باشه مخصوصا اينكه گفته بود مي خواد يه حرفايي بزنه ولي نمي‌تونه . دوست دارم بدونم كه آيا اونم همون حرفاي من روميخواد بزنه يا نه چيزهاي ديگه‌اي مي‌خواد بگه . پس تا وقتي كه ببينمت!

راستي سرور من صفحه هاي بلاگاسپات رو باز نمي كنه اگه راهي به نظرت مي‌رسه بگو تا بتونم وبلاگتو ببينم .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امان از اين ويندوز ...

هر كاري مي‌كنم نمي‌تونم اين ورد ( به ضم اول و سكون دوم و سوم ) رو نصب كنم هر راهي كه به ذهنم رسيد رو امتحان كردم ولي باز هم نشد . راستش حوصله‌ي ورد پد رو هم ندارم چون به ورد عادت كردم و ترك عادت هم موجب مرض است . خلاصه اينكه براي همينه كه به روز شدن اينجا كلي طول كشيد .الان هم دارم با تنفر توي ورد پد تايپ مي‌كنم . تازه تمام مطالبي رو هم كه آماده كرده بودم همه از بين رفت و بايد دوباره بشينم شعرهاي شاملو و نيما و سهراب رو تايپ كنم و همه‌ي اينا براي عوض كردن ويندوز پيش اومد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلتون بسوزه !

دل همتون بسوزه . چند روز ديگه يه مهموني دعوت شدم كه خدا آخرش رو به خير بگذرونه چون صاحب خونه به يه چيز توجه نكرده !
درست همون شب مهموني جلسه‌ي همسايه‌هامون با هيات مديره‌ي مجتمعه و واي به اون روزي كه يه آدم خشك مذهبي هم در جلسه باشه بعدش ما سر و صداي زيادي هم درست كنيم و اون يارو از صداي ما خوشش نياد و ...

ميدونيد بعدش چي‌ ميشه ؟ اگه قرار بود قبلا يك يا دو همسايه بيان دم در و شكايت كنن اونهم تازه تك به تك حالا وضعيت فرق مي‌كنه يعني همه‌ي همسايه‌ها با هم ميان دم در و تازه اصل ماجرا هم خبر نداره كه چه خبره و ممكنه كه حتي خودش يه چيزي بگه كه به ضرر خودش تموم بشه .

نتيجه‌ي اخلاقي:
1 ــ حتما به آقاي شــــــــــ ... بگيد كه خداي نكرده توي جلسه سوتي نده و مراقب اوضاع هم باشه؛
2 ــ زياد هم شلوغ پلوغ نكنيم تا كسي حرفي نزنه .
3 ــ خوشبختانه ما از اونجور آدمهاي ذكر شده تو همسايه‌هامون نداريم ولي بايد احتياط كرد چون شرط عقله .

با همه‌ي اين حرفها چون باني اين مراسم خودش ‌آدم خوب و با حاليه پس ان‌شاء ا... اتفاق خاصي پيش نمي‌آد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين چند خط رو قبلا اينجا نوشته بودم ولي هوس كردم كه دوباره‌ بيارمشون دوست دارم نظرتون رو در باره اين شعر بدونم‌ :

حال..... بايد بروم

حال..... بايد بروم
مي خواهم
رفتنم دليل بر تو باشد
اينجا
تمام من ته مي كشد
تو كه باشي
حرف هم گم مي شود
نگاه هم كه نمي كني
فلج...مي خندم
ريز
ريز
حال..بايد بروم
ريز شده ام

نگران ام
نگران تو و اين زندگيت
نگران سادگي ،
پاكي و آزادگي‌ات


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به نیمانويسنده‌ي (( خانه‌ي دوست ))


نيما جان
متاسفم كه مجبور شدي ((مرا ببوس )) رو خذف كني اميدوارم اون كسايي كه به اين كار مجبورت كردن هرگز لذت بوسيدن و بوسيده شدن رو نچشند ـــ عجب نفرين توپي خودم هم دلم براي اون بدبخت‌ها سوخت ــ

راستي نيما جان توي كامنتت گفته بودي كه از خودم بگم راستش من سعي مي‌كنم توي همين شعرها و نوشته‌ها حرفهام رو بزنم يا بهتر بگم بجز شعر حافظ كه فال مي‌گيرم سعي مي‌كنم شعرهايي رو بنويسم كه با حال و هوام جور باشه و يه جورايي حرف دلم باشه ، با اين وجود تو هم حق داري من زياد از خودم چيز تازه‌اي ندارم چون توي دنياي من چيز تازه‌اي نيست
تا بتونم با گفتنش به بقيه اونها رو خوشحال كنم تازه ممكنه باعث غمگين شدنشون هم بشه پس همون زبون شعر بهتره.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واما شعر نوي امشب:



اي تمام خوبيها ...
اي تمام خوبيها

افتاب

نگاه توست .

و

دريا

دل ات .

و

هزاران هزار ترانه عشق

بر زبان تو جاري ست ...


علي شيروي ... ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما حسن ختام امشب مال قديماست ، اگرچه همه‌ي ما هم اونو شنيديم و من كه باش زندگي كردم هوارتا:


a tima for us at last you see
a life worswhile for you and me

a time for us some day there be
a new world
aworld of shinig hope for you and me



يادتون اومد چه شعريه و از كجا اومده؟! اگه يادتون نيومد به باباتون يا مامانتون بگيد شعر رو بخونن و چند سالي به عقب برگردن ، آهان درسته خوده خودشه ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب براي امشب ديگه بسه . وقت همتون بخير





  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢

صبحست ساقيا قدحي پر شراب كن




چند تا چيز رو هميشه اينجا مي‌بيني :
اول: يه غزل ناب از لسان الغيب حضرت خواجه حافظ شيرازي تا به عطر وجودش اينجا هم خوشبو بشه تيتر يادداشت رو هم يكي از ابيات همين غزل مي‌گذارم. در ضمن اين غزل را خودم فال ميگيرم به نيت همه‌ي ما اگه دوست داشتيد كامنت بذارين تا اختصاصي براتون فال بگيرم و نتيجه رو درميل‌باكستون يا وبلاگتون يا همينجا بذارم.

دوم : يه بيت به عنوان حسن ختام كه در آخر نوشته‌هاي هر روز مي‌نويسم و سعي مي كنم از شاعراي نا شناخته ، نوشته‌هاي دوستان در وبلاگهاي خودشون و يا از كامنتهاي شما باشه. پس توي كامنتهاتون شعر هم بگذاريد .

سوم : يه شعر نو از شاعرهاي خوبمون

لطفا براي نظر دادن بگيد كه مربوط به كدوم نوشته ميشه و اگه چيزي رو هم شما پيشنهاد مي كنيد تا اضافه‌اش كنيم بگيد تا يه كاريش بكنيم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسم ا...
بعداز فاتحه ونيت و اقتدا به لسان الغيب :


صبحست ساقيا قدحي پر شراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن

زان پيشتر كه عالام فاني شود خراب
ما را ز جام باده‌ي گلگون خراب كن

خورشيد مي زمشرق ساقر طلوع كرد
گرنرد عشق مي طلبي ترك خواب كن #1#

روزي كه چرخ ز گل ما كوزه‌ها كند
زنهار كاسه ي سر ما پر شراب كن

ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما بجام باده صافي خطاب كن

كار صواب باده پرستيست حافظا
برخيز و عزم جزم بكار صواب كن

#1# برگ نيز بجاي نرد گفته شده است

نمي دونم چه حكمتي تو كاره كه دومين فال هم غزل يكي از تصنيفهايي است كه شجريان توي كاست ((دستان)) تومايه‌ي چهارگاه با گروه‌عارف اجرا كرده و من اين دو هفته‌ي گذشته رو حسابي باش حال كردم .آهنگ
سازش هم پرويز مشكاتيانه ،كه يه زماني داماد شجريان بود ـــ يكي نيست بگه اين حرف چه ربطي به اينجا داره؟!ـــ

اين كاست يكي ديگه از كارهاي عالي شجريانه كه تا نشنويد متوجه نمي‌شيد كه چطور ساز ها كم ميارن و شجريان صداش رو به رخ سازها مي‌كشونه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آهاي آدم رهگذر:

راستي مثل اينكه بالاخره اون رفقيمون كه واسش كامنت گذاشته بودم ــ
آهاي undefinedآدمبا توام ــ تونست منو پيدا كنه البته اون از من با ادب تر بود،ولي خوب متن منم به بدي متن اون نبود تا بهم بگه كه من ................ نيستم.
بهت تبريك ميگم البته اگه تبريك داشته باشه. بايد بگم منم خيلي خوشحال مي‌شم گهگاهي به اينجا سر بزني و كامنت بگذاري و بايد بدوني كه مي‌شه گفت وبلاگ تو جزء اولين وبلاگهايي بود كه باشون آشنا شدم و اگه با خودم عهد نكرده بودم كه به كسي لينك ندم الان تو هم توي اينجا رد پايي داشتي ؛ البته بعد از بعضيا ...
باز هم بيا اين طرف‌ها ، در ضمن اينجور كه بوش مياد به زودي همه‌ي شما ها رو مي بينم ؛ يه هفت هشت ده روزي بايد صبر كنيم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه رهگذر ديگه:

يه رهگذر ديگه ـــ اين يكي يه رهگذر ديگه‌است با قبلي اشتباهي عوضي نگيرين ــ مي گفت كه:

●تو بودی که می گفتی سکوت سرشا ر از نا گفته ها ست؟ پس چرا سکوتم رو نشنيدی؟!! سکوتی که فريا د اعتراضم بود... حالا من بهت می گم !!سکوت يعنی بغض، فراموشی ، مرگ،نيستی ...تو چيزی رو گفتی که شنيدی ...! ولی من اينو ديدم و لمس کردم...ممنون!!!
نوشته‌ی يه رهگذر...

