امان از اين امتحانات . هنوز طعم خوش تعطيلي تابستون زير زبونم مونده كه خبر از شروع امتحانات ميان ترم رسيده .كه اوليش پنج شنبهي گذشته بود و آخريش هم پنجشنبهي سه هفته ديگه است . من هم كه ماشا ... هزار ماشا... تا حالا چنديدن بار همهي درسها رو دوره كردم و از شدت معلومات دارم ميتركم !
خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست *** تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست از لبت شيــر روان بود كـــه من ميگفتــم *** اين شكر گرد نمكدان تو بي چيزي نيست جان درازي تو بادا كه يقين ميدانم *** در كمان ناوك مژگان تو بي چيزي نيست مبتلايي به غم محنت و اندوه فــراق *** اي دل اين ناله و افغان تو بي چيزي نيست دوش باد از سر كويش بگلستان بگذشت ***اي گل اين چاك گريبان تو بي چيزي نيست درد عشق ارچه دل از خلق نهان ميدارد *** حافظ اين ديدهي گريان تو بي چيزي نيست
بچهها يه چيزي تو دلم مونده كه نه ميتونم بگم و نه ميتونم همينطوري نگهش دارم تا به غم باد تبديل بشه. حالا من بايد چي كار كنم ؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ يك خبر يك اتفاق خوش اونهم بعد از مدتها ! ازت ممنونم اندازهي يه دنيا انشاء ا... فرصت جبران پيش بيـاد و اون هميشه پايدار هميشه و در همه حــال كمكت كنه !!!! دوست عزيز! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سياست !
چند روزگاريست كه ديگر حرفي از آن سرو مقاوم نيست . همهمان فراموش كردهايم كه ديگر سايهاي بالاي سر خانوادهاش نيست. فراموش كردهايم و دچار روز مرهگي شدهايم . يكي سرش بند زندگيش شده يكي سرش بند درس و دانشگاه و يكي هم سرش بند گذران روزگار عاشقي ! اما فراموش نكنيم اون كسي كه داره در زندان گذران ميكنه ، اون چشم نگراني كه هر لحظه منتظر خبر بدي از زندانه و يا اون كسي كه … همه و همه تنها اميدشان به من و شماست . به مردمي كه هنوز بيدارند ودچار روز مرهگي نشدهاند. متن زير را بخونيد و اگه دوست داشتيد كمي روش فكر كنيد! اگه دوست داشتيد نتيجه رو هم اعلام كنيد.
يادم تو را فراموش
هرگز كوري را به خاطر آرامش تحمل نكن سهيل فاطمي { با اندكي دخل و تصرف از خودم } "من معتقدم بايد محكم باشد." اين را همسرش ميگويد. با تمام دلنگرانيها و سختيها، با تمام اين طلوعهاي تنهايي كه ميشود غروب. با تمام اين صبحهاي دلتنگي كه بيسري و همسري شب ميشود. با تمام اين دقيقههاي غربتي رنگ كه آوار ميشود گوشه گوشه خانه، او ميگويد كه من معتقدم هاشم بايد محكم باشد. و محكم است هنوز هاشم. اين از تبار قمر بنيهاشم.دكتر سيد هاشم آقاجري. آخرين ملاقات حضورياش مال دو هفته پيش بوده. حكايتي است اين دوران. روزگار جيرهبندي ديدار بين زنان و شوهران، بين مسلمي با مسلمهاي. و باز حكايتي است اين دوران كه زندانبان و زنداني نماز شب ميخوانند. حكايتي است عزيز روزهاي از دست رفته. روزهاي زنجير. روزهاي بند. روزهاي راه راهِ ميلههاي آهني، حكايتي است. "دو هفته پيش ملاقات حضوري داشتم با هاشم، وضع جسمياش بد نبود، اما وضع روحياش كه عالي بود. محكم بود. از ملاقاتش با گيلابو سؤال كردم. گفت صحبت كردهاند. گويا خيلي پشت تلفن نميتوانست يا نميخواست ماجرا را بشكافد. فقط گيلابو گفته بود كه يكي از افرادي كه نامش در ليست كارهاي مأموريت او بوده هاشم بوده است. به هر حال از نظر روحي وضع خوبي داشت. محكم بود. تند هم شده است يعني از قبل تندتر شده. حسابي استوار است." اين حرفها را كه ميزند، ميشود لبخند را از پشت تلفن هم در چهرهاش ديد. لبخند شادي نيست. حس ديگري است. بوي ديگري دارد اصلاً. راستي چه بويي، چه رنگي دارد دغدغههاي يك زن وقتي كه جهان دلتنگي را دوره ميكند. در اين شبهاي ماه رمضان كدامين دست نياز، كدامين راز، كدامين ... و به كدامين گناه كشتهايد. اين را قرآن ميگويد كه "بأي ذنب قتلت" و او حتماً به كدامين گناههاي همسرش فكر ميكند در اين روزهاي بند. اين روزها كه سالگرد صدور حكم اعدام اوست. چيزي به ذهن تلنگر ميزند، خواستنِ اين استواري. در ذهن بچهها به همين شكل است؟ همين قدر شبيه پايداري؟ "بچهها از نبود پدرشان ناراحتند. طبيعي است كه ناراحت باشند. آنها به مجموعه اين شرايط حس بدي پيدا كردهاند. اما اصلاً دوست ندارند پدرشان حتي يك لحظه كوتاه بيايد. ميخواهند پايدار باشد. به هيچ وجه قبول نميكنند كه او از اصول عدول كند. حتي اگر بفهمند دوستانِ پدرشان يا مسئولي، كسي چنين درخواستي از پدرشان داشته تا بر فرض خلاصي يابد، ناراحت ميشوند." مرور ميشود. حك ميشود پيش رويم انگار اين جمله دكتر تنهاي مزينان، مردي كه آقاجري هم بر گامجايش گام گذاشت، كه "هرگز كوري را به خاطر آرامش تحمل نكن". روزگار رنگ كبودي گرفته براي مرد، در گوشه مجلس اما گمانم او جز اين جملهاي كه من مرور ميكنم، جملاتي ديگر نيز براي مرور دارد. او حتماً از عين القضاه چيزهايي شنيده و از حسرت شنيدن يك آخ. اما اين تنها يك روي سكه است. كسي از زاويههاي خالي خانه حرف نميزند. كسي انگار نميبيند تنهاييها را. "مسئوليت خانواده روي دوش يك نفر ميافتد. خب اين مسأله نگرانيهاي خاص خودش را دارد. هيچ كس از گرفتاريهاي فراوان روحي خانواده يك زنداني حرف نميزند. كسي از گرفتاريهايي از اين دست صحبت نميكند." نه. شك نكن. وقاري ترك برنداشته، حتي در اين روزهاي خاكستري. در اين لحظات قهوهاي هم حتي غروري نشكسته عزيز."با تمام اين حرفها به نظرم بايد خودش پايداري كند. بايد بر اصولش پافشاري كند. من معتقدم او بايد محكم باشد. بايد اصولي بايستد. نه، من از جهت هاشم هيچ ناراحتي ندارم." نگراني از صلابت مرد ندارد. او دلمشغول روزهاي تنهاي خانه است. ناراحت ايامي كه از ياد ميرود و بر باد ميرود.
