يارب سببي ساز كه يارم بسلامت *** باز ايد و برهاندم از بند ملامت

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يارب سببي ساز كه يارم بسلامت *** باز ايد و برهاندم از بند ملامت

خاك ره آن يار سفر كرده بياريد *** تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت

فرياد كه از شش جهتم راه ببستند *آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز كه در دست توام مرحمتي كن **فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت

اي آنكه به تقرير و بيان دو زني از عشق ** ما با تو نداريم سخن خير و سلامت

درويش مكن ناله ز شمشير احباء *** كـــاين طايفه از كشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش كه خم ابروي ساقي ** بر مي‌شكند گوشه‌ي محراب امامت

حاشا كه من از جور و جفاي تو بنالم *** بيداد لطيفان همه لطف است و لطافت

كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ *** پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دريا و مرد .

تنها و روي ساحل،

مردي به راه مي‌گذرد.

نزديك پاي او

دريا ، همه صدا.

شب گيج در در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي‌كند به ساحل و در چشمهاي مرد

نقش خاطر را پر رنگ مي‌كند.

انگار

هي مي‌زند كه : مرد كجا مي‌روي، كجا؟

و مرد مي‌رود به ره خويش.

و باد سر گردان

هي مي‌زند دوباره:كجا مي‌روي؟

و مرد مي‌رود.

و باد همچنان

 

امواج بي امان ،

از راه مي‌رسند

لبريز از غرور تهاجم.

موجي پر از نهيب

ره مي‌كشد به ساحل و مي‌بلعد

يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا همه صدا.

شب گيج در تلاتم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي‌كند به ساحل و

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هميشه از مدل آواز خوندن بيژن مرتضوي خوشم مي‌اومده .اين آلبوم جديدش هم كه محشره .

 

غروب شد باز خيالت به سرم زد سپيده!

شب اومد به تموم پيكرم زد سپيده !

اگه شب نه دوشب ، هر شب و هر شب شب يلداست

نمي‌دونم خدا شب رو واسه چي آفريده! سپيده!

از اون روز كه چشام چشمات رو ديده

نمي‌دوني دل من چي كشيده ، سپيده !

 

از اون روز كه چشام چشمات رو ديده

ديگه خواب شب از چشمام پريده ، سپيده !

سوء تفاهم پيش نياد اين سپيده ربطي به من نداره !

 

اين هم شعر قشنگترين آهنگ آلبوم جديد فرشيد امين ه .

اين بنده خدا هم ديد نسترن بهش محل نمي‌ذاره حالا گير داده به سپيده .

حالا خدا كنه اين يكي نزنه تو حالش!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امان از اين امتحانات . هنوز طعم خوش تعطيلي تابستون زير زبونم مونده كه خبر از شروع امتحانات ميان ترم رسيده .كه اوليش پنج شنبه‌ي گذشته بود و آخريش هم پنجشنبه‌ي سه هفته ديگه است . من هم كه ماشا ... هزار ماشا... تا حالا چنديدن بار همه‌ي درسها رو دوره كردم و از شدت معلومات دارم مي‌تركم !

خدا خودش رحم كنه ،

برام دعا كنيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم به اين پست اضافه مي‌كنم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

آن باش كه هستي و

آن شو كه توان بودنت هست!

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢

خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست *** تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست *** تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست
از لبت شيــر روان بود كـــه من مي‌گفتــم *** اين شكر گرد نمكدان تو بي چيزي نيست
جان درازي تو بادا كه يقين مي‌دانم *** در كمان ناوك مژگان تو بي چيزي نيست
مبتلايي به غم محنت و اندوه فــراق *** اي دل اين ناله و افغان تو بي چيزي نيست
دوش باد از سر كويش بگلستان بگذشت ***اي گل اين چاك گريبان تو بي چيزي نيست
درد عشق ارچه دل از خلق نهان مي‌دارد *** حافظ اين ديده‌ي گريان تو بي چيزي نيست

بچه‌ها يه چيزي تو دلم مونده كه نه مي‌تونم بگم و نه مي‌تونم همينطوري نگهش دارم تا به غم باد تبديل بشه. حالا من بايد چي كار كنم ؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يك خبر
يك اتفاق خوش
اونهم بعد از مدتها !
ازت ممنونم اندازه‌ي يه دنيا
انشاء ا... فرصت جبران پيش بيـاد
و اون هميشه پايدار هميشه
و در همه حــال
كمكت كنه
!!!!
دوست عزيز!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سياست !


چند روزگاريست كه ديگر حرفي از آن سرو مقاوم نيست . همه‌مان فراموش كرده‌ايم كه ديگر سايه‌اي بالاي سر  خانواده‌اش نيست. فراموش كرده‌ايم و دچار روز مره‌گي شده‌ايم . يكي سرش بند زندگيش شده يكي سرش بند درس و دانشگاه و يكي هم سرش بند گذران روزگار عاشقي !
اما فراموش نكنيم اون كسي كه داره در زندان گذران مي‌كنه ، اون چشم نگراني كه هر لحظه منتظر خبر بدي از زندانه و يا اون كسي كه … همه و همه تنها اميدشان به من و شماست . به مردمي كه هنوز بيدارند ودچار روز مره‌گي نشده‌‌اند.
متن زير را بخونيد و اگه دوست داشتيد كمي روش فكر كنيد!
اگه دوست داشتيد نتيجه رو هم اعلام كنيد.

يادم تو را فراموش

هرگز كوري را به خاطر آرامش تحمل نكن
سهيل فاطمي { با اندكي دخل و تصرف از خودم }
"من معتقدم بايد محكم باشد." اين را همسرش مي‌گويد. با تمام دل‌نگراني‌ها و سختي‌ها، با تمام اين طلوع‌هاي تنهايي كه مي‌شود غروب. با تمام اين صبح‌هاي دلتنگي كه بي‌سري و همسري شب مي‌شود. با تمام اين دقيقه‌هاي غربتي رنگ كه آوار مي‌شود گوشه گوشه خانه، او مي‌گويد كه من معتقدم هاشم بايد محكم باشد. و محكم است هنوز هاشم. اين از تبار قمر بني‌هاشم.دكتر سيد هاشم آقاجري.
آخرين ملاقات حضوري‌اش مال دو هفته پيش بوده. حكايتي است اين دوران. روزگار جيره‌بندي ديدار بين زنان و شوهران، بين مسلمي با مسلمه‌اي. و باز حكايتي است اين دوران كه زندانبان و زنداني نماز شب مي‌خوانند. حكايتي است عزيز روزهاي از دست رفته. روزهاي زنجير. روزهاي بند. روزهاي راه راهِ ميله‌هاي آهني، حكايتي است.
"دو هفته پيش ملاقات حضوري داشتم با هاشم، وضع جسمي‌اش بد نبود، اما وضع روحي‌اش كه عالي بود. محكم بود. از ملاقاتش با گيلابو سؤال كردم. گفت صحبت كرده‌اند. گويا خيلي پشت تلفن نمي‌توانست يا نمي‌خواست ماجرا را بشكافد. فقط گيلابو گفته بود كه يكي از افرادي كه نامش در ليست كارهاي مأموريت او بوده هاشم بوده است. به هر حال از نظر روحي وضع خوبي داشت. محكم بود. تند هم شده است يعني از قبل تندتر شده. حسابي استوار است."
اين حرف‌ها را كه مي‌زند، مي‌شود لبخند را از پشت تلفن هم در چهره‌اش ديد. لبخند شادي نيست. حس ديگري است. بوي ديگري دارد اصلاً. راستي چه بويي، چه رنگي دارد دغدغه‌هاي يك زن وقتي كه جهان دلتنگي را دوره مي‌كند. در اين شب‌هاي ماه رمضان كدامين دست نياز، كدامين راز، كدامين ... و به كدامين گناه كشته‌ايد. اين را قرآن مي‌گويد كه "بأي ذنب قتلت" و او حتماً به كدامين گناه‌هاي همسرش فكر مي‌كند در اين روزهاي بند. اين روزها كه سالگرد صدور حكم اعدام اوست. چيزي به ذهن تلنگر مي‌زند، خواستنِ اين استواري. در ذهن بچه‌ها به همين شكل است؟ همين قدر شبيه پايداري؟ "بچه‌ها از نبود پدرشان ناراحتند. طبيعي است كه ناراحت باشند. آنها به مجموعه اين شرايط حس بدي پيدا كرده‌اند. اما اصلاً دوست ندارند پدرشان حتي يك لحظه كوتاه بيايد. مي‌خواهند پايدار باشد. به هيچ وجه قبول نمي‌كنند كه او از اصول عدول كند. حتي اگر بفهمند دوستانِ پدرشان يا مسئولي، كسي چنين درخواستي از پدرشان داشته تا بر فرض خلاصي يابد، ناراحت مي‌شوند." مرور مي‌شود. حك مي‌شود پيش رويم انگار اين جمله دكتر تنهاي مزينان، مردي كه آقاجري هم بر گامجايش گام گذاشت، كه "هرگز كوري را به خاطر آرامش تحمل نكن".
روزگار رنگ كبودي گرفته براي مرد، در گوشه مجلس اما گمانم او جز اين جمله‌اي كه من مرور مي‌كنم، جملاتي ديگر نيز براي مرور دارد. او حتماً از عين القضاه چيزهايي شنيده و از حسرت شنيدن يك آخ.
اما اين تنها يك روي سكه است. كسي از زاويه‌هاي خالي خانه حرف نمي‌زند. كسي انگار نمي‌بيند تنهايي‌ها را. "مسئوليت خانواده روي دوش يك نفر مي‌افتد. خب اين مسأله نگراني‌هاي خاص خودش را دارد. هيچ كس از گرفتاري‌هاي فراوان روحي خانواده يك زنداني حرف نمي‌زند. كسي از گرفتاري‌هايي از اين دست صحبت نمي‌كند."
نه. شك نكن. وقاري ترك برنداشته، حتي در اين روزهاي خاكستري. در اين لحظات قهوه‌اي هم حتي غروري نشكسته عزيز."با تمام اين حرف‌ها به نظرم بايد خودش پايداري كند. بايد بر اصولش پافشاري كند. من معتقدم او بايد محكم باشد. بايد اصولي بايستد. نه، من از جهت هاشم هيچ ناراحتي ندارم."
نگراني از صلابت مرد ندارد. او دل‌مشغول روزهاي تنهاي خانه است. ناراحت ايامي كه از ياد مي‌رود و بر باد مي‌رود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


چگونه فراموش كنم
انجا كه لاله ها
هنوز مرا فرياد ميكنند.
وتو براي لقمه اي نان
پارس سگان را باور
راستي ! آنجا را ببين

كمي دورتر
اري اين دشت ِدشت شقايقها ست.
نميدانم چرا ؟!
آن شقايق تنهاست!
چندي پيش جوانتر از بهار بود.
.راستي تو او را ميشناسي؟
نه!!!
اما گلبرگهايش حكايت از تو داشت.
وتو
چه آسان براي خويش پرواز مي كني!
ومرا به مهماني
در سكوتي براي خود دعوت!
آي عزيز
چگونه نگويم نشان
به آتش عشقي
به بلنداي كوير خاوران
كه فرهاد سالهاست
در حسرت نه گفتن ياران در عجب!
چگونه نگويم نشان!
به نونهالان وطن
كه بودند  مردان وزناني فراتر از تاريخ
چگونه نگويم؟
اينچنين خواهم گفت:
هرگز پاك نميشود ياد عاشقان
از صفحه ي دفتر كودكي فهيم!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

اگر فقط يك بار ،آنهم  فقط يك بار ، نگاهم كني
هزار سال نوري خواهم درخشيد
و اگر فقط يك بار ، آنهم فقط يك بار ، صدايم كني
هزار بار پژواك خواهم شد
و اگر يك لحظه ، و آنهم فقط يك لحظه دوستم بداري
تمام خوابهاي كودكي‌ام تعبير خواهند شد. 
پس … !

از يك دوست عزيز .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كسي كه از كنار من به سادگي عبور كرد
تمام ذهن كوچه را ورق زد و مرور كرد

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

سمن بويان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه ها نيما يه حرفهاي قشنگي زده ، كه خوندنشون توصيه ميشه ! اگه دوست داشتيد سري بزنيد . لينكش هم كه همين بقل جزء صدر نشينان لينكستان منه .

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند *****پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند

به فتراك جفا دل‌ها چو بربندند بربندند *****زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانند

به عمري يك نفس با ما چو بنشينند برخيزند **** نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند

سرشك گوشه گيران را چو دريابند در يابند *** رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رماني چو مي‌خندند مي‌بارند **** ز رويم راز پنهاني چو مي‌بينند مي‌خوانند

دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد **** ز فكر آنان كه در تدبير درمانند در مانند

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند *** كه با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

چو منصور از مراد آنان كه بردارند بر دارند ***بدين درگاه حافظ را چو مي‌خوانند مي‌رانند

 

كاست فرياد . اجراي لسآنجلس. آهنگ سمن بويان . با صداي استاد شجريان .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فزت   و  رب الكعبه .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين پست به دليل خرابی پرشين بلاگ و اضافه شدن متن زير به مناسبت سالروز درگذشت

رهی معيری تا يكشنبه‌ی هفته‌ی آينده به روز نخواهد شد . از دوستانی هم كه به دليل خرابی

پرشين نتونستم  بهشون سر بزن طلب بخشش دارم.

 

۲۶ آبان ۱۳۸۲

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

24آبان: رهى معيرى در يك نگاه


محمد حسين رهى معيرى از غزلسرايان بنام معاصر است كه در دهم ارديبهشت 1288 هجرى شمسى در تهران چشم به جهان گشود و در 24 آبان ماه 1347 در تهران از دنيا رفت و در ظهرالدوله به خاك سپرده شد.
به گزارش خبرنگار فرهنگ و انديشه خبرگزارى كار ايران , ايلنا ، رهى معيرى از 16 سالگى به سرودن شعر پرداخت و از آن پس از سرودن شعر دست نكشيد. در موسيقى و شعر هم دست داشت اما در اين دو زمينه به اندازه شعر ندرخشيد.
از سال 1321 تا 1326 با مجله تهران مصور و روزنامه بابا شمل همكارى داشت و طنزهاى انتقادى و سياسى خود را با امضاى مستعار و " شاه پريون " حق گو و زاغچه مى نوشت .
گفتنى است وى در دهه پايانى عمر خود با برنامه گل هاى راديو همكارى داشت و تا پايان عمر به اين فعاليت ادامه داد.
به گزارش ايلنا وى دوران خدمت ادارى خود را در وزارت اقتصاد گذرانيد و پس از بازنشستگى به خدمت كتابخانه سلطنتى در آمد طى چند سفر فرهنگى به ممالك همجوار رفت و آمد داشت و در مجامع ادبى خارج از كشور بخصوص پاكستان و افغانستان بسيار مشهود بود .
گفتنى است درشعر , رهى لطافت و روانى غزل سعدى و نازك خيالى هندى را در هم آميخته و دم گرم شعر مولانا در شعر او دميده شده بود. ذوق نرم و پويايى او در برابر گذشتگان راكد نماند و از اين رو توانست از مضامين شاعرانه بهره گيرد.
شايان ذكر است هر چندنازك خيالى شعر صائب بر ذوق حساس رهى اثر گذاشته اما شعر رهى به دليل استحكام لفظ و انسجام سخن كلام از پيروان سبك هندى ممتازتر است .
عمده هنر رهى در غزل و به ويژه غزل عاشقانه آشكار است. قطعات و مثنوى هاى او خالى از لطف نيست و او را مى توان يكى از غزلسرايان برجسته معاصر دانست كه به دليل هنرى كه در حسن تركيب و انسجام ترانه ها و تصنيف ها از خود نشان داد از ديگران متمايز شد.

نقد جوانى

اشكم ولى به پاى عزيزان چكيده ام

خارم ولى به سايه گل آرميده ام

 
با ياد رنگ و بوى تو اى نو بهار عشق

 همچون بنفشه سر به گريبان كشيده ام


من جلوه شباب نديدم به عمر خويش

 از ديگران حديث جوانى شنيده ام


از جام عافيت مى نابى نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عيشى نچيده ام


موى سپيد را فلكم رايگان نداد

 اين رشته را به نقد جوانى خريده ام


اى سرو پاى بسته به آزادگى مناز

آزاده منم كه از همه عالم بريده ام


گرمى گريزم از نظر مردمان همى

عيبم مكن كه آهوى مردم نديده ام


 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يكي از دوستاني كه اينجا به اسم داداش سايه كامنت مي‌گذاشت ، به دعاي همه‌ي ما نياز داره . براش دعا كنيم تا زودتر از بيمارستان بياد بيرون .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين هم آدرس آهنگ اينجا كه بايد براي پست قبلي مي‌ذاشتم . اگه دوست داشتيد دانلود كنيد . ــ ساحل جان ممنون از تذكرت ــ

دانلود كنيد

روشنك جان اون قولم رو هم انجام مي‌دم . و هنوز يادمه .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه‌ها خيلي ممنون از كامنتهايي كه براي مطلب مربوط به مثنوي دادين . ولي اين مطلب باعث شد بعضي از دوستان از اون متن «آموخته ام كه ...» غافل بمونن . براي همين هم اگه تونستيد ، دوباره بخونيدش .

ولي يكي از دوستان توي كامنتشون چيزي گفته بودن كه من منظورشون رو متوجه نشدم .

نويسنده: گل هميشه بهار

دوشنبه، 19 آبان 1382، ساعت 10:18

ميدونين آقا بابك از مولوي به جز كتاب خودش و شعراي قشنگش خيجي { هيچي } ديگه نميدونم اما با بعضي از اين چيزايي كه آموخته اي رو اصلآ قبول ندارم :

«همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي. »

E-mail: وارد نشده است

URL: وارد نشده است

 

 

 

 

من نمي دونم منظور هميشه بهار چي بوده ولي فكر نمي‌كنم تو اين دنيا كسي خواهان سعادت و خوشبختي و رسيدن به قله‌ي زندگي نباشه و همينطور فكر نمي كنم چيزي رو بشه بدون تلاش بدست آورد . پس دليل مخالفت هميشه بهار با آموخته‌ي من چيه ؟ ما كه نفهميديم .

خلاصه اينكه اينها آموخته‌هاي من بودند و سخت به اونها معتقدم . و هدفم از گفتن اونها ، اين بود كه اگه كسي دوست داشت استفاده كنه . حالا ديگه تصميمش با خودتونه كه چطور و كجا ازشون استفاده كنيد .

ولي دوست دارم اگه روزي هر كدوم از اين آموخته ‌هاي من رو شما هم آموختيد ، ياد من بيفتيد و بعد با خودتون بگيد :« اِ ه . اين حرفها رو قبلا فلاني هم مي‌گفت . »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ايسم :

 

داشتم يه مقاله رو مي‌خوندم كه در قالب طنز يه چندتا از اين «ايسم »ها رو برداشته بود و همراه با دوتا گاو به بيان انتقاد در لفافه‌ي طنز پرداخته بود . چون از متنش خوشم اومد منهم يه چندتا ديگه به «ايسم »هاش اضافه كردم . البته سعي كردم به حال و هواي مملكت خودمون هم بخوره . يكيش همين متحجريسم ، كه طرحش چند سال پپيش در قالب طرح « انطباق ! » به مجلس رفت .

 

 

سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايه‌ي خود مي دهيد.

كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.

فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.

كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.

نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.

آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.

ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.

آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.

دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.

بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.

سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.

ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.

رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.

متحجريسم : دو گاو داريد.زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.

فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.

پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.

ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.

دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.

سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه چندتا ديگه از اون توصيه‌هايي كه قبلا هم قسمتيش رو براتون نوشته بودم .

9- اجناسي كه بچه ها مي فروشند را بخر.
10- هميشه در حال آموختن باش.
11-آنچه مي داني به ديگران بياموز.
12- روز تولدت يك درخت بكار.
13- دوستان جديد پيدا كن اما قديميها را از ياد مبر.
14- از مكانهاي مختلف عكس بگير.
15- راز دار باش.

16 - فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موكول نكن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

اشك:

:" اشك اگر راز است

پس نازش كجاست...

اشك آب است

چشم ما دريا...

قطره قطره مي چكد اما...

بدنبال نگاهي تند و بي پروا"

 

گل:

بگو كه گل نفرستد كسي به خانه‌ي من

كه عطر ياد تو پر كرده‌است آشيانه‌ي من

تو چلچراغ سعادت فروز بخت مني

به جاي ماه تو پرتو فشان به خانه‌ي من

به شوق روي تو من زنده ام ، خدا داند

براي زيستن اينك تويي بهانه‌ي من

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم ***بصورت تو نگاري نديدم و نشنيدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم ***بصورت تو نگاري نديدم و نشنيدم

اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم ***بگرد سرو خرامان قامتت نرسيدم

اميد در شب زلفت بروز عمر نبستم***طمع بدور دهانت ز كام دل ببريدم

بشوق چشمه‌ نوشت چه قطرها كه فشاندم***ز لعل باده فروشت چه عشوها كه خريدم

ز غمزه بر دل ريشم چه تيرها كه گشادي***ز غصه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم

گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه ***كه من چو آهوي وحشي ز آدمي ببريدم

چو غنچه بر سرم از كوي او گذشت نسيمي***كه پرده بر دل خونين ببوي او ببريدم

به خاك پاي تو سوگند و نور ديده‌ي حافظ***كه بي رخ تو فروغ از چراغ ديده‌ نديدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست نداشتم فقط توي خوشي‌ها شركت كنم ولي

دست روزگار گونه‌اي ديگر تقدير زد

و از قافله جا ماندم.

 

غم نبيني مهربون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آموخته ام كه:

 

آموخته ام كه...

بهترين كلاس درس دنيا محضر بزركترهاست

آموخته ام كه...

وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد

آموخته ام كه...

وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،

تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.

آموخته ام كه...

هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.

آموخته ام كه...

هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.

آموخته ام كه...

اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است

آموخته ام كه...

وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم

آموخته ام كه...

هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي

دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.

آموخته ام كه

گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي

براي درك شدن است.

آموخته ام كه...

بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد

آموخته ام كه...

زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست

داشتن است.

آموخته ام كه...