منم مي‌خوام چند تا معني تازه براي سكوت بگم .
سكوت يعني خواستن و نتوانستن ،
سكوت يعني گفتن و بي جواب موندن،
سكوت يعني باز موندن از تمام آرزوها،
سكوت يعني اون چيزي كه توي دلته نتوني بگي تازه به دلايلي يه چيز ديگه بگي؛
سكوت يعني...

بگذريم؛ قرار بود ديگه از اين حرفها نزنم باز هم نا پرهيزي كردم امان از دست اين دل.

تو که نمی دانی
پس حاشيه ام رامرور نکن
تو که نمی دانی
دل ام را
شانه های مرد تکيده ای
که بی حضور تمامی من
شانه از زير بار خواب های قطعی اش
خالی کرده است / پر می کند
تو که نمی دانی
پس حاشيه ام رامرور نکن



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اما شعر نوي امشب .

درباره رفيق تنهايي‌هام چيزي نمي‌گم تا لطف كلامش از بين نره :


آخرِ بازی


عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سارِ ترانه‌هایِ بی‌هنگامِ خويش.


و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدایِ پا.
سربازان
شکسته گذشتند،


خسته
بر اسبانِ تشريح،
و لتّه‌هایِ بی‌رنگِ غروری
نگون‌سار
بر نيزه‌های‌ِشان.

تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرين‌ات می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس‌ها
به داس سخن‌گفته‌ای.
آن‌جا که قدم برنهاده‌باشی
گياه
از رُستن تن‌می‌زند
چرا که تو
تقوایِ خاک و آب را
هرگز
باورنداشتی.

فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌یِ روسبيان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرينِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سياه‌پوش
ــ داغدارانِ زيباترينِ فرزندانِ آفتاب و بادــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!


احمد شاملو

لندن، ۲۶ دیِ ۱۳۵۷


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

What is this deep gap between us
Is there any one to bridge it



سري داريم و سوداي غم تو


به يادت داغ بر دل مي نشانم
زديده خون به دامن مي فشانم
چو ني گر نالم از سوز جدايي
نيستان را به آتش مي كشانم

به يادت اي چراغ روشن من
ز داغ دل بسوزد دامن من
زبس در دل گل يادت شكوفاست
گرفته بوي گل پيراهن من

همه شب خواب بينم خواب ديدار
دلي دارم دلي بي تاب ديدار
تو خورشيدي و من شبنم چه سازم
نه تاب دوري و نه تاب ديدار

سري داريم و سوداي غم تو
پري داريم و پرواي غم تو
غمت از هر چه شادي دلگشاتر
دلي داريم و درياي غم تو



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
معرفي وبلاگ:

و اما معرفي يك وبلاگ به اهالي موسيقي اصيل كه آهنگهاي نابي براي دانلود داره كه كمتر جايي گير ميياد . نويسنده اش هم دوست عزيزم مهرداد كه هر چند منونديده ولي هميشه به من و اينجا لطف داره.و منم نمي‌دونم چه جوري جبران كنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام

امشب دو تا بيت براي حسن ختام مي‌ذارم

ـــ قابل توجه ياسیـــ اوليش از وبلاگ عطر ياسه





در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد


-----------------------------------------
دوميش رو هم خودم انتخاب كردم چون يه جورايي حرف دلمه:
( ــ باز نا پرهيزي كردي؟

= اي بابا ؛ خوب دله ديگه نمي‌شه كاريش كرد ، حالاشما ببخشيد !)


دوستت دار م ودانم كه تويي دشمن جانم
از بهر چه با دشمن جانم شده‌ام دوست ندانم






خوب ديگه شبتون بخير
به قول آبجي جونم من برم بخسبم


  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٢

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست


از امشب چند تا چيز رو هميشه اينجا مي‌بيني :
اول: يه غزل ناب از لسان الغيب حضرت خواجه حافظ شيرازي تا به عطر وجودش اينجا هم خوشبو بشه تيتر يادداشت رو هم يكي از ابيات همين غزل مي‌گذارم. در ضمن اين غزل را خودم فال ميگيرم به نيت همه‌ي ما اگه دوست داشتيد كامنت بذارين تا اختصاصي براتون فال بگيرم و نتيجه رو درميل‌باكستون يا وبلاگتون يا همينجا بذارم.

دوم : يه بيت به عنوان حسن ختام كه در آخر نوشته‌هاي هر روز مي‌نويسم و سعي مي كنم از شاعراي نا شناخته ، نوشته‌هاي دوستان در وبلاگهاي خودشون و يا از كامنتهاي شما باشه. پس توي كامنتهاتون شعر هم بگذاريد .

سوم : يه شعر نو از شاعرهاي خوبمون

لطفا براي نظر دادن بگيد كه مربوط به كدوم نوشته ميشه و اگه چيزي رو هم شما پيشنهاد مي كنيد تا اضافه‌اش كنيم بگيد تا يه كاريش بكنيم.

**********************************************

بسم ا...
بعداز فاتحه ونيت و اقتدا به لسان الغيب :

به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم مشتاقت هزارات درد بر چينِم # 1 #

الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد ان دم كه بي ياد تو بنشينم

جهان پير است و بي بنياد از اين فرهاد كش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرقچينم

جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق مي‌بينم

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست #2#
حرامم باد اگر من جان بجاي دوست بگزينم

صباح الخير زد بلبل كجايي ساقيا برخيز
كه غوغا مي كند در سر خيال خواب دوشينم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حور العين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم

حديث آرزو مندي كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم

#1# تو بعضي كتابا بجاي مشتاقت بيمارت ذكر شده است
#2# قابل توجه بعضيا


از شانس ما شب اولي چه شعري اومد با حال و هواي من كه خيلي جوره با شما چطور؟

اتفاقا اين چند وقته خيلي با موسيقي اصيل مخصوصا با استاد شجريان حال كردم و شعر بالا هم توي كاست ((ياد ايام)) غوغايي راه انداخته كه قابل وصف نيست . مخصوصا اونجا كه ميگه:

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان بجاي دوست بگزينم


**********************************************

و اما شعر نوي امشب :
اوليش رو با يار تنهايي‌هام شروع مي كنم تا ببينيم خدا چي مي‌خواد؛

ميعاد

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم.
آينه ها و شب پره های مشتاق را به من بده؛ روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده و راه آخرين را در پرده ای که می زنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم.
که در آن دور دست بعيد؛ که رسالت اندامها پايان می پذيرد
وشعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو مينشيند
و هر معنا قالب لفظ را واميگذارد
چنان چون روحی که جسد را در پايان سفر؛تا به هجوم کرکسهای پايانش وانهد......
در فراسو های عشق
تو را دوست ميدارم.....
در فراسوهای پرده و رنگ.

(احمد شاملو)


**********************************************

در باغي رها شده بودم.


در باغي رها شده بودم.

نوري بيرنگ و سبك بر من وزيد .

آيا من خود بدين باغ آمده بودم

و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟

هواي باغ از من مي گذشت

و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.

آيا اين باغ

سايه روحي نبود

كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود ؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد .

صدايي كه به هيچ شباهت داشت .

گويي عطر خودش را در آيينه تماشا مي كرد .

هميشه از روزنه اي ناپيدا

اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.

سرچشمه صدا گم بود :

من ناگاه آمده بودم .

خستگي در من نبود :

راهي پيموده نشد .

آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت ؟

***

ناگهان رنگي دميد :

پيكري روي علف ها افتاده بود .