چگونه فراموش كنم انجا كه لاله ها هنوز مرا فرياد ميكنند. وتو براي لقمه اي نان پارس سگان را باور راستي ! آنجا را ببين
كمي دورتر اري اين دشت ِدشت شقايقها ست. نميدانم چرا ؟! آن شقايق تنهاست! چندي پيش جوانتر از بهار بود. .راستي تو او را ميشناسي؟ نه!!! اما گلبرگهايش حكايت از تو داشت. وتو چه آسان براي خويش پرواز مي كني! ومرا به مهماني در سكوتي براي خود دعوت! آي عزيز چگونه نگويم نشان به آتش عشقي به بلنداي كوير خاوران كه فرهاد سالهاست در حسرت نه گفتن ياران در عجب! چگونه نگويم نشان! به نونهالان وطن كه بودند مردان وزناني فراتر از تاريخ چگونه نگويم؟ اينچنين خواهم گفت: هرگز پاك نميشود ياد عاشقان از صفحه ي دفتر كودكي فهيم!
اگر فقط يك بار ،آنهم فقط يك بار ، نگاهم كني هزار سال نوري خواهم درخشيد و اگر فقط يك بار ، آنهم فقط يك بار ، صدايم كني هزار بار پژواك خواهم شد و اگر يك لحظه ، و آنهم فقط يك لحظه دوستم بداري تمام خوابهاي كودكيام تعبير خواهند شد. پس … !
محمد حسين رهى معيرى از غزلسرايان بنام معاصر است كه در دهم ارديبهشت 1288 هجرى شمسى در تهران چشم به جهان گشود و در 24 آبان ماه 1347 در تهران از دنيا رفت و در ظهرالدوله به خاك سپرده شد. به گزارش خبرنگار فرهنگ و انديشه خبرگزارى كار ايران , ايلنا ، رهى معيرى از 16 سالگى به سرودن شعر پرداخت و از آن پس از سرودن شعر دست نكشيد. در موسيقى و شعر هم دست داشت اما در اين دو زمينه به اندازه شعر ندرخشيد. از سال 1321 تا 1326 با مجله تهران مصور و روزنامه بابا شمل همكارى داشت و طنزهاى انتقادى و سياسى خود را با امضاى مستعار و " شاه پريون " حق گو و زاغچه مى نوشت . گفتنى است وى در دهه پايانى عمر خود با برنامه گل هاى راديو همكارى داشت و تا پايان عمر به اين فعاليت ادامه داد. به گزارش ايلنا وى دوران خدمت ادارى خود را در وزارت اقتصاد گذرانيد و پس از بازنشستگى به خدمت كتابخانه سلطنتى در آمد طى چند سفر فرهنگى به ممالك همجوار رفت و آمد داشت و در مجامع ادبى خارج از كشور بخصوص پاكستان و افغانستان بسيار مشهود بود . گفتنى است درشعر , رهى لطافت و روانى غزل سعدى و نازك خيالى هندى را در هم آميخته و دم گرم شعر مولانا در شعر او دميده شده بود. ذوق نرم و پويايى او در برابر گذشتگان راكد نماند و از اين رو توانست از مضامين شاعرانه بهره گيرد. شايان ذكر است هر چندنازك خيالى شعر صائب بر ذوق حساس رهى اثر گذاشته اما شعر رهى به دليل استحكام لفظ و انسجام سخن كلام از پيروان سبك هندى ممتازتر است . عمده هنر رهى در غزل و به ويژه غزل عاشقانه آشكار است. قطعات و مثنوى هاى او خالى از لطف نيست و او را مى توان يكى از غزلسرايان برجسته معاصر دانست كه به دليل هنرى كه در حسن تركيب و انسجام ترانه ها و تصنيف ها از خود نشان داد از ديگران متمايز شد.
بچهها خيلي ممنون از كامنتهايي كه براي مطلب مربوط به مثنوي دادين . ولي اين مطلب باعث شد بعضي از دوستان از اون متن «آموخته ام كه ...» غافل بمونن . براي همين هم اگه تونستيد ، دوباره بخونيدش .
ولي يكي از دوستان توي كامنتشون چيزي گفته بودن كه من منظورشون رو متوجه نشدم .
نويسنده: گل هميشه بهار
دوشنبه، 19 آبان 1382، ساعت 10:18
ميدونين آقا بابك از مولوي به جز كتاب خودش و شعراي قشنگش خيجي { هيچي } ديگه نميدونم اما با بعضي از اين چيزايي كه آموخته اي رو اصلآ قبول ندارم :
«همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي. »
E-mail:
وارد نشده است
URL:
وارد نشده است
من نمي دونم منظور هميشه بهار چي بوده ولي فكر نميكنم تو اين دنيا كسي خواهان سعادت و خوشبختي و رسيدن به قلهي زندگي نباشه و همينطور فكر نمي كنم چيزي رو بشه بدون تلاش بدست آورد . پس دليل مخالفت هميشه بهار با آموختهي من چيه ؟ ما كه نفهميديم .
خلاصه اينكه اينها آموختههاي من بودند و سخت به اونها معتقدم . و هدفم از گفتن اونها ، اين بود كه اگه كسي دوست داشت استفاده كنه . حالا ديگه تصميمش با خودتونه كه چطور و كجا ازشون استفاده كنيد .
ولي دوست دارم اگه روزي هر كدوم از اين آموخته هاي من رو شما هم آموختيد ، ياد من بيفتيد و بعد با خودتون بگيد :« اِ ه . اين حرفها رو قبلا فلاني هم ميگفت . »
داشتم يه مقاله رو ميخوندم كه در قالب طنز يه چندتا از اين «ايسم »ها رو برداشته بود و همراه با دوتا گاو به بيان انتقاد در لفافهي طنز پرداخته بود . چون از متنش خوشم اومد منهم يه چندتا ديگه به «ايسم »هاش اضافه كردم . البته سعي كردم به حال و هواي مملكت خودمون هم بخوره . يكيش همين متحجريسم ، كه طرحش چند سال پپيش در قالب طرح « انطباق ! » به مجلس رفت .
سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايهي خود مي دهيد.
كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.
فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.
كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.
آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند
.
ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد
.
دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.
بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد
.
سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد
.
رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.
متحجريسم : دو گاو داريد.زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.
ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه
يه چندتا ديگه از اون توصيههايي كه قبلا هم قسمتيش رو براتون نوشته بودم .
9- اجناسي كه بچه ها مي فروشند را بخر. 10- هميشه در حال آموختن باش. 11-آنچه مي داني به ديگران بياموز. 12- روز تولدت يك درخت بكار. 13- دوستان جديد پيدا كن اما قديميها را از ياد مبر. 14- از مكانهاي مختلف عكس بگير. 15- راز دار باش.
16 - فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موكول نكن.