زندگي سخت است اما من سخت ترم.

آموخته ام كه...

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.

آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

آموخته ام كه...

پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود

و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.

پس……………

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه خواهش : برای گرفتن نمره در درس فارسي، شديدا به نظرات  حسابی شما عزيزان در مورد كتاب مثنوی مولوی   نيازمندم!

پس لطف كنيد و يه حالی بديد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

آشنايي با مثنوي :

داستان طوطي و بازرگان جلسه اول اين داستان كه در دفتر اول مثنوي آمده است‏، يكي از پرمغزترين داستانهاي مثنوي و پر از نكات حكمي و اخلاقي و سرشار از انديشه‌هاي بلند عرفاني مي‌باشد. مأخذ اين قصه همانگونه كه مرحوم فروزانفر بازگو كرده است و مولوي آن را در پيش رو داشته است از شيخ عطار است كه آن را در «اسرارنامه» آورده است. مرحوم فروزانفر بيان مي‌كند كه اين قصه در قرن ششم شهرت داشته است و خاقاني نيز در «تحفه‌العراقين» بدان اشاره كرده است. اگرچه ايشان، حكايتي از تفسير ابوالفتوح رازي را به عنوان مأخذ اوليه ذكر مي‌كند ولي خود اذعان مي‌دارد قصه‌اي كه عطار در اسرارنامه آورده است، بسيار شبيه داستاني است كه مولانا در مثنوي بيان كرده است. ولي مولانا با قدرتي شاعرانه، بنابر اصل «تداعي آزاد» مرتب از داستان خارج مي‌شود و نكات و ظرايف بديعي را بيان مي‌كند. هيجان مولانا در جاي‌جاي اين قصه به چشم مي‌خورد. جايي از درد اشتياق، و جدايي دل صحبت مي‌كند و طوطي جان را تداعي مي‌كند كه از عالم وحدت جدا شده است و در جايي دگر به شرح اعمال زبان مي‌پردازد و ماهيت سخن و جوانب خوب و به آن را بيان مي‌كند. و از مقام «رضا» و تأثير لقمه حلال و حرام در بدن و مسيح‌آسا بودن جانها صحبت مي‌كند. و در جايي چنان مولانا در شوق اين مي‌سوزد كه نمي‌تواند حرف و صوت را در هم شكند و پوشيده‌ترين معاني را بر زبان بياورد كه خود التفات شاعرانه‌اي را به ذهن متبادر مي‌كند. آري اين قصه شرح دلدادگي و فاني شدن از اوصاف بشري و راه‌ يافتن به عرش الهي مي‌باشد.

پيام داستان در اين چند بيت خلاصه مي‌شود.

«يعني:

« اي مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من،

كه تا يا بي‌خلاص دانه باشي،

مرغكانت برچنند غنچه باشي،

كودكانت بَركَنَند دانه پنهان كن،

بلكي دام شو غنچه پنهان كن،

گياِه بام شو»

هنگامي كه طوطي خود را به مردن زده است و بازرگان او را از قفس بيرون مي‌اندازد طوطي از جا مي‌جهد و ابيات بالا را بيان مي‌كند. مي‌گويد: آنها (طوطيان هندوستان) به من آموختند كه چون تو خوش‌‌نوايي، خوش‌گفتاري، ديگران طالب تو هستند و در قفس قرارت مي‌دهند. اگر دست از اين اوصاف برداري و خود را در نزد مردم زيبا جلوه ندهي، كسي به سراغت نمي‌آيد.

«دشمن طاووس آمد فر او اي بسي شه را بكشته فر او» اگر كسي در اين جهان، رهايي مي‌خواهد و آزادي را مي‌جويد، اين بدان معنا نيست كه ديگران تو را آزاد گذارند بلكه، آزادي يعني اينكه ما خود را از يكسري اوصاف رها سازيم تا آن را كسب كنيم.

آزادي به اين معنا نيست كه خود را در چشم ديگران بياراييم چون در آن صورت اسير آنهاييم و به خاطر آنها پيشاپيش خود را دربند نهاده‌ايم، بلكه ما بايد خود را در برابر آن چشمان والا بياراييم.

آزادي يعني اسير شدن براي خداوند. و خود را پيراستن براي او. مولوي در اين داستان اين معنا را بيان مي‌كند اگر چه در جاي جاي آن نكات بديع و ظرايف دقيقي را نيز مطرح مي‌كند تا عاشقان را سيراب كند و تشنگان راه حقيقت از اين درياي بيكران توشه‌ها برگيرند و وجود خود را سامان ببخشند. اين داستان در حدود 400 بيت دارد .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

به كدامين نفرين گرفتار آمده ايم

كه خورشيد را شراب انگور داده

وزمين را به بيابان گردي

بي رونق عقل هديه!!!

جاري باشيد

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت ..روی مه پيکر او سير نديديم و برفت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حافظ امروز:

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت

گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نريسيديم و برفت

بس كه ما فاتحه و حرز يماني خوانديم

وز پيش سوره‌ي اخلاص دميديم و برفت

عشوه دادند كه بر ما گذري خواهي كرد

ديدي آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت

شد چمان در چمن حسن لطافت ليكن

در گلستان وصالش نچميديم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاري كرديم

كاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی ماه رمضونتون مبارک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ديگه نيستي اوني كه واسش مي‌مردم يه روز ي

پشيمونم كه چرا دل به دادم يه روزي

سلطان جاز ايران بعد از مدتها بيماري از دنيا رفت و ما رو در حسرت صداش و با آهنگهاي زيباش تنها گذاشت . من‌ كه فكر نمي‌كنم كسي كه يه عمر دل همه‌ رو شاد كرده باشه و با مردم بوده باشه و تو غمها و شادي‌هاشون شركت كرده باشه جاش توي جهنم باشه. شما چطور؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

براي نيماي عزيز:

نيما جون ، زمانه بد جوري سر جنگ داره با ما . يه روز اونقدر به قول معروف « خر كيفِ » مون مي‌كنه ، كه حس مي‌كنيم كه تو دنيا چيز ديگه‌اي نمي‌خوايم ، ولي فرداي اون روز همچين

مي‌ زندمون زمين كه نفهميم از كجا و چرا اين بلا سرمون اومده . اين رسم زمونه ‌است و كاريش هم نمي‌شه كرد . فقط يه چيز باقي مي‌مونه اون هم تجربه‌هاييه كه آدم از هر كاري بدست مياره.

تجربه‌اي كه تو توي اين مدت بدست آوردي يه پيام خيلي مهم داشت ، كه مي‌گه :« زياد به اين دنيا اعتماد نكن چون بازي‌هايي داره كه من و تو با اين سن و سالمون حالا حالاها بايد توي اين بازي‌ها شكست بخوريم تا راه برنده شدن رو يا بگيريم . »

هرچند مي‌دونم كه اين تجربه اين بار خيلي گرون تموم شد ولي ارزشش خيلي بيشتر از اين چيزهاست . به قول يه بنده خدايي باعث ميشه بزرگتر بشي ! ـــ اين جا بود كه براي اولين بار و با تموم وجود احساس كردم كه اگه رو راست باشي و حقيقت رو بي پرده رو كني ممكنه نورش خيلي از چشمها رو كور كنه و چيز ديگه‌اي هم كه فهميدم اين بود كه اگه راست بگي بچه‌اي ! اين رو قبلا هم گفته بودم. ـــ

با همه‌ي اين حرفها حالا كه مجبور شدي راه دوم رو انتخاب كني ، حداقل اين راه رو تا آخرش برو . كه اگه راه درستي باشه خدا هم كمكت مي‌كنه .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تفاوت عاشقي و دوست داشتن !

بين كسي كه عاشق شده است و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد . تفاووتهايي است. نكات زير به شما كمك خواهند كرد تا اين تفاوت را درك كنيد .

1ــ هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد مي‌شود و هيجان زده خواهيد شد. اما هنگامي كه كسي را مي‌بينيد كه او را دوست داريد،احساس سرور و خوشحال مي‌كنيد.

2ــ‌ هنگامي كه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگامي كه كسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيباست.

3 ــ وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي‌كنيد خجالت مي‌كشيد وليكن هنگامي كه به كسي كه دوستش داريد مي‌نگريد لبخند خواهيد زد .

4 ــ وقتي در كنار معشوقه‌ي خودــ با كلمه‌ي معشوقه زياد موافق نيستم چون آدم رو ياد پادشاهان قاجار و چهل تا زن صيغه‌اي مي‌اندازه . براي همين« معشوق» يا« يار » را پيشنهاد مي‌كنم ـــ هستيد نميتوانيد هر آنچه را در ذهن داريد بيان كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آن را داريد كه محتويات ذهن خود را بازگو كنيد.

5 ــ در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت مي‌كشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي‌كنيد،اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابرزا وجود خواهيد داشت.

6ــ شما نمي‌توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد ، اما در حالي كه لبخندي بر لب داريد مدتها به چشمان فردي كه دوستش داريد نگاه مي‌كنيد .

7 ــ وقتي معشوقه‌ي شما گريه مي‌كند ، شما نيز گريه خواهيد كرد ، اما در مورد كسي كه دوستش داريد ، سعي بر آرام كردن او مي‌ كنيد

8 ــ احساس عاشق بودن و درك آن از طريق نگاه (ديدن ) است ، اما درك د.وست داشتن بيشتر از طريق شنواييست .( از طريق ابراز علاقه به صورت كلمات ) ــ البته به اين روانشناسه پول دادن كه اين رو به مطالبش اضافه كنه . نخند؛ گوش كن ! ـــ

9ــ شما مي‌‌توانيد يك رابطه‌ي دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي‌توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد.چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد ، عشق همچنان قطره‌اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند .

 

اين متن بالا رو يكي از عزيزان پشت تلفن خوند و منهم تايپ كردم . از قرار معلوم يكي از اساتيد روانشناسي اين حرفها رو گفته . تا حدودي مي‌شه گفت كه حرفهاش درسته ، ولي يك كمي با مزاق من جور در نيومد. آخه با اين اوصاف آدم ترجيح ميده كه كسي رو دوست داشته باشه ، تا عاشق اون باشه !

ـــ حالا زمستون واسه شما فصلي زيباست يا بهاره؟؟؟؟!!! ـــ

 

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من يه سؤال دارم، يه سؤال مهم كه حتما بايد به اون جواب بديد :

چرا بعضيا به خودشون اين اجازه رو مي‌دن كه بدون توجه به احساسات ديگرون براي اونها تصميم بگيرن؟

« من تو رو تركت مي‌كنم براي اينكه خيلي دوستت دارم و اين براي تو بهتره!!!!!!!!!!!!!» اين حرف يكي از مسخره ترين حرفهاييه كه دونفر ممكنه به هم بزنن . چون از دو حالت نمي‌تونه بيشتر باشه .

يا اينكه هر دو طرف از اول مي‌دونن كه دارن چي‌كار مي‌كنن ، كه در اين صورت بايد گفت يا آدم شروع نمي‌كنه و يا وقتي شروع كرد تا انتهاي كار پيش مي‌ره .

و يا اينكه از اولش هم احساس خاصي وجود نداشته و فقط براي فرار چند روزه از تنهايي ، اين روابط بوجود اومده . كه در اين صورت اون حرف يه دروغ خيلي بزرگه كه اگه همون حقيقت تلخ گفته بشه ، صد شرف داره به اين دروغ بزرگ .

پس الكي با كلمات بازي نكنيم و به خودمون و ديگران دروغ نگيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

كاش مي‌ديدم چيست

                             آنچه از چشم تو تا

                                          عمق وجودم جاريست !

 

 

رسم زندگي اين است يك روز كسي را دوست داريد و روز بعد تنهاييد .

                                        به همين سادگي !

 

با تشكر فراوان از روشنك عزيز كه ميشه گفت  اين پست يه جورايي مال اونه. اول و وسط و آخرش !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پناه حق

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد ....وان راز كه دردل بنهفتم ، بدر افتاد


 

 


دست‌هايم كجا گم شده‌اند؟!


***


ديشب، قرص ماه كامل بود؛
شب مهتاب بود و من تو را مي‌خواستم
اگر شب معراج، شبي است كه چشم‌هاي پيامبرت را در آنجا (كه كسي نمي‌داند كجاست) به روي خود باز كردي، ديشب نيز شب معراج من بود!
وقتي در آن سياهي شب برآمدي و در ميان آن همه ستاره كه به تو چشمك مي‌زدند، به من نگاه كردي، زبانم باز شد و شرمم فرو ريخت و "كلمه" تولد خود را جشن گرفت.
از آن شب، همه شب‌هاي من و تو شب معراج شد.


***


گفتي كه زمين از آنِ شماست، اما من هر چه نگاه كردم ديدم كه هر چه هست مال توست و چه شب سختي بود شب حيرت ميان آن واقعيت و اين حقيقت!
... تا نزديكي‌هاي صبح كه
دريافتم راز اين دوگانه را: "هر كه تو را دارد هر چه داري از آنِ اوست" و چه لحظه دل انگيزي بود، سپيده شاد كشف اين راز!
چرخيدم و چرخيدم
دست‌هايم را باز كردم و خود را رها.
تا ببيني اعتراف خالي دست‌هايم را كه فقط و فقط از تو كمك مي‌خواهند و نياز آغوش گشوده‌ام را كه تو را طلب مي‌كنند و حيرت اندامم را كه در جست وجوي تو مي‌گردند...
آفتاب دميد و تو
همچنان موسيقي رقص عاشقانه‌ام بودي
تا لحظه‌اي كه به "آفرين" تو آرام شدم.
"فتبارك‌الله احسن الخالقين"

***


هديه، يعني هدايت يك قلب به سوي قلبي ديگر
و هديه هر چه نوتر و تازه‌تر باشد، خود را بيشتر به رخ مي‌كشد و جذاب‌تر و دلرباتر است.
اما ... اما براي كسي كه همه چيز دارد، هديه چه مي‌توان برد تا به رخش كشيد و دلش را برد؟
"نياز"!
او اصلاً نياز ندارد و من هر چه دارم نياز است و از اين بهتر نمي‌شود

تا فكرم را خواندي خنديدي،
خنده ناز تو و گريه نياز من با هم آميخت
و "باران" باريد!


***


اينجا، دنيا، دنياي بود و نبود است،

شيريني‌هايش با تلخي، زيبايي‌هايش با زشتي، داشتن‌هايش با نداري و شادي‌هايش با غصه آميخته است...
اما من، آن همه به خوبي‌هاي تو عادت كرده‌ام كه حتي وقتي "هوا، بس ناجوانمردانه سرد مي‌شود" نيز دلگرم و اميدوار و آرامم.
پس اي مهربان هميشه‌ام!
اكنون كه دست‌هايت را آويخته‌اي تا دست مرا بگيري
به من بگو
"دست‌هاي من كجا گم شده‌اند؟!"

 

پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد

وان راز كه دردل بنهفتم ، بدر افتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير

اي ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد

دردا كه از آن آهوي مشكين سيه چشم

چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد

از رهگذر خاك سر كوي شما بود

هر نافــــه كه در دست نسيم سحر افتاد

مژگان تو تا تيغ جهانگير برآورد

بس كشته‌ي دل زنده كه بر يكدگر افتاد

بس تجربه كرديم در اين دير مكافات

با دُرد كشان هر كه در افتـــــــاد بر افتاد

گر جان بدهد سنگ سيه لعل نيفتد

با طينت اصلي چه‌ كند ، بد گـــــــهر افتاد

حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود

بس طرفه‌ي حيفيست كه اكنون بسر افتاد

خلاصه اينهم شرح حال ديروز و امروز منه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جريان اون چند روزيي كه نبودم!!!

باز هم سلام . چنان هفته‌ي پر كاري رو داشتم كه حتي حوصله‌ي گفتنش رو هم ندارم ولي بد نيست يه كمي در بارش برا تون بگم.

اول هفته كه يه توفيق اجباري به سوي شمال داشتم كه جاي همه‌تون خالي بود . با سه تا از دوستان يه شب چالوس بوديم و مي‌شه گفت دو روز رو از دنيا و تمام اموراتش مرخصي گرفتم و فقط با دريا زندگي كردم . با دريا حرف زدم . با دريا خنديدم ، با دريا خوابيدم و با دريا هم بيدار شدم . نمازي خوندم رو به دريا ، در دل شب . زير آسمون و ماه و ستاره‌هاش پاهام توي آب بودن . جانمازم ساحل بود و مُهرم سنگهاي لب دريا.

حال خوشي داشتم كه فكر نمي‌كنم حالا حالاها ديگه برام پيش بياد. شايد هم هرگز اين تجربه تكرار نشه. تجربه‌ي درك عظمت با تمام وجود . تجربه‌ي پرواز به ابديت با دو بال بسته و شكسته يا شايد هم بدون بال !

تجربه‌ي

قبلا گفته‌ام و بازهم مي گم ؛ تازه دارم مي فهمم سهراب چي‌ميگه ، « تكبيرة‌الاحرام » علف چيه، « قد قامت موج » توي چه دستگاهيه ، شوره يا دشتي . شايد هم ابوعطا باشه!

اينا مال اول هفته بود .

سه شنبه شب ، تازه از دانشگاه اومده بودم كه زنگ زدن خونه كه يه نفر تصادف كرده و شماره‌ي خونه‌ي شما روي مبايلش آخرين نفر بوده و ما هم شما رو خبر كرديم . همونجا از طرف پرسيدم چه شكليه؟ ريش داره نداره؟

گفت ريش چيه آقا ؟! مصدوم دختره ! من كه كمي جا خورده بودم ، گفتم اسمش رو نمي دونين؟ گفت :« ………….» . من كه نمي دونستم اين بنده خدا كيه آدرس بيمارستان رو گرفتم و رفتم سراغ مصدوم. به قيافه مي‌شناختمش از بچه‌هاي دانشگاه بود، ولي نه باهم سلام عليك داشتيم و نه مي‌دونستم شماره‌ي من توي مبايلش چكار مي‌كنه. خلاصه اقدامات اوليه رو دكترها انجام داد بودن و فقط يه آمپولش مونده بود كه نداشتند و بايد مي‌خريدم . خلاصه آمپول رو هم خريديم. زنگ زده بودم به يكي از دوستان ديگه كه آمار دختراي دانشگاه رو از همه بهتر مي‌دونست و اون رو هم خبر كرده بودم كه بياد . و تا من آمپول رو خريدم اون هم اومد . خدا رو شكر كه اون دختره رو مي‌شناخت . ولي حالا يه مشكل ديگه پيدا شد . تلفن خونه‌ي دختره قطع بود و ما مونده بوديم كه چه كار كنيم.

بازهم خدا رو شكر كه خانوم بچه‌هاي اين دوستم خونه‌ي دختره روبلد بودن و خلاصه با هر دردسري بود . رفتن خونه‌‌ي دختره و خبر دادن .

چيزي نشده بود . فقط دختره از شُك تصادف بيهوش بود و دكترا مي‌گفتن بعد از زدن اون آمپول هر لحظه ممكنه به هوش بياد . براي همين هم من موندم بيمارستان و دوستم و خانومش رفتن كه خبر بدن و دختره هم در همين فاصله كم‌كم داشت به هوش مي‌اومد.

وقتي مادر و پدر دختره رسيدن من تو راهروي بيمرستان روبروي اورژانس نشسته بودم. باباش اول فكر كرده بود كه من زدم به دخترش ، چنان چپ‌چپ

نگاه مي‌‌كرد كه نگو. ولي بعد كه فهميد جريان چيه از خجالت سرخ شد.

خلاصه ما ديگه اومديم خونه و فرداش كه زنگ زدم بيمارستان گفتن كه همون شب مرخص شده .

بعداُ مشخص شد كه پول تلفن رو چون به اينترنت زياد وصا مي‌شدن پرداخت نكرده بودن و قطع شده بود . و اين درس عبرتي شد كه منهم همون فرداش برم و پول تلفن رو بريزم.