انساني كه شباهت دوري با خود داشت .

باغ در ته چشمانش بود

و جا پاي صدا همراه تپش هايش .

وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .

وزشي برخاست

دريچه اي بر خيرگي ام گشود :

روشني تندي به باغ آمد .

باغ مي پژمرد

و من به درون دريچه رها مي شدم .

**********************************************




و
خدايی ست در آن نزديکی
که به من ميگويد
سيب را نيم کنيد
که محبت.دوستی.
سيب سرخی ست که در دل به دو نيمش بکنند.


**********************************************
تو وبلاگ يكي از دوستان اين متن رو خوندم خيلي خوشم اومد . گفتم با اجازه‌ي ايشون با اين متن يه حال اساسي به همه‌ي همراهان عزيز بدم؛ فقط اگه به مذاقتون نساخت بازهم كامنت ندين كه سرم به سنگ خورده يا نه؟!!!(بيايد حضورا جاش رو ببينيد)



تو که نمی دانی
پس حاشيه ام رامرور نکن
تو که نمی دانی
دل ام را
شانه های مرد تکيده ای
که بی حضور تمامی من
شانه از زير بار خواب های قطعی اش
خالی کرده است / پر می کند
تو که نمی دانی
پس حاشيه ام رامرور نکن

**********************************************
چاه مكن بهر كسي

يه بار واسه يه بنده خدا كامنت گذاشتم كه ...
مثل اينكه بهش برخورده بود. حالا يه بنده خداي ديگه اومده واسه خودم يه كامنت گذاشته تو همون مايه‌ها. حالا تازه مي فهمم كه قضيه‌ي سوزن و جوال دوز چيه و چه طعمي داره ــ با تشكر از كامنت دهنده‌ي بزرگوار ، تذكر بجايي بود ــ


**********************************************

قبل از خداحافظي بگم كه فيلم سينمايي سه شنبه شبكه‌ي دو رو تماشا كنيد چون من قبلا سانسور نشده‌ اش رو ديدم جالب بود ولي حالا نمي‌دونم اين سيماي .... چه بلايي سر اين فيلم مياره . البته چيزي هم نداشت.


**********************************************
اين هم به عنوان حسن ختام امشب:

دوست ندارم بهت بگم دوستت دارم
دوست دارم كه درك كني دوستت دارم

**********************************************


<   
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٢

وجدان درد!

What is this deep gap between us
Is there any one to bridge it

**********************************************
امان از دست اين رهگذر ها آدم نمي تونه اينجاهم با خودش و خداي خودش و همه‌ي همدردها صحبت كنه جون مادرت دست بردار آهاي رهگذر



**********************************************
وجدان درد!

اين‌هم يه نوع درده كه مثل همه‌ي دردهاي ديگه مي‌تونه مزمن يا زود گذر باشه ــ اونش ديگه به زخامت پوست بستگي داره ــ تنها تفاوتش با بقيه‌ي دردها اينه كه با مسكن و مرفين و ... ساكت نمي‌شه .
نمي خوام بگم گرفتار نوع مزمنش شدم ولي خوب درد ميكنه ديگه هيچ جوره هم ساكت نميشه . جالب اينجاست همه وقتي به ديگران بدي مي‌كنن دچار وجدان درد مي‌شن اما درد وجدان من به خاطر بدي به ديگران نيست( اينجاست كه آدم طعم ظلم به ديگران رو مي‌چشه ) بلكه درد من بخاطر ظلميه كه به خودم كردم . آخه دارم يه جورايي ميزنم تو سرخودم؛ دارم خودم رو سركوب مي كنم ــ جالبه نه؟ تا حالا اين مدليش رو نديده بوديد ؟! بايد بگم اميدوارم سرت نياد چون اصلا حس خوشي نيست . ـــ
از جبر روزگار حتي ديگه مي‌ترسم دربار ه‌‌ي خودكرده‌ام حرف بزنم . حالا به اون احساس قبلي خفقان ، سكوت، تنهايي و نااميدي رو هم اضافه كنيد بعد با توجه به خصوصيات من كمي هم نمك و فلفلش رواضافه كنيد؛
بعداز همه‌ي اين اوصاف پيشنهاد مي‌كنم كه اصلا خودتون رو جاي من نگذاريد، نه براي دلسوزي ونه حتي براي امتحان كردن و ارضاي حس كنجكاوي . چون مي دونم به هيچ چيز نمي‌رسيد جز اين نمايشي كه من الان دارم بازي مي كنم و اسمش زندگيه .
ممكنه بگيد: همه داريم همين كار رو انجام مي‌ديم
اون وقت من ميگم كه : نمايشهاي شما يا كمديه يا عادته يا تراژدي ويا هر چيز ديگه كه هست . ولي نمايش من يه مدل جديده كه شايد يكي در هزار نفر از شما مثل من بازيگرش باشه .
نمايش من از بيرون كمدي نشان داده مي‌شه ولي در درون يك تراژدي واقعيه،زندگي براي من يك چيزي بدتر از مرگ سهرابه ،بدتر از سوگ سياوش و ... چون اينا همه افسانه است ولي من دارم اين نمايشنامه رو بازي مي كنم .ـــ از واكنش‌هاي بقيه‌هم معلومه كه تا حالاش كه بازيگر خوبي بودم ــ
ولي بالاخره يه روزي يه جايي پرده‌ي آخر اين نمايش هم مثل همه‌ي نمايش‌هاي ديگه تموم مي‌شه و چهره ي اصلي زندگي من مشخص مي‌شه اون روز ــ كه ديگه من احتمالا بين شما نيستم ــ اين نوشته رو بخونين و هر كدومتون دليل بعضي رفتارهاي من رو به يادتون بياريد .ـــ در ضمن فكرهاي بد هم نكنيد قصد كار نامعقولي ندارم ولي اين حقيقتيه كه بايد يه روز پيش بياد؛ ومياد. ـــ
اين يه قسمت از سناريوي زندگي منه:


يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
راهي نروم كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه اين روزگار خوش است
همه چيزبراه و بر وفق مراد است وخوب.
تنها دل من،دل من ، دل نيست ؛ آري
ومن بايد خود را وقف همه كنم




*********************************************
( لطفا نگيد كه هنوز سرم به سنگ نخورده)


گريه كردم گريه كردم اما دردمو نگفتم
تكيه دادم بر غرورم تا ديگه از پا نيفتم

چه ترانه بي اثر بود مثل مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكفتن آخرين خدا نگهدار

با تو فانوس ترانه يه چراغ شعله‌ ور بود
لحظه‌ها چه عاشقانه قاصدك چه خوش خبر بود

كوچه ها بدون بن‌بست آسمون پر از ستاره
شب‌ ها گلخونه‌ي خورشيد واژه‌ها شعر دو باره

اسم تو تا دم آخر توي اون كوچه‌ي خلوت
بغض بي وقفه ي آواز گريه‌هاي بي نهايت

گريه كردم گريه كردم اما دردمو نگفتم
تكيه دادم بر غرورم تا ديگه از پا نيفتم

**********************************************

هما فتحي ، نمي‌دونم اسمشون رو شنيدين يا نه . شايد هم خوب بشناسينشون .
از معدود شاعره‌هايي مي‌باشند كه با وجود اينكه شعراشون كمي زن‌گرايانه به نظر مياد ولي مناز شعراشون لذت مي برم .براي همين هم
ازتون مي‌خوام اين شعر رو به دقت بخونين و بهش فكر كنين .
وحالا اين شما واين هم هما :


کدامين عاشق دلخسته ای با من يکی همدرد خواهد شد؟
کدامين چشمه ی چشمی برايم اشک خواهد ريخت؟
دگر آيا کسی از خاطرم سرشار خواهد شد؟
کسی آيا پس از من می تواند قصه ام را بازگو سازد؟
بگويد دختري ِِاز شهر عشق و آرزو روزی در اينجا بود
که درد عالم و آدم به جانش بود
و بس پر شور چون رودی خروشان بود
درونش چشمه ای جوشان ز مهر و عشق پنهان داشت
و تنها رهنمای او ندای قلب پاکش بود
که می گفتش : برو
از اين سرا بار خودت بربند
برو جايی که از روبه مزاجان بی خبر مانی
برو شايد در آنجا از هوای عشق پر گردی
و شايد چون قبل
شادان دختری پر ز آرزو گردی
و اينسان رفت
چنين آرام و بی غوغا
و من رفتم
اگر چه يک صدای آشفته می خواند :
همای آرزو اينجا عجب دلتنگ ديدار رخت هستيم
و ما اينجا بسی تنها و بی خويشيم
بيا شايد کمی از سايه ات بر روی ما افتد
و از روح تو
سرشار از سعادت؛باز جان گردد
ولی افسوس..........
(هما فتحی)
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢

هنوز عاشق‌ترينم !