داستان طوطي و بازرگان جلسه اول اين داستان كه در دفتر اول مثنوي آمده است، يكي از پرمغزترين داستانهاي مثنوي و پر از نكات حكمي و اخلاقي و سرشار از انديشههاي بلند عرفاني ميباشد. مأخذ اين قصه همانگونه كه مرحوم فروزانفر بازگو كرده است و مولوي آن را در پيش رو داشته است از شيخ عطار است كه آن را در «اسرارنامه» آورده است. مرحوم فروزانفر بيان ميكند كه اين قصه در قرن ششم شهرت داشته است و خاقاني نيز در «تحفهالعراقين» بدان اشاره كرده است. اگرچه ايشان، حكايتي از تفسير ابوالفتوح رازي را به عنوان مأخذ اوليه ذكر ميكند ولي خود اذعان ميدارد قصهاي كه عطار در اسرارنامه آورده است، بسيار شبيه داستاني است كه مولانا در مثنوي بيان كرده است. ولي مولانا با قدرتي شاعرانه، بنابر اصل «تداعي آزاد» مرتب از داستان خارج ميشود و نكات و ظرايف بديعي را بيان ميكند. هيجان مولانا در جايجاي اين قصه به چشم ميخورد. جايي از درد اشتياق، و جدايي دل صحبت ميكند و طوطي جان را تداعي ميكند كه از عالم وحدت جدا شده است و در جايي دگر به شرح اعمال زبان ميپردازد و ماهيت سخن و جوانب خوب و به آن را بيان ميكند. و از مقام «رضا» و تأثير لقمه حلال و حرام در بدن و مسيحآسا بودن جانها صحبت ميكند. و در جايي چنان مولانا در شوق اين ميسوزد كه نميتواند حرف و صوت را در هم شكند و پوشيدهترين معاني را بر زبان بياورد كه خود التفات شاعرانهاي را به ذهن متبادر ميكند. آري اين قصه شرح دلدادگي و فاني شدن از اوصاف بشري و راه يافتن به عرش الهي ميباشد.
پيام داستان در اين چند بيت خلاصه ميشود.
«
يعني:
« اي مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من،
كه تا يا بيخلاص دانه باشي،
مرغكانت برچنند غنچه باشي،
كودكانت بَركَنَند دانه پنهان كن،
بلكي دام شو غنچه پنهان كن،
گياِه بام شو»
هنگامي كه طوطي خود را به مردن زده است و بازرگان او را از قفس بيرون مياندازد طوطي از جا ميجهد و ابيات بالا را بيان ميكند. ميگويد: آنها (طوطيان هندوستان) به من آموختند كه چون تو خوشنوايي، خوشگفتاري، ديگران طالب تو هستند و در قفس قرارت ميدهند. اگر دست از اين اوصاف برداري و خود را در نزد مردم زيبا جلوه ندهي، كسي به سراغت نميآيد.
«
دشمن طاووس آمد فر او اي بسي شه را بكشته فر او» اگر كسي در اين جهان، رهايي ميخواهد و آزادي را ميجويد، اين بدان معنا نيست كه ديگران تو را آزاد گذارند بلكه، آزادي يعني اينكه ما خود را از يكسري اوصاف رها سازيم تا آن را كسب كنيم.
آزادي به اين معنا نيست كه خود را در چشم ديگران بياراييم چون در آن صورت اسير آنهاييم و به خاطر آنها پيشاپيش خود را دربند نهادهايم، بلكه ما بايد خود را در برابر آن چشمان والا بياراييم.
آزادي يعني اسير شدن براي خداوند. و خود را پيراستن براي او. مولوي در اين داستان اين معنا را بيان ميكند اگر چه در جاي جاي آن نكات بديع و ظرايف دقيقي را نيز مطرح ميكند تا عاشقان را سيراب كند و تشنگان راه حقيقت از اين درياي بيكران توشهها برگيرند و وجود خود را سامان ببخشند. اين داستان در حدود 400 بيت دارد .
سلطان جاز ايران بعد از مدتها بيماري از دنيا رفت و ما رو در حسرت صداش و با آهنگهاي زيباش تنها گذاشت . من كه فكر نميكنم كسي كه يه عمر دل همه رو شاد كرده باشه و با مردم بوده باشه و تو غمها و شاديهاشون شركت كرده باشه جاش توي جهنم باشه. شما چطور؟
نيما جون ، زمانه بد جوري سر جنگ داره با ما . يه روز اونقدر به قول معروف « خر كيفِ » مون ميكنه ، كه حس ميكنيم كه تو دنيا چيز ديگهاي نميخوايم ، ولي فرداي اون روز همچين
مي زندمون زمين كه نفهميم از كجا و چرا اين بلا سرمون اومده . اين رسم زمونه است و كاريش هم نميشه كرد . فقط يه چيز باقي ميمونه اون هم تجربههاييه كه آدم از هر كاري بدست مياره.
تجربهاي كه تو توي اين مدت بدست آوردي يه پيام خيلي مهم داشت ، كه ميگه :« زياد به اين دنيا اعتماد نكن چون بازيهايي داره كه من و تو با اين سن و سالمون حالا حالاها بايد توي اين بازيها شكست بخوريم تا راه برنده شدن رو يا بگيريم . »
هرچند ميدونم كه اين تجربه اين بار خيلي گرون تموم شد ولي ارزشش خيلي بيشتر از اين چيزهاست . به قول يه بنده خدايي باعث ميشه
بزرگتر بشي ! ـــ اين جا بود كه براي اولين بار و با تموم وجود احساس كردم كه اگه رو راست باشي و حقيقت رو بي پرده رو كني ممكنه نورش خيلي از چشمها رو كور كنه و چيز ديگهاي هم كه فهميدم اين بود كه اگه راست بگي بچهاي ! اين رو قبلا هم گفته بودم. ـــ
با همهي اين حرفها حالا كه مجبور شدي راه دوم رو انتخاب كني ، حداقل اين راه رو تا آخرش برو . كه اگه راه درستي باشه خدا هم كمكت ميكنه .
بين كسي كه عاشق شده است و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد . تفاووتهايي است. نكات زير به شما كمك خواهند كرد تا اين تفاوت را درك كنيد .
1ــ هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد ميشود و هيجان زده خواهيد شد. اما هنگامي كه كسي را ميبينيد كه او را دوست داريد،احساس سرور و خوشحال ميكنيد.
2ــ هنگامي كه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگامي كه كسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيباست.
4 ــ وقتي در كنار معشوقهي خودــ با كلمهي معشوقه زياد موافق نيستم چون آدم رو ياد پادشاهان قاجار و چهل تا زن صيغهاي مياندازه . براي همين« معشوق» يا« يار » را پيشنهاد ميكنم ـــ هستيد نميتوانيد هر آنچه را در ذهن داريد بيان كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آن را داريد كه محتويات ذهن خود را بازگو كنيد.
5 ــ در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت ميكشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم ميكنيد،اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابرزا وجود خواهيد داشت.
6ــ شما نميتوانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد ، اما در حالي كه لبخندي بر لب داريد مدتها به چشمان فردي كه دوستش داريد نگاه ميكنيد .
7 ــ وقتي معشوقهي شما گريه ميكند ، شما نيز گريه خواهيد كرد ، اما در مورد كسي كه دوستش داريد ، سعي بر آرام كردن او مي كنيد
8 ــ احساس عاشق بودن و درك آن از طريق نگاه (ديدن ) است ، اما درك د.وست داشتن بيشتر از طريق شنواييست .( از طريق ابراز علاقه به صورت كلمات ) ــ البته به اين روانشناسه پول دادن كه اين رو به مطالبش اضافه كنه . نخند؛ گوش كن ! ـــ
9ــ شما ميتوانيد يك رابطهي دوستي را پايان دهيد اما هرگز نميتوانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد.چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد ، عشق همچنان قطرهاي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند .
اين متن بالا رو يكي از عزيزان پشت تلفن خوند و منهم تايپ كردم . از قرار معلوم يكي از اساتيد روانشناسي اين حرفها رو گفته . تا حدودي ميشه گفت كه حرفهاش درسته ، ولي يك كمي با مزاق من جور در نيومد. آخه با اين اوصاف آدم ترجيح ميده كه كسي رو دوست داشته باشه ، تا عاشق اون باشه !