اون روز نه من و نه خود دختره نفهميديم چطور شماره‌ي من توي مبايلش بود ،ولي بالاخرع ديروز بعد از دو هفته ـــ اين اتفاقات مال اون چند روزي بود كه نبودم. ـــ معلوم شد كه يكي از دوستام با من كار داشاه و با اين دختره آشنا بوده با مبايلش زنگ زده به خونه‌ي ما ولي يادش رفته شماره‌ي من رو پاك كنه و نمي‌دونم بگم باعث دردسر شده يا باعث آشنايي؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه‌ها از اين كه وسط هفنه نمي‌تونم بهتون سر بزنم واقعا شرمنده‌ام  ــ نيما جون مخصوصا شرمنده‌ی شما ــ. روزهاي سه و پنج شنبه تا ساعت هفت شب دانشگاهم و وقتي برمي‌گردم دور از جون جنازه ، مثل مرده‌ها ميفتم روي تخت. شب قبلش هم چون بايد صبح زود بيدار شم كه به كلاسهام برسم.نمي‌تونم بيدار بمونم . پس فقط مي‌مونه شب شنبه ‌ها و شب يك شنبه‌ها و شب دو شنبه‌ها .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس سياسي
شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل ، حدود ساعت 21
سه‌شنبه شب از پاريس وارد تهران شد.
به گزارش ايسنا، مراسم استقبال از وي با حضور برخي از
مسوولين و شخصيت‌ها از جمله عبدالله رمضان زاده سخنگوي
دولت، ستاري فر رييس سازمان مديريت و برنامه‌ريزي، ابطحي
معاون حقوقي و پارلماني رييس جمهور به عنوان نمايندگي از
دولت، صحفي معاون مطبوعاتي وزير ارشاد، ميردامادي،
يوسفيان، حقيقت‌جو، شهربانو اماني و تني چند از ديگر
نمايندگان مجلس شوراي اسلامي برگزار شد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در ساعت
22:36 دقيقه شيرين عبادي با خروج از سالن انتظار فرودگاه
در جمع افرادي كه در مقابل سالن تجمع كرده بودند حاضر شد
و خطاب به تجمع كنندگان، گفت:« جايزه از آن من نيست بلكه
متعلق به ملت ايران است. اين جايزه به معناي آن است كه
خواست مردم ايران براي تحقق حقوق بشر، دموكراسي و صلح به
گوش جهان رسيده و جهان فهميده است كه ما مردم صلح‌جويي
هستيم.»
وي همچنين از كليه افراد، شخصيت‌ها و انجمن‌هايي كه در
جهت برگزاري مراسم استقبال از وي تلاش كرده بودند تشكر
كرد.
عبادي در خاتمه گفت:« مي‌خواستم در جمع شما صحبت كنم اما
خواهشمندم امشب را بر من ببخشيد از فردا مانند هميشه
خدمتگزار شما خواهم بود.»
عبادي همچنين در هنگام خروج از هواپيما در پاسخ به
پرسشهايي از خبرنگاران حاضر،گفت:« خواستار آزادي
زندانيان سياسي هستم.»
عبدالله رمضان زاده، نيز در سخناني كوتاه در مقابل سالن
ترمينال شماره 3 فرودگاه مهرآباد هر گونه قصد سوء
استفاده سياسي از اهداي جايزه صلح نوبل به شيرين عبادي
را مردود دانست.
پس از ورود شيرين عبادي به ترمينال شماره 3 فرودگاه
مهرآباد، زهرا اشراقي با اهداي يك حلقه گل بر گردن وي
كسب جايزه صلح نوبل را به وي تبريك گفت.
مادر و بردار شيرين عبادي نيز در مراسم استقبال از وي
حضور داشتند.
در هنگام حضور شيرين عبادي در سالن انتظار فرودگاه و در
حاليكه از ورود افراد به داخل سالن جلوگيري مي‌شد عده‌اي
در مقابل سالن انتظار فرودگاه ضمن تجمع، به سر دادن
شعارهايي همچون «درود بر عبادي»، «عبادي، عبادي تو
افتخار مايي»، «بانوي صلح ايران خوش آمدي به ايران» و
«آزادي عدالت اين است شعار ملت» مي‌پرداختند.
همچنين شعار‌هايي در انتقاد از خاتمي نيز از سوي تعداد
معدودي از استقبال كنندگان شنيده مي‌شد.
تعداد قابل توجهي از جمعيت استقبال كننده را زنان تشكيل
مي‌دادند و برخي از آنها با در دست داشتن دسته‌هاي گل و
عكس‌هايي از شيرين عبادي اقدام به سر دادن شعارهايي با
مضمون تبريك اهداي جايزه‌ي صلح نوبل به وي مي‌‌كردند.
بر اساس گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران
(ايسنا)، در مقابل سالن شماره 3 فرودگاه مهرآباد نيز
عده‌اي در حدود 30 تا 40 نفر با در دست داشتن
پلاكاردهايي با سياسي دانستن اهداف اهداي جايزه صلح نوبل
به شيرين عبادي مخالفت خود را با اين امر ابراز كردند.
بر روي يكي از اين پلاكاردها نوشته شده بود: «وقتي
مي‌بيني دشمن برايت كف مي‌زند بايد بداني كه به تيم خودي
گل زده‌اي.»
گزارش خبرنگاران خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از
مقابل سالن‌هاي انتظار فرودگاه مهرآباد حاكي از تداوم
حضور استقبال كنندگان از شيرين عبادي تا نيمه شب و حضور
چشمگير نيروي انتظامي براي حفظ نظم و امنيت محل است.
بنابراين گزارش، گروهي از وكلا و خانواده‌هاي زندانيان
موسوم به ملي - مذهبي نيز در ميان جمعيت استقبال كننده
مشاهده مي‌شدند.
گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، حاكي
است پس از سخنان شيرين عبادي در جمع جمعيت استقبال كننده
،رفته رفته از تعداد حاضران كاسته شده و محوطه مقابل
سالن‌هاي انتظار فرودگاه خلوت‌تر شد.
حضور خبرنگاران داخلي و خارجي براي استقبال از شيرين
عبادي چشمگير بود.
از ساعتي قبل از ورود عبادي خيابانهاي منتهي به فرودگاه
مهرآباد با ترافيك سنگين مواجه شد و همچنين جمعيتي بالغ
بر هفت هزار نفر در مقابل سالنهاي انتظار فرودگاه در
انتظار ورود عبادي بودند.
پس از انجام مراسم استقبال شيرين عبادي راهي منزل شد
.شيرين عبادي طي سخنان كوتاهي در منزل خود گفت كه
چهارشنبه ساعت 10 صبح در كانون مدافعان حقوق بشر مصاحبه
مطبوعاتي خواهد داشت.
به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري دانشجويان ايران
(ايسنا)، وي كه در بدو ورود به منزل خود مورد استقبال
جمعي از دوستان، آشنايان قرار گرفته بود همچنين در
سخناني به شرح چگونگي اطلاع از اهداي جايزه صلح نوبل
پرداخت.
وي گفت:« من براي سيماي شهر تهران يك هفته به پاريس رفته
بودم، وقتي قرار بود برگردم تلفني از كميته صلح اطلاع
دادند، خبري مهم دارند در حاليكه من اصلا از كانديداتوري
خودم خبر نداشتم. داستان آقاجري بود كه از من لايق‌تر
است. پس از تصميم گيري كميته، وقتي اسم خودم را شنيدم
خبرنگاران هجوم آوردند؛ فدراسيون بين المللي حقوق بشر كه
مقر آن در پاريس است نيز مصاحبه‌اي مطبوعاتي برايم
گذاشت. از آن موقع به بعد داستان همين است كه
مي‌بينيد.امروز هم در ايران اير، دوستان بسيار لطف كردند
كه خودم را لايق آن نمي‌دانم.»
وي تاكيد كرد:« اين جايزه از آن من نيست از آن مردم
ايران است. از آن همه كساني است كه براي بشريت،
دموكراسي، صلح در ايران فعاليت كرده‌اند و مي‌كنند. من
قطره كوچكي از اين دريا هستم.»
انتهاي پيام

 شيرين عبادي در جمع خبر نگاران

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بدين افسونگري ، وحشي نگاهي

             مزن بر چهره رنگ بي گناهي!

                شرابي تو ، شراب زندگي بخش،

                   شبي مي‌نوشمت خواهي نخواهي!

 

« فريدون مشيري »

 

چشم دل باز كن كه جان بيني ………آنچه نا ديدني‌ است، آن بيني!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پناه حق باشيد

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

حافظ حديثِ نغز از بس كه دلكش است..... نشنيد کس که از سر رغبت زبر نکرد

 

 

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نكرد

ياد حريفِ شهر و رفيق سفر نكرد

يا بخت من طريق محبت فرو گذاشت

يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد

گفتم مگر بگريه دلش مهربان كنم

در سنگ خاره قطره باران اثر نكرد

شوخي مكن كه مرغ بيقرار من

سودايِ دامِ عاشقي از سر بِدَر نكرد

هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من

كاري كه كرد ديده من بينظر نكرد

من ايستاده تاكُنمش جان فداي چو شمع

اُو خود گذر بمن چو نسيم سحرنكرد

حافظ حديثِ نغز از بس كه دلكش است

نشنيدِ كس كه از سر رغبت زبَر نكرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به مناسبت ورود پاييز.


اشك‌هاي نريخته

باز هم تو از راه مي‌رسي
با كوله‌باري از حرف‌هاي ناگفته
فريادهاي نزده
اشك‌هاي نريخته
و هديه‌هايي كه هنوز به صاحبانشان نداده‌اي
باز هم تو از راه مي‌رسي
با كوچ پرندگان عاشق
با فرش كردن كوچه‌ها و خيابان‌ها از نشانه‌هاي خودت
با صداي نم نم باران شاعرانه‌اي كه تمام شاعران را از شعر سيراب مي‌كند
با زبانه‌هاي آتش در هواي مه‌آلودت
با فرياد رعدهايي كه به سبك شدن دردهايت كمك مي‌كنند
با غروبت، با سكوتت
و با حضورت به ما مي‌فهماني كه آمده‌اي
آمده‌اي تا بدانيم و به ياد داشته باشيم كه هميشه مي‌آيي و زندگي در گردش است
و آمده‌اي براي آن كه بگويي تكرار برايت رنگي از بي‌رنگي دارد
هميشه تازه‌اي و اين تازگي را در همه روزهايت مي‌توان ديد
و مي‌آيي براي اين كه من و ما بدانيم كه زيبايي‌ها هيچ وقت تمام نمي‌شوند و خالق زيبايي‌ها هميشه حاضر است براي آن كه تو را به ما نشان بدهد تا از تو درس بگيريم و عاشقانه زندگي كنيم.
چون تو نيز از اويي، جلوه‌اي از او و جلوه‌اي از لطافت و مهرباني‌اش.
و با آمدنت فرياد مي‌زني كه هميشه آغازي هست و پاياني هست
و براي هر اتفاق تازه‌اي فرصتي داده مي‌شود كه بايد آن را غنيمت شمرد.
و آغاز كرد و به هدف رسيد
ممكن است پايان فرصت‌ها لحظه‌اي ديگر باشد و ممكن است هزارها سال بعد كه حتي اعداد به ما اجازه شمارشش را ندهند
پس آغاز كردن را مي‌توان از تو آموخت و آن را مشق كرد
و نه تنها از تو، از هر چه كه مانند توست مي‌توان آموخت.
مي‌آيي كه به تمام تازه‌نفسان، نفس تازه ديگري ببخشي و يادگاري از خويش برجاي بگذاري.
برگ‌هاي پاييز صداي قدم‌هاي مرا مي‌شنوند...
من سردم است و فكر مي‌كنم وقت آن است كه لباس‌هاي پاييزيم مرا در آغوش بگيرند
و براي اين همه دوري زار زار بگريند
از راه مي‌رسي...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم سلام

اين دانشگاه و درس و كلاس هنوز شروع نشده خودش رو نشون داد . درسها اونقدر سخت شدن كه موندم چه‌كارشون كنم . فكر نمي‌كنم هيچ رشته‌اي به اين سختي باشه . من كه ديگه دارم خسته مي‌شم . بيخود نيست كه همه‌ي بچه‌هاي مكانيك يا كچل شدن يا چشماشون خيلي ضعيف شده و يا بالا خره يه مرضي گرفتن . فكر نكنيد دارم ننه من غريبم بازي در ميارم ها !

خوب اگه باورتون نمي‌شه يه كمي آمار مي‌دم بهتون تا باور كنيد .

تا حالا اسم مقاومت مصالح به گوشتون خورده اونهم از نوع دو ؟

ديناميك ماشين چطور؟

در باره‌ي سيالات نظر خاصي نداريد؟

آوه راستي طراحي اجزاء رو داشت يادم مي‌رفت .

مقاومت يك هم با اجازه‌ي دوستان هم نياز ورداشتم .

ديگه درس‌هايي مثل زبان تخصصي و زبان فارسي جزء درسهاي هلو حساب مي‌شن.

خوب اين تازه يه طرف قضيه بود . طرف ديگه با كلاسهاي روز‌هاي جمعه شروع مي‌شه . از هفته‌ي پيش كه هفته‌ي سوم سال بود مقاومت دو آقاي دكتر خاني پور كلاس فوق العاده گذاشتن و حضور غياب هم مي‌كنند .

هنوز هيچي نشده دكتر بيگلو ــ معاون وزير نيرو در انرژي‌هاي نو ــ هوس امتحان به سرشون زده .

« آريانا » ، استاد سيالات كتاب جديدش رو معرفي كرده تا هم فروش بره و هم خودش معروف بشه و به قول خودش به علم و دانش خدمتي كرده باشه !

باز خوبه زبان انگليسي حاليمه و دكتر غفاري هم حضور غياب نمي‌كنه ، اگر نه مجبور بودم اين يكي رو هم تحمل كنم .

همه‌ي اساتيدمون يه طرف ، اين خانوم دكتر سميعي ــ دانشجوي دكترا است ولي بايد دكتر صداش كنيم ــ استاد زبان فارسي عمومي هم يه طرف . خير سرش حداقل فوق ليسانس زبان فارسي رو داره ولي از آرايه‌ها هيچي حاليش نيست . براي هر شعري كه مي‌خوند سه تا آرايه اون مي‌گفت و ده بيستا هم من مي‌ذاشتم روش . آخر سر با هم بحثمون گرفت سر آرايه‌ي تناقض يا پارادوكس ، و قراره اگه من اين هفته قانعش كنم بيست اين درس رو بهم بده و ديگه منهم نرم سر كلاسش. تا ببينم موفق مي‌شم يا نه .

ديگه بگم براتون از اين رئيس دانشگامون كه مي‌خواد به طور غير رسمي دختر پسر ها رو از هم جدا كنه ولي بنده خدا خبر نداره كه رئيس قبلي هم خواست از همين غلطا بكنه كه حالا داره توي دانشگاه ابهر رياست مي‌كنه . اين يكي هم اگه خيلي اذيت كنه سر از يكي از همين آبادي هاي دور افتاده در مياره .

تنها اتفاق خوبي كه افتاده اينه كه استاد ديناميك ماشين ، دكتر عليرضا انتظاري ، ـــ يكي از مخهاي مملكته كه لنگه نداره ، عضو انجمن مركزي مكانيك ايران و از كسايي كه توي سر فصلهاي درسي صاحب نظره و در ضمن فكر كنم بچه‌هاي فني بشناسنش و كتاباي ترجمه‌ي اون رو بخونن ـــ داره يه سفر يك ماهه مي ره به استراليا و ما هم يك ماه راحتيم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند تا از همون توصيه‌هاي آقاي جكسن براون به پسرش :

زير دوش آب براي خودت آواز بخون .

اگه مجبور شدي با كسي درگير بشي ضربه‌ي اول رو تو بزن .

براي هر مناسبت كوچكي جشن بگير.

اجناسي رو كه بچه‌ها مي‌فروشند بخر .

هميشه در حال آموختن باش .

هرچه را كه بلدي به ديگران بياموز .

از مكانهاي مختلف عكس بگير .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از اين به بعد مي‌خوام هر وقت تونستم و مطلب خوبي به فكرم رسيد به پستم اضافه كنم پس اگه ديديد به روز نشده دنبال مطلباي جديد بگرديد !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به كاسه ي اين خالي

به كاسه ي اين خالي
چه بوده ، كه ديگر نيست؟
تفكر و هشياري
كه نيست ، سرم سر نيست
تفكر و هشياري ؟
چه بيهوده مي گويي
كه دشمن آسايش
ازين دو فراتر نيست
خوشا كه چنين مستم
ز خويش برون هستم
به كو به مفرسا در
كه كس پس اين در نيست
كه خفته چنين با من
تو پيرهني يا تن
كه با تو مرا خفتن
پذيره ي باور نيست
ز باور وناباور
به ياوه سخن گفتم
مراد من از معنا
به لفظ ميسر نيست
تمامي ي تن حسم
و در تب آغوشت
به منطقم از عصيان
خلاص مقدر نيست
به كاسه ي اين خالي
كنون ز جنون سرشار
تجاسر كودك هست
تعقل مادر نيست
سزد كه تو از ياري حريم نگه داري
نياز عطشناك
به خون كبوتر نيست

 

سيمين بهبهاني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام:

 

اتفاقم بسر کوی کسی افتادست..........که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

به دلارام بگو ای نفس باد سحر............کار ما همچو سحر با نفسی افتادست

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

تأثير كلام !

 

 

هرگزم نقش و از لوح دل و جان نرود

هر گز از ياد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خيال دهنت

بجفاي فلك و غصه‌ي دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

كه اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پي خوبان دل من معذور است

درد دارد چه كند از پي درمان نرود

هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سر گردان

دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با سلام به همه‌ي دوستان بايد ببخشيد كه چند روزي نبودم شرح ما وقع رو توي پست بعدي مي دم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تأثير كلام!

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد.

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد .

راهي نروم كه بي راه باشد .

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ،

همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب .

تنها، تنها دل مرده‌ي

 

 

سال اول دانشگاه ، دو سل قبل ، ترم اول. يه بنده خدايي توي چشام نگاه مي‌كرد و مي‌گفت كه از من خوشش اومده ، ولي كاملا مشخص بود كه اين حرف حقيقت نداره و فقط به دليل اينكه خونه‌اشون نزديك ماست و از كرج تا تهران اومدن اونهم شب براي يه دختر تك و تنها سخته ، اين حرف رو زده تا تنها نباشه و كسي باشه كه مطمئن باش برگرده .

سال اول دانشگاه ، ترم دوم . يه بنده خداي ديگه گفت بهت اعتماد كردم و منهم گفتم خدا كنه پشيمون نشي. ولي حتي دو ماه هم طول نكشيد كه فهميدم اعتمادش پوچ و بي ارزشه . و حالا خدا رو شكر ميكنم براي خطري كه اون داشت و من نمي‌دونستم و از سرم گذشت.

شش ما پيش .يه عزيزي وقتي صحبت مي‌كرد برق شوق رو مي‌شد تو چشماش ديد. با چنان حرارتي حرف مي‌زد كه دوست داشتي تا ابد به حرفهاش گوش بدي.

چند ماه پيش . يه عزيز ديگه غير مستقيم و صريح ولي نه به صورت رو در رو گفت : « ……… باعث شد بزرگ بشي . » اونجا بود كه فهميدم اگه صادق و رو راست باشي بچه‌اي !

گاهي وقتها كلمات ، حتي بدون اينكه گوينده قصد و غرضي داشته باشه ، چنان تأثيري دارن كه تصورش هم غير ممكنه. مثلا تأثير يك كلمه‌ي « ماشاءا » و يا « با نمكه » و

من هيچ وقت تصور هم نمي كردم كه يك كلمه‌ي « ماشاءا» ساده ـــ كه از دهن بابام بيرون اومد و من اون رو توي فيلم و مدتها بعد از واقعه شنيدم ـــ بتونه اين جوري مؤثر باشه . البته اين رو هم بگم كه زمينه‌اش وجود داشت و بوسيله‌ي كلمه‌ي « با نمكه » پيش اومده بود و اون كلمه‌ي « ماشاءا » باعث شد تا توي انجام تصميمي كه براي انجامش دودل بودم مصممتر بشم. بابا با اون كلمه‌ نا خواسته و ندانسته نظر خودش رو اعلام كرده بود .

وقتي مامان هنوز از راه نرسيده گفت :« بابك يه خبر خوب ……… » فهميدم كه اون هم از كار من بدش نيومده و حتي اون هم راضي بوده .

وقتي توي اون شب بد مامان اون آرزوي خوب رو كرد و منهم گفتم :« ان شاءا » بجز اون لبخند تلخ چه چيزي توي چهره‌ي من مي تونست همه‌ي سرها رو با تعجب و حيرت به طرف من برگردونه؟!!! ـــ رنگ رخساره خب مي‌دهد از سر درون ـــ

اين همه حرف‌هاي مبهم رو زدم تا آخرش به يه چيز برسم :

ـــ اگه خواستيد به كسي بگيد « دوستت دارم » اول كمي فكر كنيد ببينيد از سر بيكاري اين حس بهتون دست داده يا نه واقعا مهر و محبت صادقانه‌اي وجود داره.

ـــ اگه كسي به شما گفت كه دوستتون داره ، سعي كنيد وقت گفتن اين كلمات توي چشماش نگاه كنيد و ببينيد واقعا شما رو دوست داره يا نه . چون چشمها حرف مي زنند و هيچ وقت هم دروغ نمي گن .

ـــ اگه خواستيد براي بنويسيد حتما مرافب كلمات باشيد . مراقب تأثير كلمات روي مخاطبتون باشيد . اگر هم خواستيد نوشته ي كسي رو بخونيد سعي كنيد هرچه زودتر با حس و خال نويسنده يكي بشيد .

ـــ اگه خواستيد به كسي خبري بديد چه خوب چه بد جوري اون خبر رو بديد كه براي شنونده شُك آور نباشه .

ـــ مراقب باشيد كه به چه كساني اعتماد مي كنيد ، و اگر هم كسي به شما گفت كه « بهت اعتماد كردم » ببينيد واقعا داره حقيقت رو بيان مي‌كنه و يا اين هم يكي ديگه از دروغ‌هاي بسيار ضربه زننده‌ است .

حرف آخر هم اينه : « وقتي مي‌خواهيد به كسي حرفي بزنيد ، كلمه يا جمله‌اي بگيد ، پيغامي بديد ، نامه بديد ، ميل بزنيد ، وبلاگ بنويسيد ، ويا حتي نگاه كنيد ، تأكيد مي‌كنم حتي اگه خواستيد نگاه كنيد ، بيشتر از خودتون به فكر طرف مقابلتون و تأثيري كه كار شما روي اون مي گذاره باشيد .

مراقب باشيد ، مراقب نگاه ، قلم ، زبان و

اي خويشاوند راستين !كه هرگز با تو نبوده ام. اي مخاطب من! كه هيچگاه با تو سخن نگفته ام . بي تو با

بيگانگي و سكوت ميميرم... انتظار، گم كردن توست.غربت ،غم دوري تو. اضطراب، درد بي تو ماندن و غم، داغ بي تو زيستن

شريعتي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

اين چند خط رو هم به مناسبت زادروز خداي غزل و عشق حضرت

« حافظ »

به پست اين بار اضافه كردم.

 

حافظ ، محمد بن محمد بن محمد شمس حافظ شيرازي حدود سال 727 در شيراز متولد شد . پدرش بهاءالدين اهل كوهپايه‌ي اصفهان و مادرش اهي كازرون بود . او كوچكترين پسر خانواده بود و در خردسالي پدرش فوت كرد و تنها او با مادرش ماند و باقي برادران آنها را ترك كردند . محمد در نانوايي محله خمير گيري مي‌كرد و ايم مي‌گذراند . تا آنكه عشق به تحصيل او را به مكتب خانه كشاند ولي پس از كسب علوم ادبي و مذهبي از اين راه ارتزاق نكرد و به تدريس اين علوم روي نياورد.

بنا بر اطلاعات محدودي كه از حافظ در دست است اوعاشق دختري بود به نام « شاخ نبات » و بنا بر داستانهاي موجود او را به عقد خود در آورد ؛ درست يا نا درست حافظ در اشعار خود يكجا صحبت از فراق و فقدان محبوبي مي‌كند كه به سال 764 بر مي‌گردد يعني 38 سالگي حافظ . و چند جا هم اشاراتي به مرگ فرزند مي‌كند .

حافظ در اشعار خود از غزليات مولانا، سعدي ، كمال ، سلمان ، خواجو و حتي ننزاري قهستاني هم استفاده كرده ، به آنها پاسخ گفته و در جاهايي هم تضمين كرده ، كه اين نشان دهنده‌ي مطالعات وسيع حافظ است.