تا به حال نديده بودم كسي به خودش دروغ بگه

تا به حال نديده بودم كسي به خودش دروغ بگه؛ اگه شما ديديد براي من هم تعريف كنيد تا ببينم درست تشخيص دادم يا نه؟!
نميدونم يه نفر به چه مرحله‌اي مي‌رسه كه حتي به خودش هم دروغ مي‌گه؟! چرا؟
فكر مي‌ كنم خدا چشم رو فقط براي چروندن نداده باشه پس چشمات رو باز كن‌! سعي كن حقايق رو ببيني ! شايد اين چيزي كه ديدي فقط تصوري از حقيقت باشه ــ سراب ــ ، شايد هم خود حقيقت ــ آب‌ــ؛
براي تشخيص اين موضوع زمان مهمترين فاكتوره مراقب باش اون رو از دستش ندي.
چون :

زندگي رسم خوش‌آينديست
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
زندگي پرشي دارد اندازه‌ي عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه‌ي عادت از ياد من وتو برود.
زندگي حس غريبيست كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاريست كه در خواب پلي مي‌پيچد
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست
زندگي هندسه‌ي ساده‌ي تكرار نفسهاست

آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي گيرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله‌ اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خواموشي گناه ماست


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه خبر جالب ؟!!!

تاريخ داره براي من تكرار ميشه
سال قبل همين موقع ؛ استاتيك ؛ معادلات ديفرانسيل؛عروسك توي ماشين؛
پيوستن به هواداران انقلاب مشروطيت در دانشگاه .

امسال ـــ البته تا به حال ــ مقاومت مصالح ؛ ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين شعره يه جورايی به حال وهوای امشب من می خوره :

هنوز عاشق‌ترينم !

هنوز عاشق‌ترينم اي تو تنها باور من
بغير از با تو بودن نيست هوايي در سر من

هنوز عطر تو مونده در فضاي خانه‌ي من
هنوز هم بيقراره اين دل ديوانه‌ي من

من تشنه‌ي محبت درد آشناي هجرت
دلم به اين جدايي هرگز نكرده عادت

ناكامي از تولد همزاد بخت من بود
ندارم از تو شكوه اين سرنوشت من بود

بي تو حديث عشق رو ديگر باور ندارم
جز با تو بودن آرزويي در سر ندارم

مي پيچه عطر خاطره در خلوت شبهاي من
تكرار اسم قشنگت شده عادت لبهاي من

فراموشم نكن ، فراموشم نكن
تويي تنها دليل بودن من
به ياد من باش ، فراموشم نكن




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

( اين هم از شعر امشب)
اين يکی رو هم يه جورايی دوست دارم بنويسم ؛ آره :



خنده‌ي تو

نان را از من بگير ، اگر مي‌خواهي،
هوا را از من بگير ،اما
خنده‌ ات را، نه .

گل سرخ را از من مگير
سوسني را كه مي كاري،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سر ريز مي كند ،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو مي‌زايد.

از پس نبردي سخت باز ميگردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني،
ام خنده‌ات كه رها مي شود
وپرواز كنان در آسمان مرا مي‌جويد
تمامي در‌هاي زندگيرا
به رويم مي‌گشايد.

عشق من، خنده‌ي تو
در تاريك ترين لحظه‌هامي شكفد
واگرديدي، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاريست،
تنها بخند،زيرا خنده‌ي تو
براي دستان من
شمشيري است آخته.

خنده‌ي تو در پاييز
در كناره‌ي دريا
موج كف‌‌آلوده‌اش را
بايد بر فرازد ،
ودر بهاران ،عشق من ،
خنده‌ات را مي‌خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم،
گل آبي ،
گل سرخ،
كشورم كه مرا مي‌ خواند.

بخند برشب
بر روز، بر ماه ،
بخند بر پيچاپيچ خيابان‌هاي جزيره
بر اين پسر بچه‌ي كمرو
كه دوستت دارد ،
كه دوستت دارد.
اما آنگاه كه چشم مي‌گشايم و مي‌بندم،
آنگاه كه پاهايم مي‌روند و باز مي‌گردند،
نان را ، هوا را ، روشني را ‌،
بهار را ، هستيم را ،
از من بگير
اما خنده ات را هرگرز
تا چشم از دنيا نبندم .

پابلو نرودا
1951

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢

عطر خوش ياس

شب

سکوت

هنوز هم عطر خوش ياس


تو اين هفت هشت ده روز عجب بويی ميياد

اگه کمی دقت کنی ...
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢

تو قلب بزرگي داري


اين رو یه بنده خدايی گفته که خيلی نزديکه بخونين و نظر بدين:


تو قلب بزرگي داري كه بر قله هاي آن سعادت

و خوشبختي با لا مي‌رود پس ا گر در هنوز هم در قلب

بزرگت جا ي كوچكي براي من حقير داري بگذار من هم

معنـاي سـعادت و خوشـبختي را در قلـب بزرگـت و در كنارت

حس كنم


( ش . ق)
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٢

When you tel me that you love me



GOD grant me the
Serenity to accept the things I can not change,
Courage to change the things I can ,
And
Wisdom to know the DIFFERENCE .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



. How I wanna feel in these way, longers in time
How I wanna know you are doing so, make you mine.

How I wanna change the world, only for you.
All the impossibles , I wanna do.

How I wanna hold the clouds, under the rain.
How I wanna kiss your smile and feel your pain.

I know what beautiful is looking at you.
Here in the world of lies, you are the true.

Every time you touch me, I become a hero
I make the state from where and where you are,
and bring you

Every thing you ask for , nothing is above me.
I`m shining like a candle in the dark

When you tel me that you love me.





ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با من بمون اي همسفر


با من بمون اي همسفر،با من كه از ره خسته ام
با جان لبريز نگات از هستي خود رسته ام


با من بمون اي همزبون ،تو اين شب دلواپسي
با من كه تنها مانده ام، در لحظه‌ هاي بي كسي


اي يادگار از تو غرور زخمي‌ام ،اي فارغ از من فارغ از يادت نيم
گر رقيبم را پسنديدي غمي نيست؟ شادم كه ميداني و ميدانم كي‌ام


شادم كه سودايي ندارم؛ در سينه غوغايي ندارم
آيينه ام خو كرده با شب چشمي به فردايي ندارم



  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

هجرانی( شاملو)


چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
کدام مجموعه‌یِ پيوسته‌یِ روزها و شبان را
من؟ــ
اگر اين آفتاب
هم‌آن مشعلِ کال است
بی‌شبنم و بی‌شفق
که نخستين سحرگاهِ جهان را آزموده‌است.
چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
کدام باليدن و کاستن را
من
که آسمانِ خودم
چترِ سرم نيست؟ــ
آسمانی از فيروزه‌یِ نيشابور
با رگه‌هایِ سبزِ شاخ‌ساران،
هم‌چون فريادِ واژگونِ جنگلی
در درياچه‌يی،
آزاد و رها
هم‌چون آينه‌يی
که تکثيرت می‌کند.

بگذار
آفتابِ من
پيرهن‌ام باشد
و آسمانِ من
آن کهنه کرباسِ بی‌رنگ.
بگذار
بر زمينِ خود بايستم
بر خاکی از براده‌یِ الماس و رعشه‌یِ درد.
بگذار سرزمين‌ام را
زيرِ پایِ خود احساس‌کنم
و صدایِ رويشِ خود را بشنوم:
رُپ رُپه‌یِ طبل‌هایِ خون را
در چيتگر
و نعره‌یِ ببرهایِ عاشق را
در ديلمان.
وگرنه چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
کدام مجموعه‌یِ پيوسته‌یِ روزها و شبان را من؟
پرينستون، ۱۵ اسفندِ ۱۳۵۶

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

جريان از اين قرار بود



اولش كه شنيدم روز يكشنبه بود و فرداش امتحان ترموديناميك داشتم. حدود ساعت 8 شب بود و تنها شانسي كه آوردم اين بود كه براي امتحان آماده بودم.اصلا فكر نمي‌كردم يه همچين اثري داشته باشه فقط يادمه كه رفتم تو اتاق در رو قفل كردم و افتادم روي تخت. تا چند دقيقه تو فكر بودم نمي‌دونم چه حالتي بودهرچي بود زياد خوشايند نبود.
بعدش بلند شدم ورفتم پشت ميز مثلا براي امتحان درس بخونم ولي تو اين دنيا نبودم.خلاصه اينكه مثل همه‌ي شباي ديگه كه قبل از امتحان تا صبح مي‌نشستم،اونشب هم تا صبح بيدار بودم نميگم درس نخوندم ولي درس هم نخوندم .