ـــ حالا زمستون واسه شما فصلي زيباست يا بهاره؟؟؟؟!!! ـــ
من يه سؤال دارم، يه سؤال مهم كه حتما بايد به اون جواب بديد :
چرا بعضيا به خودشون اين اجازه رو ميدن كه بدون توجه به احساسات ديگرون براي اونها تصميم بگيرن؟
« من تو رو تركت ميكنم براي اينكه خيلي دوستت دارم و اين براي تو بهتره!!!!!!!!!!!!!» اين حرف يكي از مسخره ترين حرفهاييه كه دونفر ممكنه به هم بزنن . چون از دو حالت نميتونه بيشتر باشه .
يا اينكه هر دو طرف از اول ميدونن كه دارن چيكار ميكنن ، كه در اين صورت بايد گفت يا آدم شروع نميكنه و يا وقتي شروع كرد تا انتهاي كار پيش ميره .
و يا اينكه از اولش هم احساس خاصي وجود نداشته و فقط براي فرار چند روزه از تنهايي ، اين روابط بوجود اومده . كه در اين صورت اون حرف يه دروغ خيلي بزرگه كه اگه همون حقيقت تلخ گفته بشه ، صد شرف داره به اين دروغ بزرگ .
پس الكي با كلمات بازي نكنيم و به خودمون و ديگران دروغ نگيم.
ديشب، قرص ماه كامل بود؛ شب مهتاب بود و من تو را ميخواستم اگر شب معراج، شبي است كه چشمهاي پيامبرت را در آنجا (كه كسي نميداند كجاست) به روي خود باز كردي، ديشب نيز شب معراج من بود! وقتي در آن سياهي شب برآمدي و در ميان آن همه ستاره كه به تو چشمك ميزدند، به من نگاه كردي، زبانم باز شد و شرمم فرو ريخت و "كلمه" تولد خود را جشن گرفت.
… از آن شب، همه شبهاي من و تو شب معراج شد.
***
گفتي كه زمين از آنِ شماست، اما من هر چه نگاه كردم ديدم كه هر چه هست مال توست و چه شب سختي بود شب حيرت ميان آن واقعيت و اين حقيقت! ... تا نزديكيهاي صبح كه دريافتم راز اين دوگانه را: "هر كه تو را دارد هر چه داري از آنِ اوست" و چه لحظه دل انگيزي بود، سپيده شاد كشف اين راز! چرخيدم و چرخيدم دستهايم را باز كردم و خود را رها. تا ببيني اعتراف خالي دستهايم را كه فقط و فقط از تو كمك ميخواهند و نياز آغوش گشودهام را كه تو را طلب ميكنند و حيرت اندامم را كه در جست وجوي تو ميگردند... آفتاب دميد و تو همچنان موسيقي رقص عاشقانهام بودي تا لحظهاي كه به "آفرين" تو آرام شدم. "فتباركالله احسن الخالقين"
***
هديه، يعني هدايت يك قلب به سوي قلبي ديگر و هديه هر چه نوتر و تازهتر باشد، خود را بيشتر به رخ ميكشد و جذابتر و دلرباتر است. اما ... اما براي كسي كه همه چيز دارد، هديه چه ميتوان برد تا به رخش كشيد و دلش را برد؟ "نياز"! او اصلاً نياز ندارد و من هر چه دارم نياز است و از اين بهتر نميشود
… تا فكرم را خواندي خنديدي، خنده ناز تو و گريه نياز من با هم آميخت و "باران" باريد!
***
اينجا، دنيا، دنياي بود و نبود است،
شيرينيهايش با تلخي، زيباييهايش با زشتي، داشتنهايش با نداري و شاديهايش با غصه آميخته است... اما من، آن همه به خوبيهاي تو عادت كردهام كه حتي وقتي "هوا، بس ناجوانمردانه سرد ميشود" نيز دلگرم و اميدوار و آرامم. پس اي مهربان هميشهام! اكنون كه دستهايت را آويختهاي تا دست مرا بگيري به من بگو "دستهاي من كجا گم شدهاند؟!"
باز هم سلام . چنان هفتهي پر كاري رو داشتم كه حتي حوصلهي گفتنش رو هم ندارم ولي بد نيست يه كمي در بارش برا تون بگم.
اول هفته كه يه توفيق اجباري به سوي شمال داشتم كه جاي همهتون خالي بود . با سه تا از دوستان يه شب چالوس بوديم و ميشه گفت دو روز رو از دنيا و تمام اموراتش مرخصي گرفتم و فقط با دريا زندگي كردم . با دريا حرف زدم . با دريا خنديدم ، با دريا خوابيدم و با دريا هم بيدار شدم . نمازي خوندم رو به دريا ، در دل شب . زير آسمون و ماه و ستارههاش پاهام توي آب بودن . جانمازم ساحل بود و مُهرم سنگهاي لب دريا.
حال خوشي داشتم كه فكر نميكنم حالا حالاها ديگه برام پيش بياد. شايد هم هرگز اين تجربه تكرار نشه. تجربهي درك عظمت با تمام وجود . تجربهي پرواز به ابديت با دو بال بسته و شكسته يا شايد هم بدون بال !
تجربهي
…
قبلا گفتهام و بازهم مي گم ؛ تازه دارم مي فهمم سهراب چيميگه ، « تكبيرةالاحرام » علف چيه، « قد قامت موج » توي چه دستگاهيه ، شوره يا دشتي . شايد هم ابوعطا باشه!
اينا مال اول هفته بود .
سه شنبه شب ، تازه از دانشگاه اومده بودم كه زنگ زدن خونه كه يه نفر تصادف كرده و شمارهي خونهي شما روي مبايلش آخرين نفر بوده و ما هم شما رو خبر كرديم . همونجا از طرف پرسيدم چه شكليه؟ ريش داره نداره؟
گفت ريش چيه آقا ؟! مصدوم دختره ! من كه كمي جا خورده بودم ، گفتم اسمش رو نمي دونين؟ گفت :«
………….» . من كه نمي دونستم اين بنده خدا كيه آدرس بيمارستان رو گرفتم و رفتم سراغ مصدوم. به قيافه ميشناختمش از بچههاي دانشگاه بود، ولي نه باهم سلام عليك داشتيم و نه ميدونستم شمارهي من توي مبايلش چكار ميكنه. خلاصه اقدامات اوليه رو دكترها انجام داد بودن و فقط يه آمپولش مونده بود كه نداشتند و بايد ميخريدم . خلاصه آمپول رو هم خريديم. زنگ زده بودم به يكي از دوستان ديگه كه آمار دختراي دانشگاه رو از همه بهتر ميدونست و اون رو هم خبر كرده بودم كه بياد . و تا من آمپول رو خريدم اون هم اومد . خدا رو شكر كه اون دختره رو ميشناخت . ولي حالا يه مشكل ديگه پيدا شد . تلفن خونهي دختره قطع بود و ما مونده بوديم كه چه كار كنيم.
بازهم خدا رو شكر كه خانوم بچههاي اين دوستم خونهي دختره روبلد بودن و خلاصه با هر دردسري بود . رفتن خونهي دختره و خبر دادن .
چيزي نشده بود . فقط دختره از شُك تصادف بيهوش بود و دكترا ميگفتن بعد از زدن اون آمپول هر لحظه ممكنه به هوش بياد . براي همين هم من موندم بيمارستان و دوستم و خانومش رفتن كه خبر بدن و دختره هم در همين فاصله كمكم داشت به هوش مياومد.
وقتي مادر و پدر دختره رسيدن من تو راهروي بيمرستان روبروي اورژانس نشسته بودم. باباش اول فكر كرده بود كه من زدم به دخترش ، چنان چپچپ
نگاه ميكرد كه نگو. ولي بعد كه فهميد جريان چيه از خجالت سرخ شد.