حافظ در كلام خود معاني دقيق عرفاني و حكمي را در موجزترين كلام و در عين حال در روشنترين و صحيحترين حالت ممكن آورده است .

در ابيات حافظ يافت مي‌شود كه بيتس بدن صنايع ظريف ادبي باشد و اين نشان از توانايي حافظ در استخدام الفاظ و صنايع ادبي دارد. حافظ تنها شاعريست كه از دير باز پارسي گويان و پارسي دوستان به ديوانش تفأل مي‌زنند . و چون معمولا در اشعارحافظ بيتي حسب حال فال گيرنده پيدا مي‌شود آنرا « لسان الغيب » گويند

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم ……… وندراين كار دل خويش به دريا فكنم

از دل تنگ گنه كار بر آرم آهي …………..……….كآتش اندر بنه‌ي آدم و حوا فكنم

مايه‌ي خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست …….مي‌كنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم

بگشا بند قبا اي مه خورشيد كلاه ………………تا چو زلفت سر سودا زده در پا فكنم

خورده‌ام تير فلك باده بده تا سر مست ……… عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم

جرعه‌ي جام برين تخت روان افشانم………… غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم

حافظا تكيه بر ايام چو سهوست و خطا ……. من چرا عشرت امروز به فردا فكنم

 

کاست گنبد مينا  در مايه‌ی دشتی آهنگساز  پرويز مشکاتيان تنظيم محمد رضا درويشی و با نوازندگی  ارکستر سمفونيک . و با صدای آسمانی استاد شجريان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفت و گو

تازگي چه خبرها ؟
كهنه هم خبري نيست
جز گرفتن و بستن
كار تازه تري نيست
شور و شوق و تحرك ؟
طرفه يي كه نديديم
هر چه بود ، همان هست
تحفه ي دگري نيست
پيش بيني ي فردا ؟
تلخ كامي ي ديروز
در مجال تصور
شهدي وشكري نيست
كو كرامت و عصمت
دم مزن كه درين شهر
غير ناخن و دامن
هيچ خشك و تري نيست
عصمتي به دو تا نان ؟
گر گرسنه بماني
در معامله داني
آنچنان ضرري نيست
شهر نكبت و خواري
بي مجامله آري
جز عفونت ازين گند
سودي و ثمري نيست
شب به روز رسد باز ؟
روز ؟ هرگز و هرگز
در تلاطم ظلمت
ساحل سحري نيست
ساز كن قوقولي قو
كو تسلط و تاجم ؟
من كلاغم و با من
اين چنين هنري نيست
اي كلاغ بدآواز
با شمايل ناساز
گرچه آيه ي يأسي
در منت اثري نيست
باش تا نفس صبح
درفساد بگيرد
بيشه زار خشونت
خالي از شرري نيست

 

سيمين بهبهاني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

بينم چو وفا ز بي وفايي ترسم در روز وصال از جدايي ترسم

مردم همه از روز جدايي ترسند جز من كه ز روز آشنايي ترسم

 

با تشكر از روشنك عزيز براي اين حسن ختامي كه داده بود .

 

 dont marry...

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢

 

 حافظ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شطرنج!

شطرنج،همه چيز از همون شطرنج شروع شد . يادته؟ بايد يادت باشه چون هنوزهم كه هنوزه من يادمه و به خوبي هم يادمه ، با تمام جزئيات ، با تمام حركات ، البته نه حركت مهره‌ها بلكه حركت‌هاي تو ، حتي اون لحظه‌اي كه دستت خورد به اون سرباز سفيدت و افتاد روي سراميكهاي كف پذيرايي ، و تو براي برداشتنش به من اجازه ندادي .

بعيد مي‌دونم اون روز رو به خاطر نداشته باشي. شايد هم اصلا به ياد نداشته باشي و من تنها به اين دليل كه خودم اون روز رو خوب يادمه ، اين تصور برام تداعي شده كه براي تو هم همين حس وجود داره .

من اون شب رو يادمه ، چون هر حركت مهره‌هاي مشكي رو مدتها طول مي‌دادم تا شايد چند لحظه‌اي بيشتر با تو پشت يك ميز بشينم . جوري كه همه فكر مي‌‌كردند كه من بازي كن ماهري هستم و با فكر بازي مي‌كنم . هه !!! در حالي كه من به تنها چيزي كه فكر نمي‌‌كردم بازي شطرنج بود . مهره‌ها خودشون حركت مي‌كردند و دست من رو هم با خودشون مي‌كشوندند روي صفحه‌ي شطرنج. حسي خوشايند همراه با رؤياهاي زيبا براي آينده . آينده‌اي كه هيچ وقت در واقعيت به وجود نيومد و تنها در رؤيا ماند .

من اون شب رو يادمه چون وقتي به راحتي مي‌تونستم با دو حركت وزيرت رو ازت بگيرم ، تنها كاري كه كردم تغيير مسير بازي به نفع تو بود .

من اون شب رو يادمه چون وقتي وزيرم رو جلوت گذاشتم و تو وزيرم رو زدي ديدم كه براي اولين بار توي بازي شطرنج ، يك نفر از خوردن وزيرش نه تنها ناراحت نشده بلكه انگار نيمي از دنيا رو هم بهش دادن و از خوشحالي تو پوست خودش نمي‌گنجه.

من اون شب رو يادمه چون تو نه تنها رُخم رو از من گرفتي ، بلكه با يك نگاه كه دنبال عكس‌ العمل از دست رفتنه رخ مي‌گشت ، آروم و قرار من رو هم از من گرفتي . اگه يادت باشه من در اون لحظه سرم رو انداختم پايين . يك وقت فكر نكني كه از ناراحتي بود ، اصلا اين طور نيست . تنها دليلش اين بود كه مي‌خواستم :« رنگ رخساره خبر ندهد از سر درون !»

من اون شب رو خوب يادمه ، چون تونستم تو رو مات كنم ، اما تنها در بازي شطرنج و نه بيشتر . و نه تنها موفق نشدم حتي اندكي از وجود مهربون تو رو بدست بيارم ، بلكه هرچيزي رو هم كه در درون خودم داشتم ، همه و همه رو به يكباره از دست دادم . به يكباره !!!

درسته كه من تو رو مات كردم ، ولي اشتباه نكن! اين تو بودي كه مات كرده بودي . اونهم نه يك شاه بازي شطرنج رو بلكه يك انسان رو ، يك موجود زنده رو. من مات تو بودم ، مات و مبهوت !

آره اون روز بود كه من مات شدم و مات موندم تا ابد و مي‌مونم تا لحظه‌ي خوش مرگ .

حالا ديگه سالها از اون خاطره‌ي خوش بازي شطرنج مي‌گذره . نمي‌دونم اصلا تو چيزي از اون ماجرا يادت مونده ؟!!! نمي‌دونم اصلا اونقدر برات ارزش داشتم كه اون خاطره رو بخواي به ياد بياري؟!!! ولي من تا ابد اين خاطره رو توي قلبم زنده نگه مي‌دارم . و هر چند كمي سخته ولي سعي مي‌كنم اون رو به همون صورت شيرين حفظ كنم تا هر بار كه اون رو به ياد ميارم ، باز هم همون لبخند نستالژيك ــ غم شيرين ــ هميشگي روي لبام بياد.

ديگه فرقي نمي كنه كه يادت هست يا نه . ولي من خوب يادمه.

 

                                           تو باغي كه مترسك باغبونه

                                                                          بهاري نيست! هرچي هست خزونه

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمايش آدم و حوا براي كمك به مهرانه قائمي

 



آي جوانان كه پشت چت نشستـــــه ؛ شاد و خندانيد
كمي آنسوتر از ديوار چت رووم ها ؛
قلبي سپيد در انتظار دستان مهربان شماست


حتما تا حالا توسط سايت هاي مختلف مهرانه قائمي ؛ دختر 19 ساله اي رو كه از بيماري ريه رنج ميبره شناختيد . مهرانه براي درمان به كمك تك تك ما احتياج داره .

اكنون فرصت مناسبي است تا با جمع شدن دور هم يك روز شاد و به ياد ماندني رو فراهم كنيم تا ضمن تماشاي نمايش آدم و حوا توسط گروهي از بچه هاي بنياد فرهنگ و زندگي ؛ پول حاصل از فروش اون رو به مهرانه اختصاص بديم.


روز نمايش : 11 مهر 1382؛ ساعت 5 بعد از ظهر
مكان نمايش : سهروردي شمالي . پايين تر از شهيد بهشتي . خيابان ميرزايي زينالي غربي . كوچه پاكزاد . پلاك 15 . ساختمان بنياد فرهنگ و زندگي

 


راستي به برنامه علاوه بر تئاتر ؛ موسيقي هم اضافه شده تا هر چه بيشتر بتونيم يك روز شاد و به ياد ماندني داشته باشيم .

زمان فروش بليط : چهار شنبه ؛ 9 مهر 1382 ؛ ساعت 5 تا 6:30 بعد از ظهر
مكان : خيابان وليعصر ؛ شمالي ترين قسمت پارك ملت ؛ كنار وسايل بازي كودكان

 

اين چند خط بالا رو كه خونديد . اين خبر رو توي وبلاگ http://aazaad.blogspot.com خوندم . حالا خودتون رو بذاريد جاي مهرانه و بعد تصميم بگيريد كه آيا دوست داريد بيايد يا نه .

قيمت بليطش هم 1500 تومن بيشتر نيست . فكر نمي‌‌كنم كسي باشه كه با خرج كردن اين مقدار پول مشكلي براش پيش بياد و يا از زندگي وا بمونه . ماها روزانه چندين برابر بيشتر از اين مقدار رو خرج مي‌كنيم و به روي خودمون هم نمياريم ولي با اين پول مي‌تونيم جون يك نفر انسان يه دختر هم سن و سال خودمون رو به راحتي نجات بديم و به علاوه روز خوشي رو هم در كنار هم ديگه داشته باشيم . يك روز به ياد موندني . و راه خوبي هم هست براي اون كسايي كه توي اي‌ميلهاشون ابراز علاقه كرده بودند كه يه جورهايي دور هم جمع بشيم و با هم بيشتر آشنا بشيم . پس به اميد ديدار همه‌ي شما در مكان مذكور .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اندرزهاي كوچك زندگي !

دارم كتابي رو مطالعه مي‌كنم به اسم اندرزهاي كوچك زندگي ، اين كتاب رو يكي از دوستان امانت داده تا بخونم . كتاب خيلي جالبيه . نوشته‌ي جكسون براون و ترجمه‌ي شبنم خوشبخت .

اين كتاب رو جكسون براون براي پسرش نوشته و به گفته‌ي خودش كاري رو كه فكر مي كرده چند ساعته تموم بشه ، چند روز طول كشيده . اون در باره‌ي لحظه‌اي كه كتاب رو به پسرش هديه داده مي‌گه :

« لحظه‌ي فوق العاده‌اي بود. من تمام اون چيز هايي رو كه در باره‌ي يك زندگي خوب و شاد و پر بركت مي‌دونم نوشتم . و حالا اون رو تقديم به پسم مي‌كنم كسي كه در خيلي از موارد آموزگار من بوده .»

به نظر من اگه كسي اونقدر توانايي داشته كه آموزگار پدرش باشه ، پس بايد داراي پدر بزرگي هم باشه و گفته‌هاي اون پدر خالي از لطف نيست . پس هر از چند گاهي چندتا از اون نصيحتهاش رو مي‌نويسم تا شايد به درد ما هم بخوره .

1 ـــ روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش.

2 ـــ حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب رو تماشا كن .

3 ـــ براي فردايت برنامه ريزي كن.

4 ـــ از عبارت « متشكرم » زياد استفاده كن.

5 ـــ نواختن يك آلت موسيقي رو ياد بگير.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جاي پا

در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفي به هم فشرده و زيبا نشسته است
برفي كه همچو مخمل شفاف شير فام
بر سنگلاخ وي ، ره ديدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بيكران و صاف
يعني نشان ز سردي و بي مهري ي من است
در دورگاه تار و خموش خيال من
اين برف سال هاست كه گسترده دامن است
چندين فرو نشستگي و گودي ي عميق
در صافي ي سفيد خموشي فزاي اوست
مي گسترم نگاه اسفبار خود بر او
بر مي كشم خروش كه : اين جاي پاي اوست
اي عشق تازه ، چشم اميدم به سوي توست
اين دشت سرد غمزده را آفتاب كن
اين برف از من است ،‌ تو اين برف را بسوز
اين جاي پا ازوست ،‌ تو او را خراب كن

 

 

سيمين بهبهاني

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

دوش می‌امد و رخساره بر افرخته بود...... تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

 

 

دوش مي‌آمد و رخساره بر افروخته بود

تا كجا باز دل غمزده‌اي سوخته‌ بود

رسم عاشق كشي ئ شيوه‌ي شهرآشوبي

جامه‌اي بود كه بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود مي‌دانست

و آتش چهره بدين كار بر افروخته بود

گرچه مي‌گفت كه زارت بكشم مي‌ديدم

كه نهانش نظري با من دلسوخته بود

كفر زلفش زلفش ره دين مي‌زد و آن سنگين دل

در پيش مشعلي از چهره بر افروخته بود

دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت

الله ! الله! كه تلف كرد و كه اندوخته بود

يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد

آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت ، برو خرقه بسوزان حافظ

يارب اين قلب شناسي ز كه آموخته بود

 

اين غزل رو در آهنگ جان عشاق با صدای استاد شجريان  کنسرت آمريکا ۱۳۶۹ می‌تونيد پيدا کنيد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آب ! مظهر پاكي ، لطافت ، بخشند‌گي ، صفا .......

آب ! روشنايي ، زلال دريا .

دريا ! مادر آب ، مأمن رود ، مَأواي قطره و ماهي و صياد ماهي گير.

دريا ! بزرگ ، زيبا ، مواج ، بي انتها .

انسان ! ذره‌اي كوچك ولي با قدرت تباهي بزرگ.

انسان !

بعد از دوازده ساعت رانندگي تو جاده چالوس تازه ساعت نه شب رسيديم

به مقصد.اينبار اونقدر خسته بودم كه از عادت هميشگي هم صرف نظر كردم ويك راست با لباس وارد دريا نشدم. ودر عوض يه راست راهي رخت خواب شدم و جاي شما خالي اندازه‌ي همون رانندگي تو جاده خوابيدم . نمي‌دونم اين آب و هواي شمال چه تأثيري داره كه آدم يا خوابه يا گرسنه‌است و يا هردو!

يادم مياد سال سوم دبيرستان بودم و عيد رفته‌بوديم شمال وقتي برگشتم يكي از دوستام از بس كه چاق شده بودم من رو نشناخت!!!!

بذاريد براتون از جاده بگم . اگه از من بپرسن كدوم جاده رو براي رانندگي بيشتر از همه دوست داري ، بر عكس بعضي ديگه كه از جاده چالوس خيلي مي‌ترسن ، من فقط جاده چالوس رو اسم مي‌برم . ساعت نه صبح كه از خونه زديم بيرون ساعت ده و نيم اول جاده چالوس بوديم . ولي تا ساعت يازده و نيم فقط صد متر رفتيم جلو . و اين همه ترافيك و معطلي فقط به خاطر چندتا جوجه پليس بود كه اول جاده به همه گفته بودن جاده يك طرفه شده ، ولي در حقيقت همچين خبري نبود و قبل از ميدون و تونل امير كبير ماشينها توي هم گره خورده بودند.خلاصه ساعت يازده و سي و پنج دقيقه وارد اولين تونل شديم . چون تونل سيستم تهويه نداشت ماشينها رو چندتا چندتا ميفرستادند داخل كه مردم اون تو خفه نشند. مردم هم تا چرخشون وارد تونل مي‌شد مثل زنداني‌هاي تازه آزد شده ـــ از جمله خودم ـــ

پا رو مي‌ذاشتند روي گاز و دست رو روي بوق ، و جيغ و داد كنان از تونل رد مي شدند . اين تيكه‌ي راه و جيغ و داد و بوق توي تونل تا آخر جاده توي همه‌ي تونلها ادامه داشت و به نوعي باعث خنده‌ هم شده بود. توقف بعدي توي ترافيك كه دو ساعت و 45 دقيقه طول كشيد ، بعد از سد كرج بود . كه دليلش هم معلوم نشد . ولي اينبار ديگه مردم بيكار ننشستن و يكي از اون جوونهاي با حال كه ماشينش سيستم داشت يه نوار بندري گذاشت و اكيپي ريختن توي يكي از اين باغهاي كنار رودخونه و شروع كردن به بزن و برقص . مردم هم كه اوضاع رو اينجوري ديدن جمع شدن توي همون باغ و مجلس بزم و طرب بر پا كردن . جاي شما خالي بود ، البته جاي اين آدمهاي متحجر و عقب مونده كه فعلا زور دارن هم خالي بود تا بيان و نسل سوم انقلاب رو ببينند و تعريف كنند. بهترين جاي باغ ته باغ بود ، يه ــ گلاب به روتون ــ موال داشت كه نه شير داشت و نه آفتابه‌ي درست حسابي . حالا چرا بهترين جا بود ، براي اينكه من اونجا با يه بنده خدا آشنا شدم كه اون هم براي قضاي حاجت اومده بود ولي چون از اوضاع بي خبر بود مجبور شده بود .....

خلاصه اين بنده خدا با هزار زحمت و كمك بقيه‌ي دوستاش تونست از اون وضعيت رها بشه و به جمع اهل طرب بياد و بشه‌ پايه‌ي رقص من . جاتون خالي بساط براه بود تا لحظه‌اي كه اولين ماشينها از روبرو اومدند و نويد باز شدن راه رو دادند.

آخر جاده رو بيشتر از بقيه جاهاش دوست دارم . وقتي از لابلاي اون كوههاي تراشيده شده رد مي‌شي احساسي مركب از شوق و لذت ديدن اين طبيعت زيبا همراه با صداي آب رودخونه كه در كنار جاده‌ حركت مي‌كنه و بوي نم و جنگل و سبزي درختها كه فضا رو پر كرده. تقريبا مي‌شه گفت تمام حواس ممكن رو تو اين جاده براي لذت بردن به كار مي‌بردم . همچنين حس كوچك بودن در مقابل اين كوههاي بزرگ ، من رو ياد عظمت و قدرت خالق هستي مي‌انداخت و باعث مي‌شد كه علاقه و عشق رو به اون بيشتر از هميشه در خودم حس كنم .

فرداي روزي كه رسيديم دريا آروم بود و تنهاي خسته‌ و كرخت رو به سوي خودش مي‌طلبيد . از صبحانه تا ناهار رو توي آب بودم و تازه بعد از ناهار هم كنار ساحل روي شنها دراز كشيده بودم . شنا كردن با بچه ماهي‌هايي كه زير سايه‌ي بدنت پناه مي‌گيرند و دورت مي‌چرخند خيلي لذت بخش بود . ميشه گفت روز دوم رو با دريا سر كردم ، حتي شب رو هم با دريا بودم ولي جريانات شب رو توي يك فرصت ديگه براتون مي‌گم ، اون شب بود كه فهميدم وقتي سهراب مي‌گه :« من نمازم رو پي تكبيرة الاحرام علف مي‌‌خوانم ، پي قد قامت موج !» يعني چي ، اونجا بود كه قد قامت موج رو فهميدم .

روز سوم رفتيم به جنگلهاي عباس‌آباد . تصوير جنگل و كوه و مه رو با هم در نظر بگيريد ، حالا يه رودخونه‌ي كوچك و يه آبشار كه از همون جويبار به وجود اومده رو به اون تصوير اضافه كنيد ، بعد هم كمي رنگ زيباي قرمز رو به نشونه‌ي عشق و يه سيب سرخ رو عوض جاي خالي يار به اين بوم اضافه كنيد . حالا دوست دارم بگيد چي مي‌بينيد؟

بيشتر از اين ديگه توضيح نمي‌دم و بقيه‌اش رو مي‌‌گذارم به عهده‌ي خودتون و ذهنتون . شايد بخواهيد بعضي چيزهاي ديگه رو هم به اينها اضافه كنيد تا نقاشي‌ تون زيبا تر بشه .

از جمله اتفاقات جالبي كه اونجا افتاد اين بود كه ، آبشاري كه گفتم بد جوري من رو وسوسه كرد كه ازش عكس بگيرم و همين كار رو هم كردم . يه عكس هم با آبشاره گرفتم كه در نوع خودش بينظير بود، فقط يه ربع ساعت طول كشيد كه من بتونم يه راهي به بالاي اون آبشار پيدا كنم و خودم رو به اون بالا برسونم ، فقط همينقدر بگم كه همه‌ي مردم داشتن نگاه مي‌كردن و با خودشون مي‌گفتن كه الان اين پسره مي‌افته پايين . خلاصه رفتم بالا و يكي از زيباترين عكسهاي زندگيم رو گرفتم ، ولي حالا مونده بودم كه چطوري بيام پايين . به هر بدبختي و زحمتي بود خودم رو رسوندم به پايين آبشار ولي در لحظه‌ي آخر پام لغزيد و تا گردن رفتم توي آب سرد.جاتون خالي بود تا شما هم مثل ملتي كه اونجا جمع شده بودن بخندين. تازه يه زوج جوون از بالا و پايين رفتن من فيلم هم گرفته بودن و وقتي من سر تا پا خيس داشتم مي‌رفتم طرف ماشين اومدن جلو و مثل خبر نگارها پرسيدن :« آقا شما نصيحتي براي جوونها ندارين؟» من هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده گفتم:« تا ميتونيد جووني كنيد و به حرف و حديثهاي دور و برتون هم توجه نكنيد.» اين هم عاقبت ماجراجويي بود كه باعث شد تا خود ويلا شلوارم رو از پنجره‌ي ماشين بيرون بدم تا شايد خشك بشه و ديگه نپرسيد كه موقع رانندگي چي پام بود چون جواب نمي‌دم !