صبح با ماشين از خونه زدم بيرون اولش مي خواستم مثل هرروز تا كرج برم ولي بعد از كمي رانندگي براي اولين بار فهميدم كه رانندگي با حواس پرت يعني چي براي همين ماشين رو تو پاركينگ مترو صادقيه پارك كردم و با مترو رفتم كرج بعد ا ز چند ماه دوباره سوار مترو مي‌شدم . راستش ديگه اصلا حوصله’مترو رو ندارم ــ برعكس پارسال ـ
خلاصه‌اش اينكه با هر مصيبتي بود سر امتحان خودمو جمع و جور كردم و ورقه رو دادم . برگشتني اشكان منو تا دم مترو رسوند . اونهم يه جورايي به حال و وضعم پي برده بود چون اصلا توي راه حرف نزديم و وقت خدا حافظي هم تا جايي كه تونست با ماشين اسكورتم كرد.

امتحان بعدي 9 تيربود و فرصت براي فكر كردن زياد . روز اول رو با خودم كلنجار رفتم، فكرم اصلا كار نمي كرد حتي تصور يه همچين اتفاقي هم برام قابل باور نبود چه برسه به خودش .
روز دوم هم دست كمي از اولي نداشت تنها چيزي كه آرومم مي كرد كاست نيلوفرانه‌ي افتخاري بود :

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري ...
.....

دل من كوره‌ي سوزان عشق است
دلم سوگند پاكش جان عشق اسـت
دلم اين عاشق شوريده‌ ي مست
نمك پرورده‌ي دامان عشق است ...


خدايا عاشقـان را با غم عـشـق آشـنا كن
ز غمهاي دگر غيرازغم عشقت رها كن
توخود‌گفتي كه درقلب شكسته خانه داري
شكسته قلب من جانـا به عهد خود وفا كن ...


خدايا !خدايا! يگانه تويي
همه گريه ها را بهانه تويي
نگارا ! نگارا! تو باغي بهاري
دل ساده ام را ،تو نقش و نگاري

بهارا ! بهارا ! بهانه مگير
ز خاكستر ما زبانه مگير
كوير دلم را تو باران نوري
تو رودي تو دريا تو شوق عبوري
جدا زتوام غبار هوا
به خود برسان دوباره مرا...


باز هم ميگم اصلا فكر نمي كردم همچين تاثيري داشته باشه تا سرتون نياد نمي فهميد من چي ميگم و خدا كنه سرتون نياد .

اوضاع وقتي بدتر شد كه فهميدم اصلا شرايط اين اتفاق مناسب نيست نه از نظر فرهنگي و نه از نظر مالي .نمي دونم چرا ولي احساس گناه يا كوتاهي مي‌كردم يا يه چيزي تو اين مايه‌ها .

درمانده شده بودم نمي دونستم بايد چه‌كار كنم از طرفي هم امتحان بعدي نزديك بود و نمي خواستم دوباره بلاي پارسال سرم بياد ،
براي همين استخاره كردم ولي نه براي خودم بلكه اول براي اونها از خدا مي خواستم خوب بياد تا من هم نفس راحتي بكشم چون ميدونستم لياقت بهتر از من رو داره ولي چه كنم كه دست من نبود و بد اومد و توش تشويش هم بود(من خودم استخاره نكردم و اين كلمات يه نفره كه لطف كرد اونهم تلفني از شهر قم كه ازش ممنونم).
استخاره كردم وضعيت بهتر بشه بدتر شد ، تنها راهي كه بنظرم رسيد استخاره‌ي دوم بود ولي اينبار براي خودم و اون براي همين دوباره زنگ زدم به حاج آقا حجتي اونهم هنوز هيچي نگفته بودم كه گفت :(( پسرم اقدام كن ؛ هم فكرش خوبه هم عملش و هم نتيجه‌اش))

من كه قافلگير شده بودم تشكر كردم و گوشي رو گذاشتم . مونده بودم اون از كجا سن و سال و هدف منو فهميده بود براي همين يك كمي دلم آروم گرفت و همه چيز رو سپردم دست خدا ـــ اگه باور نمي كنيد همينجا رو بخونيد البته چند صباحي قبل ترش رو ـــ و تصميم گرفتم پا پيش بگذارم و حرفهام رو بگم .

از پيشامد روزگار فرداي اون روز از بيرون مي اومدم كه توي راه ديدمش . اين اتفاق رو به فال نيك گرفتم و به تصور خودم خواست خدا بود كه فرصتي پيش بياد تا من اقدام كنم .

توي ماشين اول از اين مطمئن شدم كه قولي نداده باشه بعد رفتيم يه گوشه نشستيم و تا نيمساعت اول همه‌ي حرفها حول موضوعات متفرقه بود مثل آسمون بنفش و ستاره و ماه شبرنگ ولي بالا خره من حرفم رو زدم و ديگه هيچي نگفتم و فقط منتظر جواب شدم ، نمي دونم اون چه حال و هوايي داشت ولي مثل اينكه از قـ ...... هيچي ولش كن.

فكر مي‌كنم سعي در توجيه من داشت شايد هم داشت خودش رو توجيه مي كرد نمي دونم هرچي بود گذشت .

بعدش اون رو رسوندم به مقصدش و برگشتم خونه . حالم بهتر شده بود مي‌تونم بگم خيلي بهتر شده بود يه احساس خاصي داشتم مثل كسايي كه كار بزرگي انجام داده باشند يا مفيد واقع شده باشن ـــ براي من واقعا بزرگ بود چون تا به‌حال اينطور با كسي حرف نزده بودم يا شايد هم تا به‌حال تصميم به اين بزرگي توي زندگيم نگرفته بودم ؛ البته تو اين زمينه و براي خنده و سرگرمي اين و اون رو زياد سر كار گذاشته بودم ولي اين يكي سر كاري نبود. ــــ

فرداي اون روز با خيال راحت مقاومت مصالح خوندم و با اينكه فكر مي كردم هيچي بلد نيستم ولي درس رو خوب مي فهميدم . تا اينكه شب شد و من هم چون خيلي خسته شده بودم يه سري به اينترنت زدم و طبق معمول اول اومدم همينجا داشتم چندتا مطلب آماده رو اينجا ميگذاشتم كه يه نظر جديد ديدم بازش كردم ساعتش مال چند دقيقه قبل بود و صاحب نظر هم مسافر ديروزي . رفتم تو مسنجر ديدم بله چراغش روشنه و ....

اون شب از همون شبها بود که تکرار بی نهايت يه آرزو رو دلش بود. در ضمن من اون شب بدون دروس حوضوي آيت‌ا... (نشانه‌ي خدا) و از اون بالا تر لسان‌ا... (زبان خدا) شدم .

همراه ديروزي، فرداي اون روز مسافر كوه و بيابون بود و من هم براي سلامتيش دعا(2A ) كردم همون طور كه خودش خواسته بود . ـــ تازه قرار بود سوقاتي هم بياره كه يادش رفت ـــ و من هم امتحان مقاومت مصالح رو خوب دادم و دو روز وقت داشتم براي امتحان ديناميك . تنها كارم شده بود نوشتن مطلب واسه اينجا ــ روزهاي 4تا 11 تير رو ببينيد چندتاش رو هم حذف كردم ـــ يا با خودم حرف مي‌زدم يا با خدا يا با ... .

ــــ همين الان كه داشتم اينا رو مي نوشتم لو رفتم و يك فضول اومد و همه‌اش رو خوند، تا به حال كسي از اين ما جرا خبر نداشت ــــ

خلاصه‌اش مي‌كنم تا روز قبل از امتحان ديناميك فكر مي‌‌كردم جوابش مثبت باشه ولي همون روز بود كه همه چيز معلوم شد .
از امتحان و بقيه اش چيزي نمي گم .فقط همين بس كه احتمال قبولي هست.

چند روز بعدش براي اينكه سر حرفم بمونم و هر جور كه شده اوضاع روتغيير بدم تصميم احمقانه‌اي گرفتم تا بياد و تو --------- منوببينه و تا دو روز هم ادامه دادم ولي از بد يا خوب روزگار زد و مادر يكي از عزيزان فوت كرد و من تا سه چهار روز شديدا دستم بند بود و بنا به شرايط مجبور شدم از تصميمم منصرف بشم .

يكي از همون شبها يه ميل جديد داشتم ساعت سه شب بازش كردم كه حرفهاي جالبي توش گفته شده بود حرفهايي از بزرگ شدن ، يك احساس يك طرفه ، محكمتر بودن ووو... .