خلاصه ما ديگه اومديم خونه و فرداش كه زنگ زدم بيمارستان گفتن كه همون شب مرخص شده .
بعداُ مشخص شد كه پول تلفن رو چون به اينترنت زياد وصا ميشدن پرداخت نكرده بودن و قطع شده بود . و اين درس عبرتي شد كه منهم همون فرداش برم و پول تلفن رو بريزم.
اون روز نه من و نه خود دختره نفهميديم چطور شمارهي من توي مبايلش بود ،ولي بالاخرع ديروز بعد از دو هفته ـــ اين اتفاقات مال اون چند روزي بود كه نبودم. ـــ معلوم شد كه يكي از دوستام با من كار داشاه و با اين دختره آشنا بوده با مبايلش زنگ زده به خونهي ما ولي يادش رفته شمارهي من رو پاك كنه و نميدونم بگم باعث دردسر شده يا باعث آشنايي؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
بچهها از اين كه وسط هفنه نميتونم بهتون سر بزنم واقعا شرمندهام ــ نيما جون مخصوصا شرمندهی شما ــ. روزهاي سه و پنج شنبه تا ساعت هفت شب دانشگاهم و وقتي برميگردم دور از جون جنازه ، مثل مردهها ميفتم روي تخت. شب قبلش هم چون بايد صبح زود بيدار شم كه به كلاسهام برسم.نميتونم بيدار بمونم . پس فقط ميمونه شب شنبه ها و شب يك شنبهها و شب دو شنبهها .
ان ايران - تهران سرويس سياسي شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل ، حدود ساعت 21 سهشنبه شب از پاريس وارد تهران شد. به گزارش ايسنا، مراسم استقبال از وي با حضور برخي از مسوولين و شخصيتها از جمله عبدالله رمضان زاده سخنگوي دولت، ستاري فر رييس سازمان مديريت و برنامهريزي، ابطحي معاون حقوقي و پارلماني رييس جمهور به عنوان نمايندگي از دولت، صحفي معاون مطبوعاتي وزير ارشاد، ميردامادي، يوسفيان، حقيقتجو، شهربانو اماني و تني چند از ديگر نمايندگان مجلس شوراي اسلامي برگزار شد. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در ساعت 22:36 دقيقه شيرين عبادي با خروج از سالن انتظار فرودگاه در جمع افرادي كه در مقابل سالن تجمع كرده بودند حاضر شد و خطاب به تجمع كنندگان، گفت:« جايزه از آن من نيست بلكه متعلق به ملت ايران است. اين جايزه به معناي آن است كه خواست مردم ايران براي تحقق حقوق بشر، دموكراسي و صلح به گوش جهان رسيده و جهان فهميده است كه ما مردم صلحجويي هستيم.» وي همچنين از كليه افراد، شخصيتها و انجمنهايي كه در جهت برگزاري مراسم استقبال از وي تلاش كرده بودند تشكر كرد. عبادي در خاتمه گفت:« ميخواستم در جمع شما صحبت كنم اما خواهشمندم امشب را بر من ببخشيد از فردا مانند هميشه خدمتگزار شما خواهم بود.» عبادي همچنين در هنگام خروج از هواپيما در پاسخ به پرسشهايي از خبرنگاران حاضر،گفت:« خواستار آزادي زندانيان سياسي هستم.» عبدالله رمضان زاده، نيز در سخناني كوتاه در مقابل سالن ترمينال شماره 3 فرودگاه مهرآباد هر گونه قصد سوء استفاده سياسي از اهداي جايزه صلح نوبل به شيرين عبادي را مردود دانست. پس از ورود شيرين عبادي به ترمينال شماره 3 فرودگاه مهرآباد، زهرا اشراقي با اهداي يك حلقه گل بر گردن وي كسب جايزه صلح نوبل را به وي تبريك گفت. مادر و بردار شيرين عبادي نيز در مراسم استقبال از وي حضور داشتند. در هنگام حضور شيرين عبادي در سالن انتظار فرودگاه و در حاليكه از ورود افراد به داخل سالن جلوگيري ميشد عدهاي در مقابل سالن انتظار فرودگاه ضمن تجمع، به سر دادن شعارهايي همچون «درود بر عبادي»، «عبادي، عبادي تو افتخار مايي»، «بانوي صلح ايران خوش آمدي به ايران» و «آزادي عدالت اين است شعار ملت» ميپرداختند. همچنين شعارهايي در انتقاد از خاتمي نيز از سوي تعداد معدودي از استقبال كنندگان شنيده ميشد. تعداد قابل توجهي از جمعيت استقبال كننده را زنان تشكيل ميدادند و برخي از آنها با در دست داشتن دستههاي گل و عكسهايي از شيرين عبادي اقدام به سر دادن شعارهايي با مضمون تبريك اهداي جايزهي صلح نوبل به وي ميكردند. بر اساس گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در مقابل سالن شماره 3 فرودگاه مهرآباد نيز عدهاي در حدود 30 تا 40 نفر با در دست داشتن پلاكاردهايي با سياسي دانستن اهداف اهداي جايزه صلح نوبل به شيرين عبادي مخالفت خود را با اين امر ابراز كردند. بر روي يكي از اين پلاكاردها نوشته شده بود: «وقتي ميبيني دشمن برايت كف ميزند بايد بداني كه به تيم خودي گل زدهاي.» گزارش خبرنگاران خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از مقابل سالنهاي انتظار فرودگاه مهرآباد حاكي از تداوم حضور استقبال كنندگان از شيرين عبادي تا نيمه شب و حضور چشمگير نيروي انتظامي براي حفظ نظم و امنيت محل است. بنابراين گزارش، گروهي از وكلا و خانوادههاي زندانيان موسوم به ملي - مذهبي نيز در ميان جمعيت استقبال كننده مشاهده ميشدند. گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، حاكي است پس از سخنان شيرين عبادي در جمع جمعيت استقبال كننده ،رفته رفته از تعداد حاضران كاسته شده و محوطه مقابل سالنهاي انتظار فرودگاه خلوتتر شد. حضور خبرنگاران داخلي و خارجي براي استقبال از شيرين عبادي چشمگير بود. از ساعتي قبل از ورود عبادي خيابانهاي منتهي به فرودگاه مهرآباد با ترافيك سنگين مواجه شد و همچنين جمعيتي بالغ بر هفت هزار نفر در مقابل سالنهاي انتظار فرودگاه در انتظار ورود عبادي بودند. پس از انجام مراسم استقبال شيرين عبادي راهي منزل شد .شيرين عبادي طي سخنان كوتاهي در منزل خود گفت كه چهارشنبه ساعت 10 صبح در كانون مدافعان حقوق بشر مصاحبه مطبوعاتي خواهد داشت. به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، وي كه در بدو ورود به منزل خود مورد استقبال جمعي از دوستان، آشنايان قرار گرفته بود همچنين در سخناني به شرح چگونگي اطلاع از اهداي جايزه صلح نوبل پرداخت. وي گفت:« من براي سيماي شهر تهران يك هفته به پاريس رفته بودم، وقتي قرار بود برگردم تلفني از كميته صلح اطلاع دادند، خبري مهم دارند در حاليكه من اصلا از كانديداتوري خودم خبر نداشتم. داستان آقاجري بود كه از من لايقتر است. پس از تصميم گيري كميته، وقتي اسم خودم را شنيدم خبرنگاران هجوم آوردند؛ فدراسيون بين المللي حقوق بشر كه مقر آن در پاريس است نيز مصاحبهاي مطبوعاتي برايم گذاشت. از آن موقع به بعد داستان همين است كه ميبينيد.امروز هم در ايران اير، دوستان بسيار لطف كردند كه خودم را لايق آن نميدانم.» وي تاكيد كرد:« اين جايزه از آن من نيست از آن مردم ايران است. از آن همه كساني است كه براي بشريت، دموكراسي، صلح در ايران فعاليت كردهاند و ميكنند. من قطره كوچكي از اين دريا هستم.» انتهاي پيام