روز چهارم اتفاق خاصي نيفتاد و چون دريا هم مواج بود نمي‌شد براي شنا به دريا رفت . براي همين با جوونهاي ويلاهاي همسايه تو شهرك خلبانها واليبال و گوجه و وسطي بازي كرديم . و وقتي هم كه هوا تاريك شد دور يه آتيش نشستيم و از خاطرات گذشته گفتيم ، آواز خونديم ، جك گفتيم، از سياست حرف زديم ، قل‌قل كرديم و……… آخر سر هم چون فردا صبح همه عازم تهران بوديم خداحافظي كرديم و تا نوبت بعدي كه همديگه رو ببينيم آرزوي ديدار دوباره گفتيم .

راستي از اونجا هم من به بعضي از دوستان سر زدم و كامنت هم گذاشتم ، ولي جالب اين بود كه اين كار رو از كافي نت انجام ندادم !

يكي از همسايه‌ها يه كامپيوتر نُتبوك داشت كه مودم هم داشت . ولي چون اكانت چالوس نداشتيم و حس و حال پيدا كردن كافي نت هم در دسترس نبود به اكانت تهران من و با تلفن بين شهري كانكت شديم ! ــ خالي بندي نيست شاهد دارم ، نيما ، براي كوير هم كامنت گذاشتم ــ فكر نمي‌كنم شرايطي جالب تر از اين براي كسي پيش اومده باشه كه با نوتبوك از چالوس وصل بشه به اكانت تهران تا فقط كامنتهاي شما رو بخونه و براي ديگران كامنت بذاره.

فكر كنم ديگه از شمال گفتن بس باشه فقط يه چيز ديگه اونهم اينكه ايراني رو هيچ وقت نمي‌شه به زور مجبور به كاري كرد . اگه ايراني بخواد بزنه و برقصه و شادي كنه ويا زن ايراني بخواد توي دريا شنا كنه ، روسري سرش نكنه، با پسرها وسطي بازي كنه و هزاران مورد ديگه كه خودتون بهتر از من مي‌دونيد، هيچ كس نمي‌تونه جلوش رو بگيره . حتي اگه موفق بشه كه مدتي به ظاهر جلوي ايراني رو بگيره ،كه خيلي سخته، باز هم ايراني كار خودش رو انجام مي‌ده و اين به خاطر يك چيزه:

«ايراني هميشه شاده و هميشه پيروزه»

چو ايران نباشد تن من مباد !

بشنو آواز مرا از دور ،‌ اي جانان من

اي گرامي تر ز چشمان ، خوبتر از جان من

اولين الهام بخش و آخرين پيمان من

كشور پير من ، اما پير عالي شان من

طبع من، تاريخ من ، ايمان من ، ايران من!

ابولقاسم لاهوتي(1264ــ1336)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر نوي امشب :

اجاق سرد

مانده از شبهاي دورادور

بر مسير خاموش جنگل،

سنگچيني از اجاقي خُرد؛

واندر او خاكستر سردي.

همچنان كاندر غبار اندوده‌ي انديشه‌هاي من ، ملال انگيز،

طرح تصويري در آن هر چيز؛

داستانش حاصل دردي.

روز شيرينم كه با من آشتي بودش،

نقش ناهمرنگ گرديده.

سرد گشته سنگ گرديده.

با دم پاييز عمر من ، كنايت از بهار و چهره‌ي زردي

همچنان كه مانده از شبهاي دورادور ،

بر مسير خاموش جنگل ،

سنگچيني از اجاقي خرد ؛

اندر او خاكستر سردي.

پدر شعر نوي فارسي و استاد بلامنازع شعر نو ، « نيما يوشيج »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حسن ختام:

حافظ:

حال خونين دلان كه گويد باز**** وز فلك خون خم كه جويد باز

شرمش از چشم مي‌پرستان باد **** نرگس مست، اگر برويد باز

رهي معيري:

رفت و نرفت نكهت گيسوي او هنوز

غرق گل است بسترم از بوي هنوز

روزي كه داد دل به گل روي او« رهي »

مسكين نبود باخبر از خوي او هنوز

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

 

 

هرگزم نقش و از لوح دل و جان نرود

هر گز از ياد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خيال دهنت

بجفاي فلك و غصه‌ي دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

كه اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پي خوبان دل من معذور است

درد دارد چه كند از پي درمان نرود

هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سر گردان

دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود

 

 

دوبار كتاب رو باز كردم و هر دو بار اين شعر حافظ كه قبلا هم توي پستهاي قبليم نوشته بودم اومد براي همين با خودم گفتم حتما حكمتي داره و منهم تسليم شدم و دوباره اون رو نوشتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 با اجازه‌ی شما باز هم بايد به يک مسافرت ديگه ، ولی اينبار به سمت

 

اصفهان برم و تا هفته‌ی آينده دسترسی به اينترنت ندارم . پس تا اون

 

موقع كه با كوله باری از خاطرات سفر شمال و اصفهان خدمت برسم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



تو ، من ، ما



تو! به هر جا مي روم ،با هر كس همزباني مي كنم ،هر جايي را كه مي خوانم ،به هر كسي مي رسم ،همه وهمه يا بدنبال (( تو )) مي گردند ويا به تو رسيده و با تو ما شده اند.عده اي هم تو را در ديگران مي جويند.
من جزء كدامين دسته ام؟
مدتهاست كه به دنبال توام.تو را نيز خوب يافتم.پس چرا ما نشديم؟ چرا تو، تو ماندي و من،در حسرت ما ؟
تو آنقدر بزرگ هستي كه با همه ما ساخته اي . شايد قسمت اينست كه از تو چيزي به ما نرسد؛
واي از روزي كه من قدر ما را ندانستم،كم تجربه بودم و بادمجانهاي زيادي دور قابم بودند.حالابعد از جند سال تازه قدر تو را دانستم. تنهاكسي كه از ابتدا با خلوص و پاكي قصد ما كرد و نه براي چيزهاي ديگر.

تنها كافيه كه لب تر كني و ...

از تو به يك اشاره
از من به سر دويدن

با تو اين تن شكسته،داره كم كم جون مي گيره
آخرين ذرات موندن ، توي رگهام نمي ميره

با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم،عاشق شهامتم من


اگه رو حصير بشينم، اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالك دنيام، ب
ا تو در نهايتم من

با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم،عاشق شهامتم من

با تو شاه ماهي دريا ، بي تو مرگ موج تو ساحل
با تو شكل يك حماسه، بي تو يك كلام باطل

بي تو من هيچكي نمي خوام، از اين عمري كه دو روزه
در اتاقم واسه قلبم ، پيرهن عزا بذوزه

با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم،عاشق شهامتم من


با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم،عاشق شهامتم من

___________________________________________________

 

بوسه‌

لب‌ ر‌ا با لب‌
در ‌اين‌ سکوت‌
در ‌اين‌ خاموشى‌‌ى‌ گويا
گوياتر ‌از ‌هر ‌آنچه‌ شگفت‌‌انگيزتر کر‌امت‌ِ ‌آدمى‌ به‌ شمار ‌است‌
در رشته‌‌ى‌ بى‌‌انتها‌ى‌ معجزتى‌ که‌ ‌اوست‌...

در ‌اين‌ ‌ا‌عتر‌اف‌ِ خاموش‌،
در ‌اين‌ «‌همان‌»
که‌ تو‌اند در ميان‌ نهاد

با لبى‌
لبى‌
بى‌وساطت‌ِ ‌آن‌چه‌ شنودن‌ ر‌ا بايد...

‌آن‌ ‌احساس‌ِ ‌عميق‌ِ ‌امان‌، در ‌اين‌ پير‌انه‌سر

که‌ ‌هنوز
پرو‌از در تد‌اوم‌ ‌است‌
‌هم‌ ‌از ‌آن‌گونه‌ کز ‌آ‌غاز:
ر‌ابطه‌يى‌ معجز‌آيت‌
‌از يقينى‌ که‌ در ‌آن‌ ‌آشيان‌ گذشت‌
در پايان‌ِ ‌اين‌ بهار‌ان‌
تا گمانى‌ که‌ به‌ خاطر‌ى‌ گذرد
در ‌آ‌غازِ يکى‌ خز‌ان‌.

۷۴/۳/۱۵

 شاملو

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

مي خوام كتابي رو به شما معرفي كنم :


دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد.
شهرام رحيميان
انتشارات نيلوفر . چاپ زمستان 1380

.....افسر شهرباني گفت شما حق نداشتيد جنازه را از سرد خونه بيمارستان بدزديد.
گفتم:آدم غريبه رو كه ندزد
يدم،زن قانونيم رو بردم خونه پيش خودم...
افسر شهرباني گفت:بله كه جرم داره.اون تا وقتي نمرده بود زن شما بود
وقتي مرد كه ديگه زنتون نيست.تازه، آدم عاقل ،خودت بگو ؛آدم لخت ميشه و كنار زن مرده اش مي خوابه؟
.
.
.
.
.
زنم وقتي ميميره كه من هم مرده باشم.اگه يه كم بهم وقت داده بوديد و به زور وارد اتاق نميشديد، منم مي مردم و الان خدمتتون نبودم اون وقت مي تونستيد بگيد كه زنم مرده .اما الان نميتونين اين حرفو بزنين.
.
.
.
.
.
((آره ملكتاج همه چيز تموم شد.تو مردي آقاي مصدقم مرد .من هم مردم.))

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حسن ختام :

 

ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت              ناگه برود زتن روان پاکت

بر سبزه نشين و خوش بزی روزی چند          زان پيش که سبزه بردمد از خاکت

‹‹ خيام ››

 

ای خيالی كه به دل می‌گذري........نی حيالی نی پری ، نی بشری

اثر پای تو را می‌جويم.................نه زمين و نه فلك می‌سپري

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢

ای كه مهجوری عشاق روا می‌داری .... عاشقان را ز بر خويش جدا می‌داري

اي كه مهجوري عشاق روا مي‌داري

عاشقان را ز بر خويش جدا مي‌داري

تشنه‌ي باديه را هم به زلالي در ياب

با اميدي كه در اين ره به خدا مي داري

دل ببردي و بحل كردمت اي جان ليكن #1

به از اين دار نگاهش كه مرا مي‌داري

ساغر ما كه حريفان دگر مي‌ نوشند

ما تحمل نكنيم ار تو روا مي‌داري

اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست

عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري

تو به تقصير خود افتادي ازين در محروم

از كه مي‌نالي و فرياد چرا مي‌داري

حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند

سعي نابرده چه اميد عطا مي‌داري

 

#1: بحل كردمت= حلالت كردم.

 

 

 

 

 

 

سلام به دوستان عزيز. اميدوارم از آهنگ پست قبلي خوشتون اومده باشه.از اظهار لطف همه‌ شما هم ممنونم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به مناسبت فرا رسيدن روز پدر!

 

بابا آب داد. بابا نان داد... عشق داد....مهر داد... مهرباني داد....بابا مردانه پشت من ايستاد...بابا دستم را گرفت...شبهاي تبدار كودكي، بابا كنارم نشست، دستم را گرفت....وصبح، ديگر تبي نبود،گرمايم به جان بابا رفته بود........بابا خنديد..اخم كرد.. برايم خريد....بابا ازخدا گفت از  علي مرتضي گفت..بابا قصه ها برايم گفت... گفت خوب باشم..قوي باشم...گفت مهربان باشم....بابا گفت از كسي انتظاري نداشته ‌باشم... بابايم گفت به همه خوبي كنم اما انتظار چيزي نداشته باشم....... بابا صفاست...

كوهي است افراشته ؛ سايه‌ي بابا روي من هاست روي مادرهاستباباقويست بابا به هيچ بادي نمي لرزدبابا كوه است ……كوه!

 

 

داريم به روز پدر نزديك مي‌شيم. روزي كه ارزشش به خود جوش بودنشه.

همه‌تون خوب مي‌‌دونيد كه هيچ كس اسم اين روز رو روز پدر نگذاشته، ولي

براي بزرگداشت اين موجود بي همتا ،مردم اين روز رو به طور خود جوش ، به اسم روز پدر ، نامگذاري كردن.چرا؟

چون:

پدر تكيه گاه فرزند ه.

پدر سايه‌ي بالاي سر ه، درسته كه مادر از شب تا صبح بالاي سر كودكش بيدار مي‌مونه ولي كاري كه پدر از صبح تا شب انجام مي‌ده تا خانواده‌اش بتونن راحتي و آرامش رو تجربه كنن ، از بيدار موندن‌هاي مادر بيشتر نباشه، كم از اون نداره .

درسته كه نوازش‌هاي مادر آرام بخش‌ترين مسكن‌هاي دنياست، ولي بازهم نوازش پدارنه يه تأثير ديگه اي داره كه مطمئنم اغلب شما اون رو تجربه كردين.اون نگاه عاشقانه‌اي كه يك پدر به فرزندش كه خوابيده مي‌اندازه به همون اندازه لذت بخش و دوستداشتني‌ه كه ، تَشَر‌هاي روزانه‌اش.

اون كسي كه با خستگي تمام تا دم درب خونه مياد ولي تمام خستگي‌ها و افكار آزار دهنده‌ي روزانه رو همونجا پشت درب خونه مي‌گذاره و هيچ وقت به خودش اجازه نمي‌ده كه اونها رو با خودش به داخل بياره كسي جز پدر نيست.

ممكنه كه پدر كمي تند خو باشه ، با فرزندانش ــ بخصوص با دخترهاش ـــ بيشتر بگومگو داشته باشه تا خوش و بش ، ولي اگه آخر كار رو ببينيد چيزي جز خير و صلاح نمي‌تونيد پيدا كنيد.خير و صلاحي كه خيلي وقتها مادرها نمي‌تونن اون جور كه لازم و شايسته‌ است ، اون رو ببينند و مقدمات اون رو آماده كنند. و چه بسيار پيش اومده كه به دليل همين ساده‌ انديشي مادران فرزندان در دام خطرات زندگي افتاده‌اند و عمرشون رو تباه كرده‌اند. ــ سه ، چهار نمونه رو خودم با چشم خودم ديده‌ام كه ... ـــ

پدر يكي از دو دوست داشتني ترين موجود روي زمين، يكي از دو عصاره‌ي وجود ، يكي از دو ستون زندگي، يكي از ………………يكي از ……………و باز هم يكي از …………

براي همين هم هست كه وقتي اسم پدر مياد ، خواه نا خواه يه حس مطبوعي بهم دست مي ده . احساس غرور ، احساس شعف ، احساس عشق ؟؟؟ ولي نه، هيچكدوم از اينها نيست . شايد تلفيقي از اينها باشه . اگه اينطور باشه ــ‌ كه حتما هم همينطوره ـــ درصد احساس عشق بايد از همه‌شون بيشتر باشه.

و بدين دليل من نسبت به خودم احساس غرور مي‌كنم ، احساس افتخار.

چراكه اگر خدا بخواد روزي به جمع پدرهاي دنيا اضافه مي‌شم. به جمعي زحمت كش و بي ادعا و توقع .

 

در آخر هم بگم كه من اين حرفها رو براي كم رنگ جلوه دادن نقش عزيزي به نام مادر نگفتم و هرگز نه خواسته‌ام و نه خواهم خواست ، بلكه نه خواهم توانست حتي اگر بخواهم. نه تنها من كه كس را ياراي اين كار نيست .چراكه:

در پس هر مرد موفق زني نهفته‌ است كه او را پشتيباني مي‌كند .

 

خدا سايه‌ي پدر و مادر ها رو  روی سر همه‌ي ما نگه داره و ما رو از اين نعمته‌های الهي محروم نكنه.

 

 

در آخر هم روز پدر در بعضي كشورها: روز 7 سپتامبر روز پدر در استراليا است كه هميشه اولين يكشنبه ماه سپتامبره. روز پدر در امريكا و كانادا و انگليس سومين يكشنبه ماه ژوئن هست و بعضي از كاتوليك ها هم روز19 ماه مارچ رو به عنوان روز پدر جشن مي گيرند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعرم آهنگ تو دارد

من به غير از تو نخواهم ، چه بداني چه نداني

از درت روي نتابم ، چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد ، چه بجويي چه نجويي

ديده ام جاي تو باشد ، چه بماني چه نماني

من كه بيمار تو هستم ، چه بپرسي چه نپرسي

جان به راه تو سپارم ، چه بداني چه نداني

ايستادم به ارادت ، چه بود گر بنشيني؟

بوسه يي بر لب عاشق ، چه شود گر بنشاني ؟

مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي

ور بكوشي ز دل من بگريزي ، نتواني

دل من سوي تو آيد ، بزني يا بپذيري

بوسه ات جان بفزايد ، بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي

شعرم آهنگ تو دارد ، چه بخواني چه نخواني

( مهدي سهيلي )

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دوستان يه چند روزي نيستم كه بيام و وبلاگاي قشنگتون رو بخونم . پس اگه براتون كامنت نذاشتم نا راحت نشين . جاي همه‌ي شما خالي دارم به يك سفر مي رم . اميدوارم بعد از بازگشت چيزي براي گفتن داشته باشم . پس حلال كنيد. ــ به قول حافظ بحل كنين من رو ـــ

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالاخره بدن من كم آورد و عكس العمل نشون داد.

از اول تابستون تا حالا شبي نبود كه من تا صبح بيدار نشينم . زودترين ساعتي كه خوابيدم ، 4 صبح بود و ديرترينش هم وجود نداره ، چون چند شب اصلا نخوابيدم.

ولي خوب بالاخره تو اين نبرد تن به تن يا بهتر بگم «من به تن» من شكست خوردم و تن پيروز شد .

تن با اينكه خيلي ضعيف شده بود من رو شكست داد ولي به چه قيمتي؟ به بهاي از دست دادن سلامتي خودش . دوستاني كه من رو از نزديك مي‌شناسن و با من هر چند روز بر خورد دارن ميدونن كه يه مدت بود كه سرفه‌هاي من تموم نمي‌شدن .

براي همين رفتم دكتر . اولين دكتري كه رفتم چيزي بارش نبود و گفت سرفه‌هات عصبيه ــ شايد هم درست گفته آخه هركي ديگه هم جاي ما ها باشه و نتونه ……… { فهميديد چي رو مي‌گم كه } بايد هم عصبي بشه ـــ ، دومي كه گفت فلان مرض رو گرفتي ، تازه وقتي به مهرش نگاه كردم ديدم دكتر عمومي‌ه ،با خودم گفتم پس اين هم چيزي بارش نيست .

دكتر سوم متخصص داخلي و ريه بود ، يه مرد ميانسال و نسبتا خوش قيافه . وقتي مي‌خواستم وارد مطبش بشم ــ توي درمانگاه بيمارستان ــ يه خانومي رسيد و از من خواست كه قبل از من بره وگفت كه با دكتر يه كار دو دقيقه‌اي داره. من هم كه عجله نداشتم گذاشتم اون بره تو ، ولي اي كاش هرگز نمي‌ذاشتم بره تو .

چشمتون روز بد نبينه دو دقيقه‌ شد ده دقيقه ، يك ربع ، بيست دقيقه ………

من كه حسابي كلافه شده بودم ديگه طاقت نياوردم و در زدم و رفتم تو ديدم آقاي دكتر يك طرف ميز نشسته‌اند و خانوم طرف ديگه و بساط چاي و شيرني و بيسكوييت و بگو و بخند حسابي به راهه و انگار نه انگار كه من اومدم داخل مطب. تاز ه بعد از مدت كوتاهي فهميدم كه بوي قهوه توي اتاق مياد و اون نوشيدني‌ها چاي نبود بلكه قهوه بود ، ولي هر چي سعي كردم نفهميدم آقاي دكتر اون قهوه‌ي داغ رو، اون هم با اون ظاهري كه نشون مي‌داد با دقت تهيه شده ، چطوري توي اون اتاقي كه نه گاز نه قهوه جوش و نه ديگر لوازم مورد نياز ، از هيچكدوم اثري نبود ،درست كرده .

خلاصه اينكه دكتر من رو در حضور اون خانوم و در عرض دو سه دقيقه معاينه كرد . با خودم مي‌گفتم اين دكتره با اين معاينه‌اش حتما منو خوب مي‌كنه!!! توي همين افكار بودم كه دكتر گفت: « يه كپسول داريد كه هر 24 ساعت يكي مي‌خوريد. يه قرص هم هست كه هر 8 ساعت يكي مي‌خوريد. دو تا شربت هم هست كه بعد از غذا مي‌خوريد.»

داشتم با خودم مي‌گفتم خوب الهي شكر آمپول تو كار نيست كه : « سه تا آمپول هم داريد كه يكيش رو همين الان بگيريد بياريد خودم براتون بزنم و دو تاي ديگه رو هم هر سه روز يك بار بزنيد. اگه خوب نشديد 10 روز ديگه باز هم بيايد . »

با خودم گفتم :« پسر مگه تو آزار داشتي رفتي داخل و خلوت دو نفره‌ي دكتر و خانومه رو بهم زدي . حالا هم حقته دكتر برات سه تا آمپول بنويسه . تازه گفت يكيش رو هم بيار خودم بزنم تا حسابي حاليم كنه كه سزاي كارم چيه و درسي بشه تا ديگه از اين كارها نكنم . »

خلاصه از مطب اومدم بيرون و داروها رو هم گرفتم ولي آمپولش رو جاي ديگه‌اي زدم .

از حق نگذريم دكتر خوبي بود ، چون سرفه‌هام خيلي كمتر شدن و فكر كنم اون دوتا آمپول رو هم بزنم كامل خوب بشم.

ولي حالا يه مشكل ديگه برام پيش اومده . مدام يا خوابم يا دارم چرت مي زنم . اون هم به دليل خوردن اون دو تا شربته ، كه خواب آورن .

شايد باورتون نشه ، چون براي خودم هم قابل باور نبود . از جمعه صبح ساعت 6 كه خوابيدم ديگه بيدار نشدم تا شنبه ساعت 2 بعد از ظهر كه از گشنگي بيدار شدم ، غذا خوردم ، و دوباره ساعت 6 خوابيدم و يكشنبه ساعت يك بعد از ظهر بيدار شدم ،تا نشستم اين پست رو تا نيمه نوشتم و ناهار خوردم ساعت 4 شد و رفتم بيرون ولي هنوز خواب آلود بودم ،5 تا 7 بعد از ظهر تدريس زبان داشتم ، و وقتي برگشتم خونه ساعت 8 شب بود . شام رو خوردم و ساعت 1شب رفتم كه اين پستم رو كامل كنم ، ولي اصلا توان تايپ كردن نداشتم . براي همين دو باره خوابيدم ، و صبح دو شنبه از خواب بيدار شدم .