با خوندن اون ميل تصميم گرفتم يك سري حقاقيق رو بگم ولي فرصتش پيش نيومد و چون داشت دير مي‌شد تنها راه باقي مونده يعني اينجا رو امتحان كردم و اميدوارم اين حقايق زياد تلخ نباشن .

اول اينكه تو اصلا باعث ناراحتي من يا توهين به من نشدي ولي خوب با احترام به تو و اون و انتخابت بايد بگم از تصميمت اصلا خوشحال نشدم و با توجه به استخاره‌ها اميدوارم در آينده همه چيز بر وفق مرادتون باشه و از اعتمادت پشيمون نشي اين خواست قلبي منه باور كن ــ در ضمن من به حق انتخابت هم معتقدم و به خوبي نيت تو ايمان دارم ــ .

در مورد كارهام و عكس‌ العمل‌ هام هم بايد بگم هر كاري كه كردم فقط و فقط به خاطر خودت بود تا شايد نظرت عوض بشه آخه من فكر مي‌كردم كار درستي انجام مي‌دم ــ در باره‌ي درست و غلطش آينده قاضي خوبي مي تونه باشه ــ و اگه ذره‌اي در اين ميون به فكر خودم بوده باشم خدا از من نگذره و از اين حرفها... (من سالها پيش، از عاشقي استعفا دادم و تصميم گرفتم كه خودم رو بسپارم دست خودش وعاشق همه باشم و تو شادي‌ها و غمهاشون كنارشون باشم .)

دوم اينكه اگه ميدونستم كه دير يا زود گفتنش هيچ فرقي نمي كرده و به قول خودت من سراب ديدم و همه چيز يك طرفه بوده (البته اگه چيزي ...) هيچ وقت سر راهت سبز نمي‌شدم و اين روابط خوب توي عالم همسايگي رو تحت تاثير قرار نميدادم .

سوم اينكه هميشه اينرو از من به خاطر داشته باش كه اگه واقعا بهش اعتماد ناب داري همه چيز تو همون آقاي كمان‌ داره ... .

و حرف آخر اينكه اميدوارم از اين حرف هاي من ناراحت نشي و من رو براي اين دخالت بيجا ببخشي ــ مي‌دونم اين كار رو مي‌كني ــ و دوست دارم حتما به ما سر بزني و ما رو تو غم و شادي‌هات مثل يه دوست و حتي مثل يك برادر ـــ البته اگه بخواي ـــ شريك بدوني و مثل قبلا وقتي مي‌بينيمت شاد و سر حال و صميمي باشي درست همون كه بودي . من هم هر كاري ازم بر بياد و تو بخواي آماده‌ام كه انجام بدم تا تو به هدفت برسي .

با همه‌ي اين حرفها من هنوز هم معني اون استخاره‌‌ها رو نفهميدم و اميدوارم تو فهميده باشي .

دعاي خير من اگه خدا قبول كنه هميشه بدرقه‌ي راه تو و اونه و اميدوارم خوشبخت بشي و در پناه حق زندگي خوشي داشته باشي .

و چون باز هم مي‌بينمت خداحافظي نمي‌كنم و مي‌گم موفق و خوشبخت باشي.



  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

عاشقانه


بيتوته‌یِ کوتاهی‌ست جهان
در فاصله‌یِ گناه و دوزخ


خورشيد
هم‌چون دشنامی برمی‌آيد
و روز
شرمساری‌یِ جبران‌ناپذيری‌ست.


آه
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چيزی بگوی


درخت،
جهلِ معصيت‌بارِ نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يی‌ست نابه‌کار.

مهتابِ پاييزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلايد.


چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چيزی‌بگوی


هر دريچه‌یِ نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشايد.

عشق
رطوبتِ چندش‌انگيزِ پلشتی‌ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشتِ خويش
گريه سازکنی.


آه
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم چيزی بگوی،

هرچه باشد
چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگ‌وارانِ ژوليده آبرویِ جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامُش منشين
خدا را


پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
از عشق
چيزی بگوی!



۲۳ مردادِ ۱۳۵۹


  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٢

! Can save my soul

مثل اينکه دو نفر به دعای ما واقعا نياز دارن .
پس برای لاله و لادن دعا کنيم...!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



اي عاشقان ، اي عاشقان پيمانه ها پر خون كنيد




اي عاشقان ، اي عاشقان پيمانه ها پر خون كنيد
وز خونِ دل چون لالـه ها رخساره ها گلگـون كنيد

آمد يكي آتش سوار ، بيرون جهيد از اين حصار
تا بردمد خورشيدِ نو شب را ز خود بيـرون كنيـد

آن يوسفِ چون ماه را از چـاهِ غم بيرون كشيد
در كلبــه احـزان چـرا اين نالـــه محــزون كنيــد

از چشمِ ما آيينه اي در پيش آن مه رو نهيد
آن فتنه فتـانه را بر خويشتن مفتون كنيــــد

ديوانه چون طغيان كند زنجير و زندان بشكند
از زلفِ ليلي حلقه اي در گـردنِ مجنون كنيد

ديدم به خوابِ نيمه شب خورشيد و مه را لب به لب
تعبير اين خوابِ عجب ، اي صبح خيزان ، چـون كنيد؟

نوري بـراي دوسـتان ، دودي به چشـمِ دشـمنان!
من دل بر آتش مي نهم ، اين هيمه را افزون كنيد

زين تخت و تاج سرنگون تا كي رود سيلاب خون؟
اين تخت را ويــران كنيد ، ايـن تــاج را وارون كنيد

چندين كه از خُـم در سبو خونِ دلِ ما مي رود
اي شاهدانِ بزمِ كين ، پيمانه ها پر خون كنيد

(ه.ا. سايه ، تهران خرداد ۱۳۵۷)





ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




Monday night I feel so low



Monday night I feel so low
Count the hours they go so slow
I know the sound of your voice
Can save my soul

City lights, streets of gold
Look out my window
to the world below
Moves so fast and it feels so cold
And I’m all alone

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢

تقصير خودم بود...


تقصير خودم بود...نيچه می گفت وقتی مجسمه ای رو بر می اندازيد ممکنه رو خودتون سقوط کنه......هميشه تخس و حرف گوش نکن بودم.... مثل حالا...حالا هی بخور از دست خودت....
هی.....هی....


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال..... بايد بروم
می خواهم
رفتنم دليل بر تو باشد
اينجا
تمام من ته می کشد
تو که باشی
حرف هم گم می شود
نگاه هم که نمی کني
فلج...می خندم
ريز
ريز
حال..بايد بروم
ريز شده ام

نگران ام
نگران تو و اين زندگيت
نگران سادگي ،
پاكي و آزادگي‌ات

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد.......


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر باران ببارد ...


اگر باران ببارد
يادم ارد
ان سراسر پير و خسته
ان غبار الود
کز اغاز خود رسته
ان خموده ان گسسته .

ان همان ملبوس
ان مرد گسستن ها و بستن ها
همان افاق مردن ها
که از رخت بد فرجام
مرده در درون اسمان ها .

ان همان اغاز خوشنام و
غروب بی سر و سامان .
همان مرد گلستان ها
که مرگش بوده در زندان
درون خامشی پنهان ...

که او مرد طراوت هاست
همان انسان پاک و
ان وجود زايش سامان.

ان همان رويای خوشنام زمان بچگی هايم .
همان من
کز وفاق خويش دوری جسته ام اکنون .

او همان مرد است ؟
او همان مرد است که اکنون
مرده در زير درخت بی بن وجدان ؟
ايا
او همان مرد است؟
او زنده ست
يا که حالا در درون خاک گور خويش پوسيده ست ؟

او مرده ست ؟



ای تمام خوبيها ...
ای تمام خوبيها

افتاب

نگاه توست .

و

دريا

دل ات .

و

هزاران هزار ترانه عشق

بر زبان تو جاری ست ...