باز هم تو از راه ميرسي با كولهباري از حرفهاي ناگفته فريادهاي نزده اشكهاي نريخته و هديههايي كه هنوز به صاحبانشان ندادهاي باز هم تو از راه ميرسي با كوچ پرندگان عاشق با فرش كردن كوچهها و خيابانها از نشانههاي خودت با صداي نم نم باران شاعرانهاي كه تمام شاعران را از شعر سيراب ميكند با زبانههاي آتش در هواي مهآلودت با فرياد رعدهايي كه به سبك شدن دردهايت كمك ميكنند با غروبت، با سكوتت و با حضورت به ما ميفهماني كه آمدهاي آمدهاي تا بدانيم و به ياد داشته باشيم كه هميشه ميآيي و زندگي در گردش است و آمدهاي براي آن كه بگويي تكرار برايت رنگي از بيرنگي دارد هميشه تازهاي و اين تازگي را در همه روزهايت ميتوان ديد و ميآيي براي اين كه من و ما بدانيم كه زيباييها هيچ وقت تمام نميشوند و خالق زيباييها هميشه حاضر است براي آن كه تو را به ما نشان بدهد تا از تو درس بگيريم و عاشقانه زندگي كنيم. چون تو نيز از اويي، جلوهاي از او و جلوهاي از لطافت و مهربانياش. و با آمدنت فرياد ميزني كه هميشه آغازي هست و پاياني هست و براي هر اتفاق تازهاي فرصتي داده ميشود كه بايد آن را غنيمت شمرد. و آغاز كرد و به هدف رسيد ممكن است پايان فرصتها لحظهاي ديگر باشد و ممكن است هزارها سال بعد كه حتي اعداد به ما اجازه شمارشش را ندهند پس آغاز كردن را ميتوان از تو آموخت و آن را مشق كرد و نه تنها از تو، از هر چه كه مانند توست ميتوان آموخت. ميآيي كه به تمام تازهنفسان، نفس تازه ديگري ببخشي و يادگاري از خويش برجاي بگذاري. برگهاي پاييز صداي قدمهاي مرا ميشنوند... من سردم است و فكر ميكنم وقت آن است كه لباسهاي پاييزيم مرا در آغوش بگيرند و براي اين همه دوري زار زار بگريند از راه ميرسي...
اين دانشگاه و درس و كلاس هنوز شروع نشده خودش رو نشون داد . درسها اونقدر سخت شدن كه موندم چهكارشون كنم . فكر نميكنم هيچ رشتهاي به اين سختي باشه . من كه ديگه دارم خسته ميشم . بيخود نيست كه همهي بچههاي مكانيك يا كچل شدن يا چشماشون خيلي ضعيف شده و يا بالا خره يه مرضي گرفتن . فكر نكنيد دارم ننه من غريبم بازي در ميارم ها !
خوب اگه باورتون نميشه يه كمي آمار ميدم بهتون تا باور كنيد .
تا حالا اسم مقاومت مصالح به گوشتون خورده اونهم از نوع دو ؟
ديناميك ماشين چطور؟
در بارهي سيالات نظر خاصي نداريد؟
آوه راستي طراحي اجزاء رو داشت يادم ميرفت .
مقاومت يك هم با اجازهي دوستان هم نياز ورداشتم .
ديگه درسهايي مثل زبان تخصصي و زبان فارسي جزء درسهاي هلو حساب ميشن.
خوب اين تازه يه طرف قضيه بود . طرف ديگه با كلاسهاي روزهاي جمعه شروع ميشه . از هفتهي پيش كه هفتهي سوم سال بود مقاومت دو آقاي دكتر خاني پور كلاس فوق العاده گذاشتن و حضور غياب هم ميكنند .
هنوز هيچي نشده دكتر بيگلو ــ معاون وزير نيرو در انرژيهاي نو ــ هوس امتحان به سرشون زده .
« آريانا » ، استاد سيالات كتاب جديدش رو معرفي كرده تا هم فروش بره و هم خودش معروف بشه و به قول خودش به علم و دانش خدمتي كرده باشه !
باز خوبه زبان انگليسي حاليمه و دكتر غفاري هم حضور غياب نميكنه ، اگر نه مجبور بودم اين يكي رو هم تحمل كنم .
همهي اساتيدمون يه طرف ، اين خانوم دكتر سميعي ــ دانشجوي دكترا است ولي بايد دكتر صداش كنيم ــ استاد زبان فارسي عمومي هم يه طرف . خير سرش حداقل فوق ليسانس زبان فارسي رو داره ولي از آرايهها هيچي حاليش نيست . براي هر شعري كه ميخوند سه تا آرايه اون ميگفت و ده بيستا هم من ميذاشتم روش . آخر سر با هم بحثمون گرفت سر آرايهي تناقض يا پارادوكس ، و قراره اگه من اين هفته قانعش كنم بيست اين درس رو بهم بده و ديگه منهم نرم سر كلاسش. تا ببينم موفق ميشم يا نه .
ديگه بگم براتون از اين رئيس دانشگامون كه ميخواد به طور غير رسمي دختر پسر ها رو از هم جدا كنه ولي بنده خدا خبر نداره كه رئيس قبلي هم خواست از همين غلطا بكنه كه حالا داره توي دانشگاه ابهر رياست ميكنه . اين يكي هم اگه خيلي اذيت كنه سر از يكي از همين آبادي هاي دور افتاده در مياره .
تنها اتفاق خوبي كه افتاده اينه كه استاد ديناميك ماشين ، دكتر عليرضا انتظاري ، ـــ يكي از مخهاي مملكته كه لنگه نداره ، عضو انجمن مركزي مكانيك ايران و از كسايي كه توي سر فصلهاي درسي صاحب نظره و در ضمن فكر كنم بچههاي فني بشناسنش و كتاباي ترجمهي اون رو بخونن ـــ داره يه سفر يك ماهه مي ره به استراليا و ما هم يك ماه راحتيم .
سال اول دانشگاه ، دو سل قبل ، ترم اول. يه بنده خدايي توي چشام نگاه ميكرد و ميگفت كه از من خوشش اومده ، ولي كاملا مشخص بود كه اين حرف حقيقت نداره و فقط به دليل اينكه خونهاشون نزديك ماست و از كرج تا تهران اومدن اونهم شب براي يه دختر تك و تنها سخته ، اين حرف رو زده تا تنها نباشه و كسي باشه كه مطمئن باش برگرده .
سال اول دانشگاه ، ترم دوم . يه بنده خداي ديگه گفت بهت اعتماد كردم و منهم گفتم خدا كنه پشيمون نشي. ولي حتي دو ماه هم طول نكشيد كه فهميدم اعتمادش پوچ و بي ارزشه . و حالا خدا رو شكر ميكنم براي خطري كه اون داشت و من نميدونستم و از سرم گذشت.
شش ما پيش .يه عزيزي وقتي صحبت ميكرد برق شوق رو ميشد تو چشماش ديد. با چنان حرارتي حرف ميزد كه دوست داشتي تا ابد به حرفهاش گوش بدي.