توي اين دو سه روزه كه من تقريبا همه‌اش رو خواب بودم ، چندتا اتفاق جالب افتاده بود كه من اصلا خبر دار نشدم . اوليش اين بود كه ما به يك عروسي دعوت شديم كه سه شنبه شب هست و جاي همه‌تون هم خاليه . دوميش اينكه چهار شنبه صبح مي‌ريم شمال و من تا برگشتنم دسترسي به اينترنت ندارم مگه تو نمك‌ابرود كافي‌نت پيدا كنم . سوميش اينكه پسر عمه‌ام زاييد ! اه ببخشيد يعني خانومش زاييد و من يه جايزه‌ي خوب ميگيرم آخه اسم پيشنهادي‌ من يعني « هستي » ــ اين اسم رو خيلي دوست دارم ــ رو براي دختر گلش انتخاب كرده . چهارميش اينكه ، هيچي ديگه، همين چهارمي نداشت . چرا . چهارميش هم خبر فوت محمد عروض كوهنورد خوب كشورمون بود كه پس از گذشت بيست و يك روز كه از سقوط 700 متريش همراه با بهمن مي گذره ، دار فاني رو وداع گفت . اين‌ آدم اولين مسلمان و ايرانيي بود كه اورست رو فتح كرد . ــ آرزويي كه من به خواب هم نمي‌بينم ــ

چند نكته‌ي مهم كنكوري :

1 ــ توي تزريقات دو اتاق بود كه روي يكي نوشته بود بانوان و روي اون يكي نوشته بودن آقايون . ولي نمي‌دونم چرا آمپول من رو يه خانومي اومد زد ، در حالي كه يه آقايي هم اون جا بود كه پارسالها يه آمپول ديگه رو بهم زده بود .

2ــ روي آمپوله نوشته بود :« تزريق نسج عميق عضلاني » من كه منظورش رو نفهميدم ، اگه شما فهميديد به من هم بگيد !!!!

3ــ از شماها اگه كسي هست كه توي اين دو سه روزه بياد شمال طرفهاي چالوس و نوشهر و نمك‌ابرود . بگه تا اكه خدا بخواد يه ديداري داشته باشيم .

4ــ درسته كه گفتم توي اين دو سه روزه خواب بودم ولي براي رفع و قضاي حاجت از خواب بيدار مي‌شدم . ـــ قضاي حاجت كه مي‌دونيد چيه ديگه ــ

ديگه دارم خيلي پر حرفي مي‌كنم ، چون اين پست خيلي زياد شد شعر نو نمي‌نويسم و با اجازه‌تون يه راست مي‌رم سراغ حسن ختام .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

 

چو دلسوزي ندارم تا بگويم درد دل با او

                                بسوزد گر زبان مانند شمعم در دهان بهتر

                                                                     « قهرمان»

فدايت اي گل خندان كه فارغ از چمني

                                      چون جانم تو عزيزي ، گر چه دلشكني

                                                                     «نظام وفا»

 

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم … بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم

 

 

طبق معمول اول سلام.

چون حرف براي گفتن زياد دارم و نمي‌خوام اين پستم خيلي طولاني بشه يه راست مي‌رم سراغ حافظ. پس نيت كنيد و فاتحه بخونيد.

 

 

بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم

بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم

سخن درست بگويم نمي‌توانم ديد

كه مي خورند حريفان و من نظاره كنم

چو غنچه با لب خندان بياد مجلس شاه

پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم

بدور لاله دماغ مرا علاج كنيد

گر از ميانه‌ي بزم طرب كناره كنم

ز روي دوست كي مرا گل مراد شكفت؟

حواله‌ي سر رقيب به سنگ خاره كنم

گداي ميكده‌ام ليك وقت مستي بين

كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم

مرا كه نيست ره و رسم لقمه پرهيزي

چرا ملامت رند شرابخواره كنم

بتخت گل بنشانم بتي چو سلطاني

ز سنبل و سمنش ساز طوق ياره كنم

ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ

ببانگ بربط و ني رازش ‌ آِشكاره كنم

 

باز هم مثل هميشه حافظ من رو شرمنده كرد و وقت ناچاري دستم رو گرفت . آخه امروز يه اتفاقي افتاد كه كلا َ حال و هوام رو عوض كرد و فقط و فقط مقصر اين واقعه خودم بودم . مونده بودم چه جوري معذرت خواهي كنم كه حافظ به داد رسيد و بيشتر حرفايي كه مي‌خواستم بزنم رو گفت.

 

عصر يه پرنده‌ي دوست داشتني به خونه‌ي ما پناه آورده بود . لحظات خوشي داشتيم ولي من با يك حرف نسنجيده اون رو رنجوندم و ناخواسته ناراحتي رو توي چشماش نشوندم .غم رو به سادگي مي‌شد توي چشماش ديد . از اين مي‌ترسم كه اون پرنده ديگه به اينجا برنگرده . حتي اگه زير بارون و برف بمونه . سرما رو تحمل كنه ولي ترجيح بده به خونه‌ي ما پناه نياره . اصلا دوست ندارم اين اتفاق بيفته . آخه من تا به حال هيچ پرنده‌اي رو از خونه نرونده بوندم . حتي كلاغها رو هم تحمل كرده بودم و اين پرنده‌ي دوست داشتني كه جاي خود داره ولي من هم ………

احساس بدي دارم . نمي‌دونم اسمش رو چي بذارم؛ پشيموني ، احساس گناه ، عذاب وجدان ، خجالت و يا شايد هم حسادت!

بيشتر از اين نمي‌ تونم توضيح بدم . ولي اميدوارم اون پرنده من رو ببخشه و از من كدورتي به دل نگيره.

 

             زندگي خوشتر بود در سايه‌ي وهم و خيال

                                                            صبح  روشن را صفاي سايه‌ي مهتاب نيست!

 

 

بگذريم.امشب اصلا نمي‌خوام ناراحتي توي پستم باشه . ديگه مي‌خوام كاملا َ غم رو از اين خونه بيرون كنم ، و مي دونم كه سخته . به قول « رؤيا » غم وقتي اومد ، به اين آسونيا بيرون نمي‌ره . ولي من مي خوام بگم :

اي غم اي همدم دست از سر دل بردار

اي شادي يك دم مرهم به دلم بگذار

دل جاي شاديست از غم شده‌ام بيزار

اي غم بيرون رو اين خانه بدو بسپار

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

گفتم مي‌خوام غم رو بيرون كنم ولي يك كمي ديگه تحمل كنيد تا من اين شعر رو هم بنويسم ، بعد با هم بيرونش مي‌كنيم.فقط شرمنده كه نتونستم كاملش رو گير بيارم.

اين شعر با جرياني كه در ادامه نوشته‌ام چند باري اشك من رو در آورده ، كه آخريش ديروز تو ماشين بود ، نه ببخشيد آخريش امروز صبح وقت برگشتن ازمزار شاملو بود . امروز صبح وقت برگشتن از دانشگاه ، جاي همه‌تون خالي يه سري رفتم سر مزار شاملو .

 

 

 

نه بسته ام به كس دل ،نه بسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من

 

زمن هر‌ آنكه او دور ، چو دل به سينه نزديك

به من هر آنكه نزديك ، از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كـه تر كنم گلــويي ، به يـاد آشنـا مــن

 

ستاره‌ها نـهفتم ، در آسمــــــان ابری 

دلم گرفت اي دوست ، هواي گريه با من

 

نه بسته ام به كس دل ،نه بسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من

 

يك هديه براي همه‌ي دوستداران موسيقي اصيل !

 

چند وقتي بود كه يه موضوع منو كمي نگران كرده بود .مدام با خودم اين سؤال رو مي‌پرسيدم كه اگه يه روزي استاد شجريان ديگه نتونه آواز بخونه ، يا صداش ديگه اون قدرت سابق رو نداشته باشه ، چه اتفاقي مي‌افته . چي مي‌شه ، كسي هست كه بتونه جاي خالي استاد رو پر كنه ؟

يك روز از يكي از دوستان كه دستي در موسيقي اصيل داره و با آدماي بزرگ اين ورطه در تماسه ، همه‌ي اون سؤالهاي بالا رو پرسيدم. و اون هم جواب داد كه

استاد يه چندتايي آلبوم رو براي اون روزها نگه داشته و اجراهاي قديمي هم كه هنوز منتشر نشده‌اند زيادن و تا چند سال كفاف نيازهاي عاشقان موسيقي‌ اصيل رو مي‌ده .ولي خوب بالاخره هر شروعي يه پاياني هم داره .

با اين حرف كمي دلم آروم گرفت ، و كمي هم به ذكاوت و آينده نگري استاد آفرين گفتم .

از اين جريان مدتي گذشت تا اينكه نزديك به يك هفته‌ي پيش وقتي بابام برگشت به خونه يك راست رفت سراغ ضبط و نواري رو گذاشت توي اون و نوار شروع كرد به خوندن . من اونم موقع توي اتاقم بودم ، ولي با صداي آهنگ به پذيرايي كشونده شدم . خوب كه گوش دادم ، از بابام پرسيدم كه:« مگه شجريان

كاست تازه بيرون داده ، كي بوده كه من نفهميدم؟»

كمي اخم كرد ــ بابام هيچ وقت اسم استاد شجريان رو بدون واژه‌ي استاد به زبون نمياره ، اون وقت تازه فهميدم كه چه اشتباهي كردم و استاد رو اون طور كه شايسته‌است خطاب نكردم ـــ و گفت : « آره . خوب گوش كن . خيلي قشنگه .»

صدا كمي جوان تر از سن وسال استاد به نظر مي رسيد و با توجه به حرفهايي كه قبلا شنيده بودم ، تصور كردم كه استاد يكي از همون اجراهاي قديميش رو منتشر كرده .

بعد از شنيدن اولين تصنيف ، چون شعر بسيار زيبا و دل‌نشيني داشت كه من تا به حال نشنيده بودم ، جلد نوار رو برداشتم كه شاعر رو پيدا كنم . اول به روي جلد توجه نكردم ، و يك راست رفتم سراغ توي جلد . شعر ، غزلي بود از خانوم « سيمين بهبهاني » . راستش اسم اين خانوم رو شنيده بودم ، ولي چيز زيادي از شعرهاش نمي‌دونستم . بعد از كمي اينور اونور گشتن بالاخره توي كتاب« سير تحول غزل فارسي » نوشته‌ي دكتر« روزبه» تونستم چندتا شعر دي‌گه رو هم از ايشون پيدا كنم كه توي پست قبلي براي حسن ختام آوردم . به عقيده‌ي دكتر روزبه

ايشون يكي از تأثير گذارترين و مبتكر ترين غزلسرايان معاصر اند كه تأ ثير ايشون ممتد و پر دامنه بوده و قالبهاي غزل رو متحول كرده .

سيمين بهبهاني

خلاصه اينكه ، جلد نوار رو برداشتم كه ببينم شعر بقيه‌ي آهنگها از چه كسايي‌ گرفته شده، ولي از تعجب دهنم باز موند چون عكس روي جلد نوار عكس استاد شجريان نبود ، ولي اسم شجريان روي جلد نوشته شده بود . وقتي كمي بيشتر دقت كردم ، متوجه شدم كه اين صداي دلنشين كه اينقدر به صداي استاد شبيهه صداي كسي نيست جز « همايون شجريان » پسر استاد شجريان .

اصلا فكرش هم برام غير قابل باور بود چه برسه به خودش .

بيشتر از اين سرتون رو درد نميارم ، فقط اين رو هم بگم كه تو خونه‌ي ما همه ‌نوع نوار پيدا مي‌شه و معمولا هم موسيقي شاد اون‌ وريا بيشتر به گوش مي‌رسه .هرچند جاهايي كه زور من و بابام برسه و صداي موسيقي اصيل تو خونه بپيچه هم خيلي زياده ، ولي با همه‌ي اين حرفها از وقتي كه اين نوار پاش به خونه و ماشين و بعدش هم كامپيوتر من باز شد ، ديگه هرچي آلبوم جديد ــ ابي‌ ، هلن ، آرمان ، بهبود، شر، سلن ديون ، جيپسي كينگ ، كيريس دي برگ ،ووو ــ و قديمي و ايراني و خارجي و …… خلاصه هر نوع موسيقي تو خونه وجود داشت همه وهمه بساطشون تعطيل شده و هر كي از يه گوشه با اين نوار زمزمه مي‌كنه .

براي همين هم با خودم گفتم ، قشنگترين آهنگ اين نوار رو كه تصنيف « هواي گريه » است ، براي شما آماده كنم كه گوش بدين و باش حال كنيد .

بيشتر از نود ثانيه دانلود كردنش طول نمي‌كشه . پس خساست به خرج ندين و حتما دانلود كنيد . تا ان‌شاء ا من هم براي دفعات بعدي انگيزه‌ داشته باشم و باز هم اگه چيزي با حال و هواي خودم جور بود و احساس كردم ممكنه به شما هم حال بده ، تنبلي نكنم و براي دانلود بذارم .

 

 

هواي گريه

با صداي: همايون شجريان

آهنگساز : مجيد ضرابي

 اينجا حتما دانلود كنيد ! کليک کنيد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر نو امشب:

پرنده گفت: « چه بوئي ، چه آفتابي ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت. »

پرنده از لب ايوان پريد

مثل پيامي پريد و رفت

پرنده كوچك بود

پرنده فكر نمي كرد

پرنده روزنامه نمي خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمي شناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغهاي خطر

در ارتفاع بي خبري مي پريد

ولحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه مي كرد

پرنده ، آه ، فقط يك پرنده بود

« فروغ فرخزاد»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

همه خفتند بغير از من و پروانه و شمع

قصه‌ي ما دو سه ديوانه درازست هنوز!

« عماد خراساني »

در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست

آن شمع كه مي‌سوزد و پروانه ندارد

 

« پژمان بختياري »

 

 

 

چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني

من باد سحرگاهم، در بي سر و ساماني

اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي

من چشن تورا مانم ، تو اشك مرا ماني

« رهي معيري »

 

 

در پناه حق باشيد .

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

ما را به آب ديده شب و روز ماجراست۰۰۰۰ زان رهگذر که بر سر کويش چرا رود

 

 

 

سلام به همگي دوستان .

باز هم از لطف همه‌تون ممنونم . واقعا شرمنده‌ام كه خيلي طول كشيد.راستش اون حال و هوايي رو كه بايد داشته باشم تا بتونم بنويسم ، كمي گم كرده بودم و دوست هم نداشتم بيام و چرت و پرت بنويسم.براي همين كمي طول كشيد . الان هم هنوز اون هواي هميشگي رو ندارم ، ولي ميدونم كه اگه شروع نكنم همين طور ميمونم.

پس به نام دوست و به مدد خواجه ، بريم سراغ حافظ ببينيم برامون چي داره.

از ديده خون دل همه بر روي ما رود

به روي ما ز ديده چه گويم كه چه‌ها رود

ما در درون سينه هوايي نهفته‌ايم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

خورشيد خاوري كند از رشك جامه چاك

گر ماه مهر پرور من در قبا رود

بر خاك ره يار نهاديم روي خويش

بر روي ما رواست، اگر آشنا رود

سيليست آب ديده و هركس كه بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود

ما را به آب ديده شب و روز ماجراست

زان رهگذر كه بر سر كويش چرا رود

حافظ بكوي ميكده دايم به صدق دل

چون صوفيان صومعه دار از صفا رود

 

ديديد باز هم حافظ حال داد ، گفتم كه هر وقت از حافظ مدد بخواي ، بي برو برگرد جواب مي‌ده .

از ديده خون دل همه بر روي ما رود00 بر روي ما زديده چه گويم كه چه‌ها رود!

بازهم صحبت از خون دل و اشك ديده‌ است.فقط نمي‌دونم چرا اين دو عزيز دست از سر ما بر نمي‌دارن . حتي وقتي هم كه گذر زمان كمي داره آدم رو آروم مي‌كنه ،باز هم به يه بهونه‌اي سرازير مي‌شن و مايه‌ي رسوايي.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستي يادم رفت بگم اون مطلب « نوشته‌هاي يه عاشق » تو پست قبلي مال يكي از دوستان بود كه با ايميل فرستاده بودن ، ولي راضي نبودند كه با اسم خودشو ن بنويسم ، كه از ايشون خيلي ممنونم . البته كمي هم دخل و تصرف توي نوشته‌هاشون دادم كه انشاء ا من رو مي‌بخشند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لعنت مورگان !

 

نقشه اي پيدا كردم از يك گنج قديمي

مو به مو خواندمش تا جاي گنج را يافتم .

جايي را كه نقشه گفت بود كندم

تا در عمق ِ دو متري بيلم خورد به يك صندوق چوبي .

بر كناره صندوق نوشته شده بود

لعنت بر كسي كه دست بزند به اين طلاها !

امضاء : مورگان ، دزد دريايي ، بلاي درياها .

نوشته را كه خواندم خشكم زد .

حالا روي گنج ، اين گنج افسانه اي ، نشسته ام

و هي فكر مي كنم به كدام بيشتر احتياج دارم :

به طلاي فراوان

يا به لعنت مورگان ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو نيكي مي‌كن و در دجله انداز!

ساعت يازده نيمه شب بود و داشتم از بيرون برمي‌گشتم خونه. پشت چراع قرمز اتوبان باقري بودم و داشتم به كاست جديد همايون شجريان ـــ كه در باره‌ي اين كاست حرف براي گفتن زياد دارم و يه قسمتيش رو هم براي دانلود حتما مي‌ذارم .ـــ گوش مي‌دادم ، كه ديدم يه جوون بيست و شش ، هفت ساله يه دسته گل آورد جلو و گفت : « براي خانومت گل نمي‌خري ؟ »

اولش كمي جا خوردم. بهش گفتم :« اگه خانوم نداشته باشم چي؟ »

گفت :« خدا يه خوبش رو نسيبت كنه . »

منم گفتم :« بگو خدا اوني كه مي‌خواي رو نسيبت كنه، تا گل‌هات رو بخرم . »

اول فكر كرد دارم شوخي مي‌كنم و مي‌خوام سر كار بذارمش . براي همين داشت مي‌رفت سراغ ماشين بعدي كه صداش كردم و گفتم پس چرا داري ميري؟!

گفت:« اگه گل نمي خواي سر كارمون نذار . بعد از ظهر از سر كار كه برگشتم تا حالا چيزي نفروختم . مردم هم كه ديگه گل نمي‌خرن . »

و بعد ادامه داد كه :«الان 4 ساعته كه دارم لاي اين ماشينها دود مي‌خورم و مي‌چرخم . تا برسم خونه ساعت 12 شب شده و ساعت 5 صبح هم بايد بيدار بشم و تا قبل از ساعت 7 كه سرويس كارخونه مياد ، چمناي ميدون رو آب بدم اونهم براي روزي هزار تومن . »

به قايفه‌اش نگاه كردم ، به نظر نمي‌‌اومد دروغ بگه . معتاد و عملي و هم بهش نمي‌خورد .گفتم همه‌ي دسته گلت رو مي‌خرم .دوتا دسته گل رز داشت . كه همه رو هزار و پونصد تومن داد به من . از حق نگذريم واقعا مي‌ارزيد . هم گلهاي خوبي بود و هم طرف محتاج بود .

خلاصه اينكه گلها رو گرفتم و پولش رو هم دادم و رسيدم خونه . اتفاقا شب مهمون هم داشتيم ، كه من نمي‌دونستم و وقتي رسيدم كه نيم ساعت بعدش اونها مي‌خواستند برگردند خونشون. يه دسته گل رو هم داديم به اونها بردن .

فرداي اون روز خونه‌ي يكي از دوستان دعوت بودم و جاي همه‌تون خالي جشن جالبي بود . بعد از مهموني با دوستان اومديم سوار ماشين بشيم ، ديدم كه تخته‌ي بسكتبالي كه بچه‌ها زده بودن به ديوار افتاده دقيقا جلوي كاپوت ماشين و شكسته . وقتي درست نگاه كرديم ديديم كه جاي دو تا از پيچها دقيقا بالاي كاپوت ماشينه ولي

دو تاي ديگه اونور تر از ماشينه . مثل اينكه اول پيچهاي طرف ماشين رها شده و بعد اون دوتا پيچ ديگه. براي همين هم تخته روي ماشين نيفتاده بود .

وقتي رسيدم خونه و جريان رو تعريف كردم همه به اين نتيجه رسيديم كه تنها دليل نجات ماشين گلهاي ديروزه .

اين حدس ما وقتي به يقين تبديل شد كه من امشب باز هم پشت همون چراغ قرمز گير كردم و توي خودم بودم كه ديدم يه شاخه گل رز افتاد توي ماشين. سرم رو كه بلند كردم ديدم همون بنده خداست . سلام كرد و من هم تحويل گرفتم و جريان رو به طور خلاصه براش تعريف كردم . ولي مثل اينكه يه جورايي از همه چيز خبر داشت و زياد تعجب نكرد . وقتي علتش رو ازش پرسيدم ،گفت كه همون شب بلافاصله بعد از رسيدن به خونه مجبور شدن دختر 16 ماهه‌اش كه تب و تشنج كرده بود ر و ببرنش بيمارستان و بره زير سرم .

و اضافه كرد كه اگه اون دوتا دسته گل رو اون شب دير تر مي‌فروخت و دير تر به خونه مي‌رسيد، ممكن بود دخترش رواني بشه و يا حتي

اونجا بود كه تازه فهميدم جريان از چه قرار بوده و  به عبارت بهتر چه خسارتي از ما رفع شده !

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به مناسبت سالگشت مرگ « م. اميد »

 

مهدي اخوان ثالث، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس مشهد به دنيا آمد.

در سال 1326 از هنرستان صنعتي مشهد ديپلم آهنگري گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه س شمسي وارد مبارزات سياسي شد و به زندان افتاد.

مهدي اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر كرد.

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت.

سرها در گريبان است

كسي سربرنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد نتواند،

كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوي كس يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛

كه سرما سخت سوزان است.

علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از اين اوستا و در حياط كوچك پاييز در زندان مي توان به عنوان ديگر آثار مهدي اخوان ثالث ياد كرد.