علی شيروی ... ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢

يه شب مهتاب

يه شب مهتاب
ماه می آد تو خواب
منو میبره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اونجا که شبا پشت بیشه ها
يه پری مياد ترسون و لرزون
پاشو ميذاره تو آب چشمه
شونه ميکنه موی پريشون
.....يه شب مهتاب
ماه می آد تو خواب
منو ميبره ته اون دره
اونجا که شبا يکه و تنها
تک درخت بيد
شاد و پر اميد
ميکنه به ناز دستش رو دراز
که يه ستاره بچکه مثل يه چيکه
بارون
بی جای ميوه‌ش
سر يه شاخش بشه آويزون
.....
يه شب مهتاب
ماه می آد تو خواب
منو ميبره از توی زندون
مثه شب پره
باخودش بيرون
ميبره اونجا که شب سياه
تا دم سحر
شهيدان شهر
با فانوس خون جار ميکشن
تو خيابونا سر ميدونا ...........
...........................
مستيم و هشيار شهيدان شهر
خوابيم و بيدار شهيدای شهر
آخرش يه شب ماه می آد بيرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
لب ميشه خندون
یه شب ماه می آد

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢

آ های آبجی

نترس اگه گفتم بايد ببينمت نيت خيری داشتم اگه دوست نداری منو ببينی (همونطور که سابقه هم داری)خيالی نيست . از جلو چشمت گم ميشم از برادريت هم استعفا می‌دم
ــــ البته اگه برادريی وجود داشته باشه ــــ   
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

از خون جوانان وطن لاله دميده

هنگام مي و فصل گل و گشتِ ، جانم گشتِ ، خدا گشتِ چمن شد
دربار بهاري تهي از زاغ و ، جانم زاغ و ، خدا زاغ و زغن شد
از ابر كرم خطه ري رشك ختن شد
دلتنگ چو من مرغ ، جانم مرغ قفس بهر وطن شد
چه كج رفتاري اي چرخ ، چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ ، نه دين داري نه آيين داري ، نه آيين داري اي چرخ

از خون جوانان وطن لاله ، جانم لاله ، خدا لاله دميده
وز ماتم سرو قدشان سرو’ ، جانم سرو’ ، خدا سرو’ خميده
در سايه گل بلبل از اين غصه خزيده
گل نيز’ چو من در غم ، جانم در غمشان جامه دريده
چه كج رفتاري اي چرخ ، چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ ، نه دين داري نه آيين داري ، نه آيين داري اي چرخ

از اشك’ همه روي زمين ، زير و جانم زير و خدا زير و زبر كن
مشتي گرت از خاك وطن هست’ ، جانم هست’ ، خدا هست’ به سر كن
غيرت كن و انديشه ايام بتر كن
و اندر جلو تير عدو ، جانم تير عدو ، سينه سپر كن
چه كج رفتاري اي چرخ ، چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ ، نه دين داري نه آيين داري ، نه آيين داري اي چرخ

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

گفتنی ها كم نيست.... و تو

و تو



رستنی ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتينی ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين در هم و بر هم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روی دار قالي بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسيديم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وامانديم
من و تو؛ خم نه و؛ در هم نه و؛ كم هم نه
می بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم
كه به اندازه ی ما هم شده با هم باشيم

(قنبری)



  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

كوير

در آغاز، هيچ نبود،
كلمه بود،
و آن كلمه خدا بود.
كلمه بي زباني كه بخواندش،
و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه مي تواند بود؟
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود،
و با نبودن چگونه ميتوان بود؟
و خدا بود و با او عدم،
و عدم گوش نداشت.
حرف هايي هست براي گفتن،
كه اگر گوشي نبود نمي گوييم.
و حرف هايي هست براي نگفتن؛
حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند.
حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.
و سرمايه ماورايي هر كسي
باندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.
حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا،
كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند.
و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند.
كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند…
اينان همواره در جستجوي مخاطب خويشند،
اگر يافتند يافته مي شوند…
و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند.
و اگر او را گم كردن،
روح را از درون به آتش مي كشند
و دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.
و خدا براي نگفتن، حرف هاي بسيار داشت،
كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟
هر كسي گمشده اي دارد،
و خدا گمشده اي داشت.
هر كسي دوتاست،
و خدا يكي بود.
هركسي باندازه اي كه احساسش مي كنند، هست.
هر كسي را نه بدان گونه كه هست، احساس مي كنند،
انسان يك لفظ است كه بر زبان آشنا مي گذرد
و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود.
کوير(دکتر شريعتی)   
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

چه کنم با دل خويش...



چه کنم با دل خويش
آه آه از دل من
که از او نيست بجز خون جگر حاصل من
زآنکه هر دم فکند جان مرا در تشويش
چه کنم با دل خويش
چه دل مسکينی
که غمين می شود اندر غم هر غمگينی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی ميش
چه کنم با دل خويش
در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه اميری متمول چه فقيری درويش
چه کنم با دل خويش
طفل عريانی ديد
چشم گريانی و احوال پريشانی ديد
شد چنان سخت پريشان و مرا ساخت پريش
چه کنم با دل خويش
ديده گرديده فقير
بهر نان آنگونه که از جان شده سير
دل من سوخته بر او يا جگر من شده ريش
چه کنم با دل خويش
چه کنم دل نگذارد برم حمله بر او
زارم از دست عدو
بسکه محتاط به بار آمده و دورانديش
چه کنم با دل خويش
گر در افتم با مار
نيست راضی دل من تا کشم از مار دمار
ليک راضيست که از او بخورم صدها نيش
چه کنم با دل خويش
دارد اين دل اقرار
که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در هر کيش
چه کنم با دل خويش
از برای همه کس
دل بی رحم در اين دوره بکار آيد و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پيش
چه کنم با دل خويش
چه کنم با دل خويش
چه کنم با دل خويش
چه کنم با دل خويش
(ابوالقاسم حالت)

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

يادگار خون سرو به مناسبت نزديک شدن به سالروز فاجعه‌ی ۱۸ تير


يادگار خون سرو:
دلا ديدي كه خورشيد از شب سرد
چو آتش سر ز خاكستر برآورد

زمين و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقايق گشت از اين خون

نگر تا اين شب خونين سحر كرد
چه خنجرها كه از دلها گذر كرد

ز هر خون دلي سروي قد افراشت
ز هر سروي تذروي نغمه برداشت

صداي خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است


(ه . ا . سايه - ۱۹ آبان ۱۳۵۸ ، تهران)

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢

از تو و فاصله با تو

از تو و فاصله با تو، از تو و حضوري دلتنگ
تنها مونده بقضي سنگي كه تو سينه ميزنه چنگ

اين غم پنهوني من تو ندونستي چه تلخه
اين تو خود شكستن من تو ندونستي چه سخته

كاشكي بودي تا ببيني لحظه‌هام بي تو ميميرن
واسه‌ي با تو نبودن ا نتقام از من مي گيرن

حالا هم صدا با يادت شعر موندنو مي خونم
مي‌دونم كه نا گزيري اما منتظر ميمونم

موندن من يه گريزه تو هجوم نا اميدي
تو در اين هجوم ساكن يه حضور نا پديدي



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




به دليل کمبود جا همين جا می نويسم

تلنگر ، ساعت ، دفترچه‌ي يادداشت

ما ها هميشه به يك تلنگر، به يك ساعت و به يك دفترچه يادداشت نياز داريم .
تلنگر براي بيدار كردن همه‌ي ما لازمه ،اگر نه تا ابد توي خواب مي‌مونيم و يك وقت بيدار مي‌شيم كه همه جا رو آب برده.
ساعت رو براي يادآوري اين نكته كه وقت كمي داريم و نبايد اون رو از دست بديم پيشنهاد مي كنم .
از ساعت مهمتر دفترچه‌ي يادداشته؛ اون رو براي نوشتن فرصتهاي از دست رفته و درس عبرت گرفتن از حوادث و تجربه‌ها نياز داريم .

از تلنگرت متشکرم به خدا نزديکترم کرد

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢

شب از نيمه گذشت و ديده باز است







دل من كوره ي سوزان عشق است
دلم سوگند پاكش جان عشق است
دلم اين عاشق شوريده‌ي مست
نمك پرورده‌ي دامان عشق است

دريغا چشم بينايي ندارم
ببين جز جان رسوايي ندارم
اگر رد مي كني رد كن ولي من
بجز در گاه تو جايي ندارم
بجز در گاه تو جايي ندارم

پريشان خاطرم مست تويوم مو
قسم برغم كه پا بست تويوم مو
اگر شوريده حال و بي قرارم
نمك پرورده‌ي دست تويوم مو
نمك پرورده‌ي دست تويوم مو

خداوندا دلي دارم اتش سوز
كه نه در شب بود تابش نه در روز
ز بعد مردنم اي آتش عشق
كنار گور من شمعي بيافروز
ز بعد مردنم اي آتش عشق
كنار گور من شمعي بيافروز


شب از نيمه گذشت و ديده باز است
چرا امشب شبم دور و دراز است
وضو كن با سرشك چشمم اي دل
كه امشب فرصت راز و نياز است
كه امشب فرصت راز و نياز است



  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢

باز هم مي نويسم

آهاي قانع شدم و باز هم مي نويسم ولي بگم هيچ چيز بعد از تغيير مثل اولش نمي‌شه .
اينجارو هم يادگاري نگه مي‌دارم حتي اگه به بلاگ اسپات برم.