چند ماه پيش . يه عزيز ديگه غير مستقيم و صريح ولي نه به صورت رو در رو گفت : «
……… باعث شد بزرگ بشي . » اونجا بود كه فهميدم اگه صادق و رو راست باشي بچهاي !
گاهي وقتها كلمات ، حتي بدون اينكه گوينده قصد و غرضي داشته باشه ، چنان تأثيري دارن كه تصورش هم غير ممكنه. مثلا تأثير يك كلمهي « ماشاءا
… » و يا « با نمكه » و …
من هيچ وقت تصور هم نمي كردم كه يك كلمهي « ماشاءا
… » ساده ـــ كه از دهن بابام بيرون اومد و من اون رو توي فيلم و مدتها بعد از واقعه شنيدم ـــ بتونه اين جوري مؤثر باشه . البته اين رو هم بگم كه زمينهاش وجود داشت و بوسيلهي كلمهي « با نمكه » پيش اومده بود و اون كلمهي « ماشاءا… » باعث شد تا توي انجام تصميمي كه براي انجامش دودل بودم مصممتر بشم. بابا با اون كلمه نا خواسته و ندانسته نظر خودش رو اعلام كرده بود .
وقتي مامان هنوز از راه نرسيده گفت :« بابك يه خبر خوب
……… » فهميدم كه اون هم از كار من بدش نيومده و حتي اون هم راضي بوده .
وقتي توي اون شب بد مامان اون آرزوي خوب رو كرد و منهم گفتم :« ان شاءا
… » بجز اون لبخند تلخ چه چيزي توي چهرهي من مي تونست همهي سرها رو با تعجب و حيرت به طرف من برگردونه؟!!! ـــ رنگ رخساره خب ميدهد از سر درون ـــ
اين همه حرفهاي مبهم رو زدم تا آخرش به يه چيز برسم :
ـــ اگه خواستيد به كسي بگيد « دوستت دارم » اول كمي فكر كنيد ببينيد از سر بيكاري اين حس بهتون دست داده يا نه واقعا مهر و محبت صادقانهاي وجود داره.
ـــ اگه كسي به شما گفت كه دوستتون داره ، سعي كنيد وقت گفتن اين كلمات توي چشماش نگاه كنيد و ببينيد واقعا شما رو دوست داره يا نه . چون چشمها حرف مي زنند و هيچ وقت هم دروغ نمي گن .
ـــ اگه خواستيد براي بنويسيد حتما مرافب كلمات باشيد . مراقب تأثير كلمات روي مخاطبتون باشيد . اگر هم خواستيد نوشته ي كسي رو بخونيد سعي كنيد هرچه زودتر با حس و خال نويسنده يكي بشيد .
ـــ اگه خواستيد به كسي خبري بديد چه خوب چه بد جوري اون خبر رو بديد كه براي شنونده شُك آور نباشه .
ـــ مراقب باشيد كه به چه كساني اعتماد مي كنيد ، و اگر هم كسي به شما گفت كه « بهت اعتماد كردم » ببينيد واقعا داره حقيقت رو بيان ميكنه و يا اين هم يكي ديگه از دروغهاي بسيار ضربه زننده است .
حرف آخر هم اينه : « وقتي ميخواهيد به كسي حرفي بزنيد ، كلمه يا جملهاي بگيد ، پيغامي بديد ، نامه بديد ، ميل بزنيد ، وبلاگ بنويسيد ، ويا حتي نگاه كنيد ، تأكيد ميكنم حتي اگه خواستيد نگاه كنيد ، بيشتر از خودتون به فكر طرف مقابلتون و تأثيري كه كار شما روي اون مي گذاره باشيد .
مراقب باشيد ، مراقب نگاه ، قلم ، زبان و
…
اي خويشاوند راستين !كه هرگز با تو نبوده ام. اي مخاطب من! كه هيچگاه با تو سخن نگفته ام . بي تو با
بيگانگي و سكوت ميميرم... انتظار، گم كردن توست.غربت ،غم دوري تو. اضطراب، درد بي تو ماندن و غم، داغ بي تو زيستن
اين چند خط رو هم به مناسبت زادروز خداي غزل و عشق حضرت
« حافظ »
به پست اين بار اضافه كردم.
حافظ ، محمد بن محمد بن محمد شمس حافظ شيرازي حدود سال 727 در شيراز متولد شد . پدرش بهاءالدين اهل كوهپايهي اصفهان و مادرش اهي كازرون بود . او كوچكترين پسر خانواده بود و در خردسالي پدرش فوت كرد و تنها او با مادرش ماند و باقي برادران آنها را ترك كردند . محمد در نانوايي محله خمير گيري ميكرد و ايم ميگذراند . تا آنكه عشق به تحصيل او را به مكتب خانه كشاند ولي پس از كسب علوم ادبي و مذهبي از اين راه ارتزاق نكرد و به تدريس اين علوم روي نياورد.
بنا بر اطلاعات محدودي كه از حافظ در دست است اوعاشق دختري بود به نام « شاخ نبات » و بنا بر داستانهاي موجود او را به عقد خود در آورد ؛ درست يا نا درست حافظ در اشعار خود يكجا صحبت از فراق و فقدان محبوبي ميكند كه به سال 764 بر ميگردد يعني 38 سالگي حافظ . و چند جا هم اشاراتي به مرگ فرزند ميكند .
حافظ در اشعار خود از غزليات مولانا، سعدي ، كمال ، سلمان ، خواجو و حتي ننزاري قهستاني هم استفاده كرده ، به آنها پاسخ گفته و در جاهايي هم تضمين كرده ، كه اين نشان دهندهي مطالعات وسيع حافظ است.
حافظ در كلام خود معاني دقيق عرفاني و حكمي را در موجزترين كلام و در عين حال در روشنترين و صحيحترين حالت ممكن آورده است .
در ابيات حافظ يافت ميشود كه بيتس بدن صنايع ظريف ادبي باشد و اين نشان از توانايي حافظ در استخدام الفاظ و صنايع ادبي دارد. حافظ تنها شاعريست كه از دير باز پارسي گويان و پارسي دوستان به ديوانش تفأل ميزنند . و چون معمولا در اشعارحافظ بيتي حسب حال فال گيرنده پيدا ميشود آنرا « لسان الغيب » گويند
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
……… وندراين كار دل خويش به دريا فكنم
از دل تنگ گنه كار بر آرم آهي
…………..……….كآتش اندر بنهي آدم و حوا فكنم
مايهي خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست
…….ميكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيد كلاه
………………تا چو زلفت سر سودا زده در پا فكنم
خوردهام تير فلك باده بده تا سر مست
……… عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم
جرعهي جام برين تخت روان افشانم
………… غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم
حافظا تكيه بر ايام چو سهوست و خطا
……. من چرا عشرت امروز به فردا فكنم
کاست گنبد مينا در مايهی دشتی آهنگساز پرويز مشکاتيان تنظيم محمد رضا درويشی و با نوازندگی ارکستر سمفونيک . و با صدای آسمانی استاد شجريان.
شطرنج،همه چيز از همون شطرنج شروع شد . يادته؟ بايد يادت باشه چون هنوزهم كه هنوزه من يادمه و به خوبي هم يادمه ، با تمام جزئيات ، با تمام حركات ، البته نه حركت مهرهها بلكه حركتهاي تو ، حتي اون لحظهاي كه دستت خورد به اون سرباز سفيدت و افتاد روي سراميكهاي كف پذيرايي ، و تو براي برداشتنش به من اجازه ندادي .