م . اميد پس از انقلاب مجموعه« تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم » را منتشر كرد. وي چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت و آرامگاه او در توس، در كنار آرامگاه فردوسي است، شاعري كه به او ارادت خاصي مي ورزيد.

روحش شاد و راهش كه راه آزاديست پر رهرو باد .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

حسن ختام امشب رو از خانوم «‌ سيمين بهبهاني » ،‌ غزل سراي معاصر، نوشتم كه تو پست بعدي همراه با يه آهنگ براي دانلود بيشتر از ايشون صحبت مي‌كنم .

يارب مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم

هجرش دهم ، زجرش دهم،‌خوارش كنم ، زارش كنم

از بوسه‌هاي آتشين وز خنده‌هاي دلنشين

صد شعله در جانش زنـم ، صد فـتنه در كارش كنم

 

 

 

تا از نــگاه غير بپوشم نــگاه تو 00000 مژگان شوم به حلقه‌ي چشم سياه تو

خواهم چو جام باده نشينم به بزم نوش 0000 تا آشنا شوم به لب بوسه خواه تو

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب ديگه براي امشب كافيه . مي‌دونم كه امشب پستم چندان دلنشين نيست . براي همين هم سعي مي‌كنم زود تر به روز بشم.

در پناه حق!

 

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

ديشب از اون شب‌هابود كه دلم مي‌خواست هرگز به صبح نرسه . اول شب حال خاصي داشتم. يه حال با حال ؛ يه حال بي مانند. ازاون حالتهايي كه لايق حسادته. از بيرون كه اومدم ساعت نزديك هفت شب بود . ولي اصلا نمي‌تونستم تو خونه بند بشم.هنوز نيمساعت نگذشته بود كه كمكم بارون هم شروع شد . بوي خاك و درخت بارون خورده بد جوري وسوسه انگيز بود . نتونستم ديگه بيشتر از اين تحمل كنم و از خونه زدم بيرون .

كنار خونه‌ي ما يه عاشق قديمي و كهنسال هست كه معمولا مردم ميان و از هواش ، از درخت‌هاش،از گل و بوته‌هاش و لذت مي‌برن . ولي ديگه نزديك غروب كه ميشه باغ ميمونه و تنهايي هميشه‌گيش ، چيزي كه ديگه بهش عادت كرده بود . اين رو بارهه و بارها خودش گفته بود ، تازه دلداريم هم مي داد ، كه دوري روزي به سر مياد.

ولي ديشب ديگه تنها نبود . اوني كه خيلي همديگه رو دوست دارن، اومده بود پيش باغ ؛ بارون !

حسابي با هم خلوت كرده بودن . بازار اشك داغ داغ بود . باغ از دوري اين چند وقته مي‌گفت و بارون هم سرش رو گذاشته بودرو سينه‌ي باغ و از لذت آرميدن در آغوش باغ بهره مي‌برد . باغ حرف واسه گفتن زياد داشت ، ولي ياراي گفتنش نبود . بارون هم نشنيده اشك ميريخت .

آخه هميشه كه حرف زدن به كار نمياد، عاشق و معشوق زياد نيازي به حرف زدن ندارن ! كافيه فقط به هم نگاه كنن . نه ! اين هم نه ! فقط كافيه عاشق باشن .

بگذريم ، داشتم از باغ مي‌گفتم .اگه بدونين چه غوغايي بر پا بود . صداش تا فرسنگها به گوش مي‌رسيد. تازه هركي صداش رو نمي‌شنيد ، نورش رو كه ميديد .

اونقدر سرشون گرم همديگه بود كه باغ اصلا متوجه حضور من نشد. من هم قصد نداشتم خلوتشون رو بهم بزنم . براي همين هم از يه گوشه سرم رو انداختم پايين و رفتم اون بالاها، يه گوشه‌اي انتهاي باغ پيدا كردم و نشستم. هنوز هم صداي باغ و بارون رو مي شنيدم. آخه من هر جاي باغ هم كه مي‌رفتم باز هم اونجا باغ بود وبارون هم كه دست بردار نبود . حق هم داشت! كجا رو مي‌تونست امن‌تر و با صفا تر از سينه‌ي باغ پيدا كنه .

اول با خودم گفتم اين باغ خيلي بي معرفت شده . اگه من‌هم چند روزي بهش سر نزنم وقتي دوباره برگردم بيشتر تحويل مي‌گيره، ولي پشيمون شدم . آخه من كه عزيز تر از بارونش نبودم و نمي‌شم . تازه وقتي بيشتر دقت كردم ،ديدم كه اين منم كه بيشتر به باغ نياز دارم، تا اون به من . براي همين هم كدورتي رو كه از باغ به دل گرفته بودم به دور انداختم و با دقت به بقيه‌ي حرفاي باغ و بارون گوش دادم . بجز صفا و صميميت چيز ديگه اي نمي‌شد تو حرفهاشون پيدا كرد . لحظات اونقدر قشنگ بودند كه وقتي به خودم اومدم ديدم چشماي من هم باروني شده . به ساعتم نگاه كردم ؛ حدود يك ساعت از زماني كه اومده‌ بودم تو باغ مي‌گذشت.

كمكم بايد بر مي‌گشتم خونه . براي همين بي سر و صدا و آروم از همون راهي كي اومده بودم ، عازم خونه شدم. داشتم آخرين قدم‌ها رو بر مي‌داشتم و از باغ خارج مي‌شدم كه يه چيزي من رو از رفتن باز داشت . خم شدم ببينم چيه. متوجه ساقه‌ي نازك نيلوفري شدم كه به پام پيچيده بود . مشغول باز كردن نيلوفر بودم كه صدايي آشنا گفت : « ممنونم كه امشب هم تنهام نذاشتي و تنهاييت رو با من قسمت كردي . »

گفتم :‌« نمي‌خواستم خلوتتون رو بهم بزنم . شرمنده‌ام . »

گفت:« تو كه غريبه نيستي . اين حرفها كدومه؟»

پرسيدم: « من كه خيلي سعي كردم نفهمي كه من اومدم . از كجا فهميدي؟»

گفت:«آره نفهميدم كه كي اومدي . »

گفتم :« پس چي؟»

جواب داد :« حس كردم بجز قطرات بارون يه چيز ديگه هم داره من رو سيراب مي‌كنه . وقتي بيشتر دقت كردم ديدم كه تو هم اومدي و يه گوشه‌اي كز كردي و داري گريه مي كني. من هم نخواستم خلوتت رو بهم بزنم . »

بعد هم ادامه داد كه :« تازه رفتنت رو هم متوجه نشدم . وقتي ديدم كه ديگه از اشكات خبري نيست ، با خودم گفتم لابد آروم گرفته، برم يه سري هم به اون بزنم،اما وقتي با جاي خاليت روبرو شدم ، فهميدم كه رفتي . نيلوفر رو فرستادم سراغت كه نگهت داره تا من برسم .»

بهش گفتم :« آره . داشتم به درد بارون گوش مي‌دادم كه ياد دردهاي خودم افتادم و نا خود آگاه گريه‌ام گرفت. البته بايد ببخشيد كه من حرفاتون رو شنيدم . »

گفت:«تو كه غريبه نيستي . از خودموني ولي براي كسي تعريف نكن كه اينجا چه خبر بود .»

گفتم :« براي امثال خودمون چي !؟ براي اونها هم نگم ؟»

گفت :« اونها كه خودشون بهتر مي‌دونن ولي اگه دوست داشتي بگو .»

براي همين هم بود كه وقتي رسيدم به خونه قبل از هر كاري نشستم و پست قبلي رو نوشتم تا مقدمه‌اي باشه براي امشب.

 

ديشب به سيل اشك ره خواب مي‌زدم

نقشي به ياد خطِ تو بر آب مي‌زدم

 

ابروي يار در نظر و خرقه سوخته

جامي بياد گوشه‌‌ُ محراب مي‌زدم

 

هر مرغ فكر كز شاخ سخن بجست

بازش ز طرهُ تو بمضراب مي‌زدم

 

روي نگار در نظرم جلوه‌ مي‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي‌زدم

 

چشمم به روي ساقي و گوشم بقول چنگ

فالي به چشم و گوش در اين باب مي‌زدم

 

نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم

بر كارگاه ديده‌ُ بيخواب مي‌زدم

 

ساقي به صوت اين غزلم كاسه‌ مي‌گرفت

مي‌گفتم اين سرود و مي‌ ناب مي‌‌زدم

 

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و كام

بر نام عمر و دولت احباب مي‌زدم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پست ديشب رو نوشتم كه مقدمه‌اي باشه براي صحبتهاي بالا اگر نه من با يه كلوم دو كلوم ساكت بشو نيستم . اگه اجازه بديد در باره‌ي خداحاظي هم تو پست بعدي بنويسم .چون مي‌ترسم خيلي طولاني بشه .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از خواب‌هاي خودم مي‌ترسم !!!!

(توجه توجه !!!! آهاي با تو ام )

نمي‌دونم چرا اكثر خوابهايي كه من ميبينم به حقيقت تبديل مي‌شه. من ديگه دارم كم كم از اين حالت مي‌ترسم ، چون اگه چيز بدي رو تو خواب ببينم و نتونم جلوش رو بگيرم ، خودم رو هم نمي‌تونم ببخشم. يك بار هم پيش اومده كه تونستم جلوي‌ يه پيش آمد رو بگيرم. ـــ و البته يك بار هم نتونستم هيچ كاري بكنم ولي خوب سعي خودم رو كردم ـــ

چند وقت پيش يه خواب براي يه جمعي ديدم ، كه وقتي صحبتش پيش اومد و گفتم كه من هم يه خوابي ديدم كه مربوط به اين جمع مي‌شه ، همه شون گفتن برو فلان كار رو بكن ( بنويس رو كاغذ بده به آب و به كسي هم نگو، به آب روان و جاري بگو، صدقه بده و ………… ) تا شايد رفع بلا بشه .

نمي‌تونم بگم كه همه‌ي اون كارها رو انجام دادم ، ولي خوب تا اونجايي كه اعتقاد داشتم ودارم همه ‌چيز رو سپردم دست خدا .

حالا كم كم داره اون خوابم به حقيقت تبديل مي‌شه . يعني تا حالا كه نصفش به حقيقت تبديل شده تا نصف ديگه هم تعبير بشه!

فقط نمي‌دونم بايد جلوي اين يكي رو بگيرم يا نه بذارم همينطوري پيش بره ؟

شايد راه دوم بهتر باشه چون هم عقلم و هم دلم براي اولين بار با هم سر اين موضوع به تفاهم رسيدن و مي‌گن دخالت نكن . البته همونطوري كه گفتم من سپردم دست خودش و تا اونجايي هم كه من مي‌دونم هيچ وقت بد كسي رو نمي‌خواد و هر كاري هم كه مي‌كنه براي سعادت اونه .

پس خدا جونم اين بار هم مثل هميشه خدايي كن و مهربونيت رو نشون بده . منتظرم و پيشاپيش متشكرم!

 شما هم حسابی مراقب رفتارتون باشيد !!!! اگه کامنت نذاريد و زود به زود به اينجا سر نزنيد براتون از اون خوابها می‌بينم  که نفهميد از کجا خوابتون رو ديدن و از کجا خوردين!!!!!!!!!

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته‌هاي يه عاشق!

خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ...

ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشكم را قطره قطره پر از زندگي كرد ..

سعي كردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينكه روزي مسير آبش را عوض مي كند ...

بدون اينكه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

بدون اينكه فكر كند شايد بار آخري باشد كه اين راه زنده شده و شايد خشك گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاك مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم كند .... و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاك هم از من بهراسد .

شايد آن سنگ ها كه بر تنم كوبيد ... سنگ هايي كه خودش برايم صيقل داد تا لطفي كند .. براي اين بود كه مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تك تك سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ... او مي رود تا با ديگري برود و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم ..... چه كسي من را محكوم به خشكيدن كرد ؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام امشب يه مدل ديگه است :

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كـان درد به صد هـزار درمان ندهم

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢

من درد تو را زدست آسان ندهم....... دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢

 

باران!

     باران!

           باران!

 

 

        آهای با شمام باران!

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢

اي همه شكل تو مطبوع همه جاي تو خوش !

سلام به همگي . ببخشيد دير كردم ـــ دلم نميومد پست جديد بدم. آخه

پست قبليم رو خيلي دوست دارم ، بوي خوبي مي‌ده و گفتم تا مطلبي كه

 مثل اون باشه ننويسم به روزش نمي كنم . ولي خوب هر اومدني رفتنی

 هم داره ديگه . ـــ واقعا شرمنده‌ي همهتون شدم . از رونقي كه به اين سرا

 داديد بينهايت خوشحالم . نميدونيد چه جور به اينجا عادت كردم به تك

 تكتون . اگه كوچكترين فرصتي پيدا كنم اولين كاري كه مي‌كنم اومدن ب

ه اينجاست . نه بدليل خوندن نوشته هاي خودم بلكه بدليل ديدن رد پايي از

 شما ؛ طوري شدم كه اگه يكيتون نياد انگار كه يه چيزي كم دارم يا يه

 كسي رو گم كردم . قربون همه تون كه اين همه با محبتيد .

من تشنه‌ي محبت درد، آشناي هجرت

دلم به اين جدايي ، هرگز نكرده عادت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما حافظ :

 

اين غزلي رو كه امروز مي نويسم ، همون غزليه كه در روز كامنت گذاشتن

 هميشه بهار به نيت اون و نيماي عزيز فال گرفتم . قبل از فال مي‌خواستم

 غزل رو با كامنت به نيما بگم ولي وقتي ديدم چه غزلي اومد منصرف شدم

و گفتم اين غزل جاش همينجاست و اينجوري لطفش بيشتره . يك وقت فكر

 نكيند بد جنسي كردم ، اصلا اين طور نيست . من اين غزل رو براي اولين

 بار حدود هفت هشت سال پيش از پدر بزرگم شنيدم و بعدها به يادگار از

اون خدا بيامرز حفظش كردم . تو اين چند مدتي هم كه حافظ به اينجا رونق

 داده خيلي دوست داشتم اين غزل يه روز در مي‌اومد ، ولي از پا قدم

 هميشه بهار و احساس صادقانه‌ي نيما اين غزل هم بالا خره خودش رو

نشون داد . ديگه بيشتر از اين صحبت نمي‌كنم . نيما جان انتظارت تو هم سر

 رسيد :

 

اي همه شكل تو مطبوع همه جاي تو خوش

دلم از عشوه‌ي شيرين شكر خاي تو خوش

همچو گلبرگ طري ا هست وجود تو لطيف

همچو سرو چمن خلد سرا پاي تو خوش

شيوه و ناز تو شيرين ، خط و خال تو مليح

چشم و ابروي تو زيبا ، قد و بالاي تو خوش

هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار

هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش

در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار

كرده‌ام خاطر خود را به تمناي تو خوش

شكر چشم تو چه گويم كه بدان زيبايي

مي‌كند درد مرا از رخ زيباي تو خوش

در بيابان طلب گرچه ز هر سو خطريست

مي‌رود حافظ بيدل به تولاي تو خوش

 

 

نيما جان فكر نمي‌كنم واضح تر از اين بشه با كسي صحبت كرد . آينده‌ی

 خوشي در انتظار تو و هميشه بهارت قرار داره . قدر اين موحبت خدايي رو

 بدون ، براي هر كسي پيش نمي‌اد . اونقدر قشنگ گفته كه آدم دلش

 نمي‌ياد ديگه چيزي بنويسه .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستي مهرداد جان من نمي‌تونم صفحه‌ي كامنت هاي شما رو باز كنم .

 فالت رو بگم يا با اي - ميل بفرستم يا مطلعش رو off line كنم . هر كدوم

كه دوست داشتي بگو . رو چشمم حتما انجام مي‌دم . در باره‌ي كنسرت

 كامكارها به احتمال قوي با ت مي‌يام تا ببينيم خدا چي مي‌خواد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه ها ميدونستيد .....

بچه ها مي‌دونستيد كه من خودم اينجا رو راه ننداختم ، آره درسته اون

 كويري كه ميبيند تو لينكا اينجا رو راه انداخته بود براي خودش ، ولي رفت به

بلاگ اسپات و اينجا رو يادگاري داد به من . من هم اولش حرفي براي گفتن

نداشتم . ولي بعدا كم كم زبونم باز شد ، درست مثل حسي كه يه بچه

داره و تازه حرف زدن رو داره ياد ميگيره . اوايل فقط شعر مي‌نوشتم . بعد

 ديدم كسي به اينجا رفت و آمد نمي‌كنه يه مدت نا اميد شدم . حتی

 صاحب خونه‌ي قبلي هم فكر نمي‌كرد من اهل نوشتن باشم و به اينجا سر

 نمي‌زد .

يه روز با خودم گفتم ، اين هم خودش يه مزيته كه كسي ندونه كه من هم

وجود دارم ، و تنهاييم رو فقط با اون كه خيلي دوستش دارم تقسيم كردم .

از شما چه پنهون كه تا پاي اون به اينجا باز شد تعييرات بزرگي هم در من و

وبلاگم ايجاد شد . اونقدر بزرگ كه نمي‌تونم در باره‌شون بگم .

 

يه مدت من بودم و معشوق با هم حرف مي‌زديم ، درد دل مي‌كرديم تا اينكه

 كم كم سر و كله‌ي بقيه پيدا شد .

راستش مثل اينكه حرافاي من و اون ، به دل يه عده عاشق ديگه رسيده‌ بود

 و اونجا حسابي جا خوش كرده بود . از اون روز بود كه اينجا رونق گرفت و به

 قول روشنك كامنتهاش زياد شدند . من هم از اينكه چند تا عاشق و دل

 سوخته ميان اينجا ببينن چه حرفايي بين من اون رد و بدل مي‌شه خيلی

 خوشحالم . اگه هيچكس هم نياد بازهم من مينويسم . باش صحبت

مي‌كنم . اونقدر مي‌گم تا از دست من خسته بشه و يه فكري به‌ حالم

 بكنه . الان هم مي‌گم : دوستت دارم ! و خودت بهتر از هر كس ديگری

 ميدوني كه من براي چي اينجام . براي چي اين همه حرف مي‌زنم ، گله

ميكنم ، مي‌خندونم ، مي‌گريونم …… وبراي چي زنده‌ام .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نيايش :

 

كجايي اي آرام جانم . اي تمام هستيم . اي كه تنها ترين تنهايي . چطور اين

 تنهايي رو تحمل مي‌كني . نمي‌خواي ما رو هم به خلوتت راه بدي؟

مي دونم كه الان در جواب من مي‌خواي چي بگي . ولي اين كمي دور از

 انصافه كه اين جوري دل ما رو بشكني . ميدونم اين كار رو نمي‌كني برای

 همين هم هست كه دوستت دارم بيش از زندگي بيش از هر نفس .

 

 

اي از همه كس با من آواره خودي تر

اي خوب تر از خوب من و از همه بهتر

من جز تو و عشق تو كس و يار ندارم

با هيچ كسي جز تو خداي دل خود كار ندارم

 

 

در ياب مرا ! درياب مرا !

مر حمتي كن به من و

يك دفعه بيدار كن از خواب مرا!

دستم تو بگير . خسته‌ام

.بيرون بكش از آب مرا!

تو باني اين در به دري ،اين همه شوريده سري

از همه كس تازه تري ،عشق تو بود يك نفري

اين همه آن داد مرا !

درياب مرا در ياب مرا !

 

فرياد بزن ، فرياد بزن ، خسته شدي باز بزن !

خط بزن از نسل قفس ، پر بده آزاد مرا !

تو باني آزادي من باش و آزاد كن آزاد مرا!

 

در ياب مرا ! درياب مرا !

مر حمتي كن به من و

يك دفعه بيدار كن از خواب مرا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

براي پست بعدي مي‌خوام از (( خداحافظي )) واژه‌اي كه هرگز براي اونهايی

 كه دوستشون دارم بكار نمي‌برم ، صحبت كنم . اگه نظري داريد بگيد تا

روش فكر كنيم و از نظرات هم استفاده كنيم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستي بچه‌ها به نظر من اگه مي‌خوايد خرج اينترنتتون كم‌تر بشه شما هم مثل من از كارت هاي شبانه نا محدود ماهانه در كنار كارتهاي ديگه‌تون حتما استفاده كنيد . چون اولا قيمتشون مناسبه ، ثانيا چون شبانه است ، پول تلفنتون به طور خيلي محسوسي كمتر ميشه و از اون مهمتر چون شب ها كانكت ميشيد ، ميتونيد با دنياي شب و شبنشيني بيشتر آشنا بشيد و از اون لذت ببريد . هر چند از ساعت كامنتهاتون مشخصه كه شما هم شب نشيني مي‌كنيد . در ضمن از اكانت روزانه تون هم چيزي در شب مصرف نمي‌شه . اگر هم نمي‌تونيد زياد از اين كارتها استفاده كنيد و مثلا يه شب در ميون ، شب زنده داري كنيد با آشناهاي نزديكتون با هم كارت رو بخريد . اين كارتي كه من استفاده مي‌كنم از ساعت يك به بعد تا ده صبح اكانت رو باز مي‌كنه ، و من فكر مي‌كنم مناسب باشه . ولي اگه شما چيز بهتري سراغ داريد معرفي كنيد .

اين ها رو براي اين گفتم كه پول تلفنمون اومد و با اين كار نسبت به بار قبلي به يك سوم كاهش پيدا كرده‌بود . تازه خيلي بيشتر از دفعات قبلي هم كانكت بودم . پس مي‌بينيد كه خيلي مؤثر بوده .

موفق باشيد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز مادر رو به همه‌ي مادرهاي خوب مون تبريك مي‌گم .

با صدتا در يا پر عشق و اشتياق و پولك

با صد تا آسمون پر از گلهاي ناز و ميخك

يه قلب عاشق با يه حس انتظار كوچك

مي‌خواد بياد بهت بگه مامان روزت مبارك

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب رسيديم به شعر نوي امشب .

خيلي وقته كه سري به شاملو نزديم ، بريم ببينيم امشب برامون چي داره.

 

شب ندارد سر خواب .

مي‌دود در رگ باغ

باد با آتش تيزابش ، فرياد كشان .

پنجه مي‌سايد بر شيشه‌ي در

شاخ يك پيچك خشك

از هراسي كه زجايش نربايد طوفان!