برادر كوچكترت   
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢

فرياد دل دردمندم

خداااااا
داره از دست می‌ره
يه کاری کن
پس اون استخاره چی می‌گفت؟
يعنی دروغ بود؟
باورم نمی شه.
نمی‌تونه اينطور بشه
دارم خواب می‌بينم

ولی اگه خواب نبود چی؟
چکار کنم
قبلا هم گفتم نمی تونم اين يکی رو ديگه تحمل کنم.
تمام   
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢

با تو يك شب بنشينيم و...

رخ بنماي من كه رسواي تو ام

با تو يك شب بنشينيم و شرابي بخوريم
آتش آلود و جگر سوخته ، آبي بخوريم

در كنار تو بيفتيم چو گيسوي تو مست
دست در گردنت آويخته ، تابي بخوريم

بوسه با وسوسه وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه چنگ و ربابي بخوريم

سپر از سايه خورشيد قدح كن ، زان پيش
كز كماندار فلك ، تير شهابي بخوريم

پيش چشم تو بميرم كه چه مست است ، بيا
تا به خوشباشي مستان ، مي نابي بخوريم

صله سايه همين جرعه جام لب توست
غزلي نغز بخوانيم و شرابي بخوريم


(ه . ا . سايه - تهران ، دی ۱۳۴۸)
i>   

نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢

هستم


گر من ز مي مغانه مستم هستم
گر كافروگبرو بت پرستم هستم
هر طائفه اي به من گماني دارد
من زان خودم هرآنچه هستم هستم
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٢

يه حال و هوای ديگه




با تو يك شب بنشينيم و شرابي بخوريم
آتش آلود و جگر سوخته ، آبي بخوريم

در كنار تو بيفتيم چو گيسوي تو مست
دست در گردنت آويخته ، تابي بخوريم

بوسه با وسوسه وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه چنگ و ربابي بخوريم

سپر از سايه خورشيد قدح كن ، زان پيش
كز كماندار فلك ، تير شهابي بخوريم

پيش چشم تو بميرم كه چه مست است ، بيا
تا به خوشباشي مستان ، مي نابي بخوريم

صله سايه همين جرعه جام لب توست
غزلي نغز بخوانيم و شرابي بخوريم


(ه . ا . سايه - تهران ، دی ۱۳۴۸)
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

آهاي همسايه

آهاي همسايه من منتظرم كه با خبرهاي خوب ببينمت.

مي خوام مطمئن باشي كه تو همون دوست خوب باقي مي‌موني و هر جوابي دادي هيچ تفاوتي توي اين احساس بوجود نمياد.اين دو تا قضيه كاملا از هم جداست.
اگه جوابت موافق بود زود خبر بده ولي اگه نتونستي با خودت كنار بياي وـــ خدا اون روز رو نياره ـــ جوابت چيز ديگري بود حالا حالاها براي شنيدنش عجله‌اي ندارم.
براي كمك پيشنهاد مي‌كنم به چند سال قبل برگردي و تو اون شرايط تصميم بگيري .

راستي بار بعدي به جاي پاريس بيا بريم نيو يورك يا يه شهر ديگه مثلا
نمك‌آبرود ...
در ضمن قول مي‌دم پشت فرمون خوابم نگيره يا حداقل تو جاده چالوس خوابم نگيره و اگه خواستم بخوابم تو اتوبان كرج ويا نهايتا تو همت اونم فقط يه چرت كوچولو قول ميدم قول قول .
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

راز



آهاي من يه راز دارم كه اين بار تونستم اون رو فقط واسه خودم نگه دارم . دل همه‌تون بسوزه!
ولي اين راز خيلي بزرگه با اين كه يك كلمه‌ي چند حرفي بيشتر نيست باز هم نمي تونم اون رو تو دلم جا بدم . اون رو كه نمي تونم كوچيكش كنم پس مجبورم ظرفيت دلم رو بالا ببرم كه نتيجه‌ي اين كار هم به قول معروف سعه‌ي صدر ه .
اين كار رو مي كنم ولي اگه با جواب منفي روبرو شدم اون وقت ...
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

خدا كنه دير نشده باشه



آدم تا به به دور و برش دقيق نگاه نكنه متوجه فرصتهاي موجود در زندگيش نميشه .
بايد زودتر از اينها مي گفتم .هر چي هم كه بشه تقصير خودمه ، حقمه . آخه من فكر مي كردم يه احساس مشتركي وجود داشته باشه يعني تا حدودي هم مطمئن بودم ولي اين احساس براي اولين بار جواب نداد تا خودم وارد عمل بشم .
يه مثلي هست كه مي‌گه : ...................... شب درازه ــ و قلندر بيدارــ
ولي باز همون احساس مي گه:(( كه نگرانيت بي‌مورده .))
من هم در جوابش مي‌گم : (( ديگه بهت اعتماد ندارم .))
اون هم مي‌گه: (( جوجه رو آخر پائيز مي‌شمارن.))
بعد تازه يادم مياد كه‌ آخر پائيز مي شه شش ماه ديگه و قراره كه من تا بهمن ماه ‌صبر كنم ، پس به اون مي گم كه : ((قربونت تا همون آخر پائيز جوجه‌هات رو بشمار . )) چون اين جوري حداقل يه دو ماهي زود تر جواب مي‌گيرم .

مگه نه ؟
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

بزرگترين تصميم زندگي .


بزرگترين تصميم زندگي .


جز اون هيچ كس ديگري نمي‌تونه كمكم كنه .
پس چرا كمكم نمي‌كني ؟
تا كي ؟ تا كي اين وضع بايد ادامه پيدا كنه؟ تا كي ؟
خسته شدم ديگه .اگه من حق دخالت تو اين زندگي رو ندارم پس چرا ، چرا منو به اين دنياي پوچت آوردي ؟ مگه من از تو خواسته بودم كه منو خلق كني ؟ چرا از خودم نپرسيدي كه اصلا مي خوام بيام يا نه؟
تا حالاش كه جز شكست چيزي برام نذاشتي .

مي دونم باز هم تند رفتم، باز هم زياده روي كردم اين هم از اون خصلت‌هاييه كه خودت برام گذاشتي ولي مي دونم كه تو ناراحت نمي شي آخه ديگه عادت كردي به گله هاي من گوش بدي .

با با بي انصاف نباش من هم يه بنده ي بدبخت توام ديگه پس چرا اين جوري مي كني ؟ چرا هر چي سنگه واسه پاي لنگه؟

بازهم مثل هميشه مي ذارم به عهده‌ي خودت . اين يكي رو هم خودت هر جوري كه صلاح مي دوني بگذرون ؛ فقط بگم كه اين دفعه رو ديگه نمي تونم طاقت بيارم . اگه جواب مثبت بود خودت هم تا آخرش رو رديف كن . اگر هم منفي بود يا قانعم كن يا سر به نيستم كن و يا يه جانشين حداقل در حد و اندازه‌هاي خودش برام بيار چون همون جور كه گفتم ديگه طاقت اين يكي رو ندارم .
خودت كه بهتر مي دوني، از گذشته‌ي من هم بهتر از خودم خبر داري .

يا سنگها رو بردار يا پاي ما رو راه بنداز .

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

شب سرديست و من، افسرده


اگه می دونيد اين شعر از کيه لطفا به من هم بگيد


شب سرديست و من، افسرده
راه دوريست و پايي، خسته
تيرگي هست و، چراقي مرده


ميكنم تنها از جاده، عبور
دور ماندند زمن، آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر، غمها

فكر تا ريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه‌ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب، چقدر تاريك است

خنده اي كو، كه به دل انگيزم
قطره اي كو ،كه به دريا ريزم
صخره‌اي كو، كه بدان آويزم
مثل اينست كه شب نمناك است

ديگران را هم، غم هست به دل
غم من ليك ،غمي غمناك است

هردم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چقدر تاريك است
اندكي صبر سحر نزديك است
اندكي صبر سحر نزديك است
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٢

از کجا شروع شد


نمي شود با مقدمه شروع كرد . اصلا مدقدمه هم نمي خواد .آخه كدوممون ميدونيم از كي و از كجا شروع شد ؟
راستي در دل شما هم بوده؟ فهميديد از كي شروع شده؟ نه! مي دونستم شما رو هم غافلگير كرد.
بايد خيلي مراقبش بود اگه نه كار دستتون مي ده . ولي مگه مي شه . هر وقت بخواد مي ياد وهمه چي رو به هم مي‌ريزه ،گاهي وقتا هم بدون بهانه مي‌ذاره و مي‌ره ؛گاهي هم با هزار بهانه واسه رفتن بازم مي‌مونه. بعضيا مي گن به آدمش بستگي داره .
ولي نه! مگه فقط آدما مي تونن ...؟؟؟!!!
  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٢