من ندارم سر يأس

با امدي كه مرا حوصله داد .

باد بگذار كه بپيچد با شب ،

بيد بگذار كه برقصد با باد.

گل كو مي‌ايد

گل كو مي‌ايد خنده به لب .

گل كو مي‌آيد، ميدانم ،

با همه خيره‌گي باد كه مي‌اندازد

پنجه در دامانش ،

روي باريكه‌ي راه ويران .

گل كو مي‌آيد ،

با همه دشمني اين شب سرد

كه خط بيخود اين جاده را

مي‌كند زير عبايش پنهان .

شب ندارد سر خواب ،

شاخ مأيوس يكي پيچك خشك

پنجه بر شيشه‌‌ي در مي‌سايد .

من ندارم سر يأس،

زير بي حوصله‌گي هاي شب از دورادور

ضرب آهسته‌ي پاهاي كسي مي‌آيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام امشب از هاتف اصفهانيه:

از تو اي دوست نگسلم پيوند ******* ور به تيغم برند بند از بند

و اين هم از حافظ :

گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هيچ سري نيست كه سرًي ز خدا نيست

در صومعه‌ي زاهد و در خلوت صوفي

جز گوشه‌ي ابروي تو محراب دعا نيست

اميدوارم كه اوقات خوشي داشته باشيد . و به اميد ديدار همه‌ي شما!

«حق نگهدار شما باشه»

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

در راه عشق و وسوسه اهرمن بسيست!...پيشرو و گوش دل به پيام سروش کن

بنام او !

و خدا چه زيبا دل را توان آموختن داد حتي برتر از فكر ،

دل را قدرت داد تا بفهمد دروغ و راست را،

نگاه را ، احساس را ...

و ما ميتوانيم كه از دلمان عشق ورزي بياموزيم ،

هم را باور كنيم و دروغ را ساعتي كنار بيندازيم ،

بوسه را از نو بنيان نهيم و دل را به قصد عشق

ميان دو آسمان زيبايي و نگاه

پرواز دهيم !

اين چند كلام حرف حساب رو تو وبلاگ نيما خوندم ، خيلي خوشم اومد . و بدون اجازه‌ي اون اينجا نوشتم . جاي باحاليه اگه وقت كرديد ، نه، حتما سري بزنيد ؛ تضمين ميكنم بدتون نياد ، فقط قبلش بگم اونهم مثل من كيلو متري مي‌نويسه . اگه حوصله‌ي خوندن نداريد ، سيوش كنيد و بعدا بخونيد ـــ البته فقط يك بار اين كار رو مي‌كنيد و بار هاي بعدي تا كامل نخونيد دلتون آروم نمي‌گيره چون خودم هم اين بلا سرم اومد !!!! ـــ . همين بقل توي لينكها (( خونه‌ي دوست رو)) پيدا كنيد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما حافظ :

اي نور چشم من سخني هست گوش كن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش كن

در راه عشق و وسوسه اهرمن بسيست

پيش رو و گوش دل به پيام سروش كن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند

اي چنگ ناله بر كش و اي دف خروش كن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

خواهي كه زلف يار كشي ترك هوش كن

ساقي كه جامت ز مي صافي تهي مباد

چشم عنايتي به من درد نوش كن

سرمست در قباي زر افشان چو بگذري

يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن

فكر كنم ديگه واضح تر از اين نمي‌شد راه و رسم عاشقي رو نشون داد پس :

پيش رو و گوش دل به پيام سروش كن

هر چي دلت مي‌گه همون رو انجام بده . اصلا يه سؤال دارم . كسي ميتونه عضوي از بدن رو معرفي كنه كه از دل به خدا نزديكتر باشه ؟ من كه فكر نمي‌كنم اين سؤال جوابي هم داشته باشه ، اين جاست كه مي‌گن چو داني و پرسي سؤالت خطاست .

ولي من مي‌ گم : مي‌خواستم از صنعت ((استفهام انكاري )) استفاده كرده‌ باشم تا كمي هم ادبياتم رو به رختون كشيده باشم ! ــ اين حرف براي مزاح بود .ــ

حالا يه سؤال ديگه . جاي عشق كجاست ؟ جايي بجز دل مي‌شه به اين وسعت پيدا كرد ؟

تنها جايي كه بتونه واژه اي به اين عظمت رو تو خودش جا بده فقط و فقط دله . اين رو كه ديگه همه تون قبول دارين . غير از اينه ؟

حالا يه كمي به اين موضوع بيشتر دقت كنيد ؛ معشوق عشق دل

آره درست فهميديد ، عشق جايي قرار داره كه پيش و بيش از هر چيز ديگري ، به خدا نزديكه . پس مي شه اونقدر دل رو وسيع كرد، اونقدر عاشق بود ، اونقدر دل رو به خدا نزديكش كرد كه ديگه با خودش يكي بشه .

خدا ، دل ، عشق . چقدر زيباست اون لحظه‌اي كه اين سه يكي شوند و از اون زيبا تر حاصل و آخر كاره . وقتي دل ، خدا و عشق رو ، همه و همه در يك نقطه جمع كني اون وقت هرچي كه دل بخواد ، همونيه كه خدا مي‌خواد ، هموني كه عشق مي‌طلبه و آيا تو در اين ميان چيز ديگري هم مي‌خواهي؟

پس همه چيز در گرو دل توست ، دلت را صاف كن ! كينه ها را دور بريز ! همه را دوست بدار ! به معناي واقعي عاشق باش ! تا به هر آنچه خواهي برسي .

تا دلت با خدا يكي شود!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يكي از دوستان ــ گردو ــ توي كامنتشون خواسته بودن كه يه فال براشون بگيرم . من هم با كمال ميل اين كار رو انجام دادم و اگه هر كي ديگه هم بخواد با اشتياق كامل براش فال مي‌گيرم :

خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت ، نه اين زمان انداخت

فكر كنم توي هر خونه‌اي ديگه يه جلد ديوان حافظ پيدا بشه . پس زحمت پيدا كردنش باشه با خودتون و من فقط همين دو بيت مطلع رو نوشتم ،در هر صورت اگه پيدا نكردي بگو تا تو پست بعدي همه‌اش رو بنويسم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو ام ای کسی که بيش از همه دوستت دارم!

راستي اگه يه چيزي بگم يه جورايي جوابم رو ميدي . با تو هستم .

اگه بگم : «همين الان اون چشماي خوشگلت رو ببند ، سرت رو بگير به طرف آسمون دلت رو پرواز بده ، حالا نيت كن مي‌خوام برات فال بگيرم! »چي ميگي؟

بعدش كه فالت رو گرفتم هرچي كه بود نيتت رو بهم ميگي؟!

بهم ميگي كه آيا منهم اون وسط ها جايي داشتم يا نه ؟

.

.

.

ديدي كه من درست مي‌گفتم!

 


گر من ز مي مغانه مستم هستم
گر كافروگبرو بت پرستم هستم
هر طائفه اي به من گماني دارد
من زان خودم هرآنچه هستم هستم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه نكته‌ي جالب!

تو اين چند وقته كه وبلا گ مينويسم ، ديدم نسبت به مسائل مختلف خيلي عوض شده و مدام در هر چيزي به دنبال نكته‌اي مي‌گردم كه بتونم بيام و براي همه بيان كنم و از نظراتشون با خبر بشم . ببينم كه چقدر با بقيه همراهم ،از چه كسايي عقب ترم و از چه كسايي جلو ترم . فكر كنم ديگه نيازي به گفتن خوبي ها و محاسن اين حس نباشه .

ولي اين حالت يك سري معايبي هم داره ، مثلا خود من ديگه كاملا از اين نكته سنجي خسته شدم چون هر طرفي رو كه نگاه مي‌كنم چيزي جز ناحقي و بي عدالتي چيزي نميبينم .

شاملو با اون عظمتش كه به تنهايي مي‌تونه افتخار يه ملت باشه بايد در يك قبرستان معمولي دفن شده باشه ، اونوقت كافيه كه فلان كسك بميره ، كسي كه تا به حال نه كسي ديدش و نه اون چنان مي‌شناسنش، ولي چنان مراسم تدفين و بارگاه و مقبره‌اي براش ميسازن كه

يا يه جوون كه آدم خجالت مي‌كشه از زيبايي و نجابت توي صورتش نگاه كنه بايد سر چارراه گل بفروشه ‌ـــ در باره‌ي اين جوون تو پست بعدي براتون تعريف ميكنم . ـــ

و خيلي مثالهاي ديگه كه خودتون بهتر از من مي‌دونيد و گفتنش تكرار مكرراته .

چرا بايد اينطور باشه؟

در مورد معايب وبلاگ نويسي يه چيز ديگه رو هم روشنك بهش اشاره كرده كه خالي از لطف نيست من هم تكرارش كنم . روشنك ميگه وبلاگ نويسي آدم رو از لذت خوندن كامل و دقيق وبلاگ‌هاي دوستان محروم مي‌كنه . اولش كه اين رو شنيدم ديدم راست ميگه . اون اوايل كارم ، خيلي بيشتر براي خوندن وبلاگاي دوستان وقت مي‌ذاشتم . مثلا همين ((خونه‌ي دوست )) رو از ليست وبلاگهاي به روز شده پيدا كردم و حالا اگه يه شب نرم اونجا اون شب صبح نمي‌شه . يا مهرداد . يا كوير . يا آيدين و همه‌ي شما ها كه به اينجا ميياييد و خلاصه رفت و آمد داريم .

چه كسي فكر مي‌كرد كه اين همه دوست خوب پيدا كنم ؟ (جريان من و آيدين كه خيلي جالب شروع شد . ـــ هر چند كمتر كامنت مي‌ذاره ولي مطمئنم ميياد اينجا ــ )

ولي دقتي رو كه الان توي خوندن وبلاگها مي‌كنم خيلي بيشتر از قبله . دليلش رو هم نمي‌دونم !!! شايد از همون نكته سنجي كه بهش اشاره كردم نشأت گرفته باشه .

زياد سرتون رو به درد نمي‌ارم. خلاصه اينكه فعلا كه قصد ندارم كه وبلاگم رو تعطيل كنم ولي اگه يه روزي خداي نكرده ديدم كه نمي‌تونم با كسي ارتباط برقرار كنم و ديگه كسي حرفي براي گفتن با من نداره و كامنتهام خالي شده مطمئنا اون روز ، روز مرگ اينجاست . ــ خداي آن روز را نياوراد ‌( فعل دعايي !)‌ ــ راستي خوب راهي براي تعطيليه اينجا نشونتون دادم . نه؟!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در دور دست قويي ...

سپيده

در دور دست قويي پريده بيگاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

لبهاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.

در هم دويده سايه و روشن.

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي‌فروزددر آذر سپيد.

همپاي رقص نازك ني‌زار

مرداب مي‌گشايدچشم تر سپيد

خطي زنور روي سياهيست؛

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.

ديوار سايه‌ها شده ويران.

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.

سهراب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسن ختام :

آقا من كم آوردم هرچي گشتم نتونستم يه شعر مناسب براي حسن ختام پيدا كنم .براي همين اولين كسي كه توي كامنتش يه حسن ختام بده يه دنيا ازش ممنون مي‌شم .

ولی عکس که دارم

دوست فراموش کی کند.....هر کس که لهل ياری و مهر و وفا بود

رفتی ز پيش ديده ام ای مهربان ولی......پيوسته نقش روی تو در قلب ما بود.

رويا جان دستت درد نکنه به موقع نجاتم دادی تلافی می‌کنم . قول می دم!

اين يکی رو هم نيما لطف کرده که از اون هم يه دنيا ممنونم .

دل در اين پيرزن عشوه گر دهر مبند /کاين عروسی است که در عقد بسی دامادست

 

 

افق!

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

  

بچه‌ها سلام .

 

 

 

قبل از هر چيز ماه رو ببينيد !

از لطف همه تون متشكرم . از كامنتهاي صادقانه تون ، از

 

 

انتقاداتتون و از دلگرمي هاتون و

 

 

يه چند روزي خيلي گرفتار بودم اين ويندوز هم مدام اذيت

 

مي‌كنه ، اين سومين باره كه در عرض دو روز ويندوزم رو

 

عوض مي‌كنم . از 98 اس اي تا ايكس پي همه رو

 

امتحان كردم اما آخرش باز هم برگشتم سراغ همون 98

 

خودم .آخه ترك عادت موجب مرض است .براي همين

 

هم تا همين نيمساعت پيش كانكت نشده بودم تا كامنت

 

ها و اي ميلاتون رو بخونم . پس دلگير نشيد از اينكه

 

نيومدم سراغتون . تازه الان دارم ميل باكسم رو باز مي

 

كنم .آخه 4 تا ميل دارم كه هنوز نخوندمشون .

 

 

 

يه چيز خيلي مهم بچه ها (( جاوا)) در اكسپلورر من باز

 

نمي شه اگه نتونستم براتون پيغام و كامنت يذارم منو

 

ببخشيد ، ولي من سعي خودم رو مي‌كنم قول مي‌دم .

 

 

 

 

 

با همه‌ي اين حرفها چند تا چيز هست كه بايد حتما

 

درباره‌ي اونها توضيح بدم تا سوء تفاهمي پيش نياد .

 

اول اينكه: كه با دسته بندي‌ تون از انواع عشق كاملا

 

موافقم و خيلي خوشحالم كه اين ديدگاه بين ما مشترك

 

است ــ حداقل در كليات ــ چون اون عشقي هم كه من

 

ازش صحبت مي‌كنم اين عشق مادي نيست و چيزي

 

بسيار فراتر از عشق‌هاي دنيايي است . آهاي عاشقا

 

خداي نكرده برداشت بدي نكنيد ها چون عشقهاي مادي

 

مقدمه‌ي اون عشق ناب و الهي‌ است كه من در

 

نوشته‌هاي روز دوشنبه 13 مرداد در مطلب (( آره

 

خودشه اون عاشق شده )) درباره‌اش صحبت كردم و

 

چون از قبل پيش بيني مي‌كردم كه ممكنه سوء تفاهم

 

پيش بياد در پست قبلي‌هم باز توضيح دادم كه :

 

عشق يعني دل سپردن در الست******از مي وصل

 

الهي مست مست

 

وحتي گفتم كه يه جورايي گفتو گويي بين ...

 

دوم اينكه : من كي گفتم آدم بايد عاشق باشه تا معني

 

اين شعرا رو بفهمه ؟ من گفتم تا عاشق نباشي

 

نمي‌فهمي چي رو داره توصيف مي‌كنه . كه هنوز هم

 

سر حرفم هستم .چون وقتي عطار مي‌گه :

 

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است

هر كه خورد از جام عشقت قطره اي

تا قيامت مست و حيران خوشتر است

و يا وقتي چند بيت پايين تر مي‌گه :

 

درد بر من ريز و درمانم مكن

زانكه درد تو ز درمان خوشتر است

 

چطور ممكنه كسي عاشق نباشه و اون دردي رو كه

 

عطار ازش صحبت مي‌‌كنه رو درك كنه ؟ حداقل من كه

 

برام دور از ذهن بنظر مي‌رسه .

 

 

بعدش من كه نگفتم كه اين جا پاتق عشاقه و فقط

 

عاشقها مييان اينجا ، من گفتم كه هركس به حس و حال

 

و هواي من نزديكه و حرفهام رو مي‌فهمه مياد اين ورا ،

 

كه فكر نمي‌كنم غير از اين هم بود و باشه چون من

 

خودم با هر كس حال نكنم بهش سر نمي‌زنم ــ اين رو

 

قبلا هم توي كامنتم گفته بودم . درسته؟ ــ

 

در مورد كامنت اولتون هم بگم ، اينجاست كه مي‌گن عدو سبب خير شود.

 

شما خواستيد براي يكي ديگه پيغام بذاريد در عوض براي من گذاشتيد و..

 

خلاصش اينكه خيلي ممنون از اين كه نكته هاي خوبي

 

رو گوش زد كرديد . و اين ها كه گفتم نظرات منه و من

 

هم يك آدم معمولي هستم ، مثل همه پس من هم

 

بدون خطا نيستم و اگه خطايي مشاهده كرديد يا با

 

حرفهام مخالف بوديد حتما بگيد خوشحال مي‌شم . اين

 

رو بدون تعارف و از صميم قلب مي‌گم .

 

در پناه حق باشيد .

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

و يه سوء تفاهم ديگه هم براي روشنك پيش اومده بود .

 

روشنك جان من جواب رد رو از معشوق نشنيدم چون،

 

شكر(( خدا !))اون هيچ وقت جواب رد تو كارش نيست .

 

من فقط يه جواب رد اونهم از يه بنده خدا شنيدم ،

 

همين . نمي‌گم كه تو زندگيم بي تاثير بود ، هرگز اينطور

 

نبوده و تاثيرات زيادي هم داشته ، ولي اين جواب ردي

 

كه شنيدم باعث شد من به معشوق خودم نزديكتر بشم

 

و از اين بابت خيلي هم خوشحالم . و از لطفت هم خيلي

 

ممنونم .

 

 

راستي به نكته‌ي جالبي راجع به وبلاگ داشتن و وبلاگ

 

نويسي اشاره كرده‌ بودي كه حتما توي پست بعدي در

 

بارش حرف مي‌زنم ، بايد يه كمي بيشتر در بارش فكر

 

كنم .

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

واي چقدر حرف زدم . تازه هنوز فال هم نگرفتم . يه چند

 

لحظه وايسيد الان تموم مي‌شه ؛ فاتحه رو مي‌گم پس

 

بسم ا . نيت كنيد :

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

 

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 

جلوه‌اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت

 

عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد

 

عقل مي‌خواست كزآن شعله چراغ افروزد

 

برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد

 

مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز

 

دست غيب آمد و بر سينه‌ي نامحرم زد

 

ديگران قرعه‌ي قسمت همه بر عيش زدند

 

دل غمديده‌ي ما بود كه هم بر غم زد

 

جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت #1

 

دست در حلقه‌ي آن زلف خم اندر خم زد

 

حافظ آنروز طرب نامه‌ي عشق تو نوشت

 

كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

 

(#1: علوي : به ضم عين و آ ممدود در آخر .)

 

 

عجب شعري ! دنياي معني ! بابا اين بند خدا مهرداد حق

 

 داشت گله كنه . آخه اينجا اگه حافظ رو نداشته باشه

 

 كه لطفي نداره .

 

اين غزل خيلي آشنا بنظر مياد . ولي هر كار مي‌كنم يادم

 

نمياد كجا و تو كدوم كاست شنيدمش . مهرداد جان بعد از

 

 سلام اختصاصي براي شما ــ به بقيه بر نخوره، دارم پاچه

 

 خاري ميكنم شايد يه چيزايي يادش بياد، مهرداد جون

 

 براي مزاح بود به تو هم كه بر نخورده عزيز ــ ، تو چيزی

 

 يادت ميياد؟يا تو را ديوت  آهنگی با اين شعر بخصوص با صدای شجريان داری ؟ اگه يادت اومد خبر كن . ممنون ميشيم  .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مي‌خوام امشب در باره‌ ي يه گياه دارويي و خواص اون

 

 براتون بگم . شايد بدردتون بخوره!

 

ــ يكي نيست بگه آخه تو رو چه به اين حرفها ، مهندس

 

نيمه كاره‌ي مكانيك رو چه به پزشكي و دارو سازي ؟!!!

ـــ

 

خواص درماني ((زنجبيل)):

 

گياهي است وحشي،پايا،داراي ساقه هاي زير زمينی

 

 ضخيم،غده اي شكل و ناصاف

 

تاثير زنجبيل در جلوگيري از استفراغ و آشفتگي معده از

 

 قديم مورد توجه بوده.

 

تاثير زنجبيل در جلوگيري از انعقاد خون نيز از ديگر خواص

 

 درماني ذكر شده در كتابهاست .

 

اين ماده مي تواند در دراز مدت باعث كم شدن كلسترول

 

 در خون شود.

 

(زنجبيل از نظر خاصيت ضد انعقاد خون،از سير و از پياز كه

 

 هر دو از ضد انعقاد های

 

معروف خون هستند نيز قوي تر است .)

 

ماده فعال ضد انعقاد خون موجود در ((زنجبيل))(جن

 

 جرول) است كه از نظر تركيب

 

شيميايي ،شباهت بسيار زيادي با ( آسپرين ) دارد

 

اسپرين خود يكي از دارو هاي ضد انعقاد خون به شمار

 

 مي آيد.

 

 

زنجبيل فشار خون را كاهش مي دهد.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر نوي امشب رو از بانو فروغ فرخزاد نوشتم ..يكي از

 شاعرايي كه هم تو رژيم سابق و هم تو اين دوران

خودمون بهش كم توجهي شد و هيچ وقت اون طور كه

 لايق بود مورد توجه قرار نگرفت . يه كسي دور افتاده تر

 از شاملو .

Friday

 

Quiet Friday

 
deserted Friday

 

Friday saddening like old alleys

 
Friday of lazy ailing


Friday of noisome sinuous stretches

 
Friday of no anticipation

Friday of submission.

Empty house

 
lonesome house

 
house locked against the onslaught of youth

 
house of darkness and fantasies of the sun

 
house of loneliness, augury and indecision

 
house of curtains, books, cupboards, picture

.

Ah, how my life flowed silent and serene

 
like a deep-running stream

 
through the heart of such silent, deserted Fridays

 
through the heart of such empty cheerless houses

 
ah, how my life flowed silent and serene

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما حسن ختام امشب :

فكر كنم همه تون بدونيد از كيه پس ديگه معرفي

نمي‌كنم .

 

كاش در دهكده عشق فراواني بود.

 

توي بازار صداقت كمي ارزاني بود.

 

كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم.

 

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود.

 

و يه حسن ختام ديگه ،

 

قبلي كه مال(( مريم حيدر زاده)) بود ولي اگه هر كي گفت اين يكي

 

مال كيه جايزه داره !!!

 

اي دوست دل از جفاي عاشق در كش

 

با روي نكو شراب روشن در كش

 

با اهل ، هنر گوي و گريبان بگشاي

 

و زين نا اهلان تمام دامن در كش .

 

فقط تا پست بلند بعدي وقت داريد پس بجنبيد .

 

 

 

  
نویسنده : بابک ... ; ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢

← صفحه بعد