بعيد ميدونم اون روز رو به خاطر نداشته باشي. شايد هم اصلا به ياد نداشته باشي و من تنها به اين دليل كه خودم اون روز رو خوب يادمه ، اين تصور برام تداعي شده كه براي تو هم همين حس وجود داره .
من اون شب رو يادمه ، چون هر حركت مهرههاي مشكي رو مدتها طول ميدادم تا شايد چند لحظهاي بيشتر با تو پشت يك ميز بشينم . جوري كه همه فكر ميكردند كه من بازي كن ماهري هستم و با فكر بازي ميكنم . هه !!! در حالي كه من به تنها چيزي كه فكر نميكردم بازي شطرنج بود . مهرهها خودشون حركت ميكردند و دست من رو هم با خودشون ميكشوندند روي صفحهي شطرنج. حسي خوشايند همراه با رؤياهاي زيبا براي آينده . آيندهاي كه هيچ وقت در واقعيت به وجود نيومد و تنها در رؤيا ماند .
من اون شب رو يادمه چون وقتي به راحتي ميتونستم با دو حركت وزيرت رو ازت بگيرم ، تنها كاري كه كردم تغيير مسير بازي به نفع تو بود .
من اون شب رو يادمه چون وقتي وزيرم رو جلوت گذاشتم و تو وزيرم رو زدي ديدم كه براي اولين بار توي بازي شطرنج ، يك نفر از خوردن وزيرش نه تنها ناراحت نشده بلكه انگار نيمي از دنيا رو هم بهش دادن و از خوشحالي تو پوست خودش نميگنجه.
من اون شب رو يادمه چون تو نه تنها رُخم رو از من گرفتي ، بلكه با يك نگاه كه دنبال عكس العمل از دست رفتنه رخ ميگشت ، آروم و قرار من رو هم از من گرفتي . اگه يادت باشه من در اون لحظه سرم رو انداختم پايين . يك وقت فكر نكني كه از ناراحتي بود ، اصلا اين طور نيست . تنها دليلش اين بود كه ميخواستم :« رنگ رخساره خبر ندهد از سر درون !»
من اون شب رو خوب يادمه ، چون تونستم تو رو مات كنم ، اما تنها در بازي شطرنج و نه بيشتر . و نه تنها موفق نشدم حتي اندكي از وجود مهربون تو رو بدست بيارم ، بلكه هرچيزي رو هم كه در درون خودم داشتم ، همه و همه رو به يكباره از دست دادم . به يكباره !!!
درسته كه من تو رو مات كردم ، ولي اشتباه نكن! اين تو بودي كه مات كرده بودي . اونهم نه يك شاه بازي شطرنج رو بلكه يك انسان رو ، يك موجود زنده رو. من مات تو بودم ، مات و مبهوت !
آره اون روز بود كه من مات شدم و مات موندم تا ابد و ميمونم تا لحظهي خوش مرگ .
حالا ديگه سالها از اون خاطرهي خوش بازي شطرنج ميگذره . نميدونم اصلا تو چيزي از اون ماجرا يادت مونده ؟!!! نميدونم اصلا اونقدر برات ارزش داشتم كه اون خاطره رو بخواي به ياد بياري؟!!! ولي من تا ابد اين خاطره رو توي قلبم زنده نگه ميدارم . و هر چند كمي سخته ولي سعي ميكنم اون رو به همون صورت شيرين حفظ كنم تا هر بار كه اون رو به ياد ميارم ، باز هم همون لبخند نستالژيك ــ غم شيرين ــ هميشگي روي لبام بياد.
ديگه فرقي نمي كنه كه يادت هست يا نه . ولي من خوب يادمه.
آي جوانان كه پشت چت نشستـــــه ؛ شاد و خندانيد كمي آنسوتر از ديوار چت رووم ها ؛ قلبي سپيد در انتظار دستان مهربان شماست
حتما تا حالا توسط سايت هاي مختلف مهرانه قائمي ؛ دختر 19 ساله اي رو كه از بيماري ريه رنج ميبره شناختيد . مهرانه براي درمان به كمك تك تك ما احتياج داره .
اكنون فرصت مناسبي است تا با جمع شدن دور هم يك روز شاد و به ياد ماندني رو فراهم كنيم تا ضمن تماشاي نمايش آدم و حوا توسط گروهي از بچه هاي بنياد فرهنگ و زندگي ؛ پول حاصل از فروش اون رو به مهرانه اختصاص بديم.
روز نمايش : 11 مهر 1382؛ ساعت 5 بعد از ظهر مكان نمايش : سهروردي شمالي . پايين تر از شهيد بهشتي . خيابان ميرزايي زينالي غربي . كوچه پاكزاد . پلاك 15 . ساختمان بنياد فرهنگ و زندگي
راستي به برنامه علاوه بر تئاتر ؛ موسيقي هم اضافه شده تا هر چه بيشتر بتونيم يك روز شاد و به ياد ماندني داشته باشيم .
زمان فروش بليط : چهار شنبه ؛ 9 مهر 1382 ؛ ساعت 5 تا 6:30 بعد از ظهر مكان : خيابان وليعصر ؛ شمالي ترين قسمت پارك ملت ؛ كنار وسايل بازي كودكان
اين چند خط بالا رو كه خونديد . اين خبر رو توي وبلاگ
http://aazaad.blogspot.com خوندم . حالا خودتون رو بذاريد جاي مهرانه و بعد تصميم بگيريد كه آيا دوست داريد بيايد يا نه .
قيمت بليطش هم 1500 تومن بيشتر نيست . فكر نميكنم كسي باشه كه با خرج كردن اين مقدار پول مشكلي براش پيش بياد و يا از زندگي وا بمونه . ماها روزانه چندين برابر بيشتر از اين مقدار رو خرج ميكنيم و به روي خودمون هم نمياريم ولي با اين پول ميتونيم جون يك نفر انسان يه دختر هم سن و سال خودمون رو به راحتي نجات بديم و به علاوه روز خوشي رو هم در كنار هم ديگه داشته باشيم . يك روز به ياد موندني . و راه خوبي هم هست براي اون كسايي كه توي ايميلهاشون ابراز علاقه كرده بودند كه يه جورهايي دور هم جمع بشيم و با هم بيشتر آشنا بشيم . پس به اميد ديدار همهي شما در مكان مذكور .
دارم كتابي رو مطالعه ميكنم به اسم اندرزهاي كوچك زندگي ، اين كتاب رو يكي از دوستان امانت داده تا بخونم . كتاب خيلي جالبيه . نوشتهي جكسون براون و ترجمهي شبنم خوشبخت .
اين كتاب رو جكسون براون براي پسرش نوشته و به گفتهي خودش كاري رو كه فكر مي كرده چند ساعته تموم بشه ، چند روز طول كشيده . اون در بارهي لحظهاي كه كتاب رو به پسرش هديه داده ميگه :
« لحظهي فوق العادهاي بود. من تمام اون چيز هايي رو كه در بارهي يك زندگي خوب و شاد و پر بركت ميدونم نوشتم . و حالا اون رو تقديم به پسم ميكنم كسي كه در خيلي از موارد آموزگار من بوده .»
به نظر من اگه كسي اونقدر توانايي داشته كه آموزگار پدرش باشه ، پس بايد داراي پدر بزرگي هم باشه و گفتههاي اون پدر خالي از لطف نيست . پس هر از چند گاهي چندتا از اون نصيحتهاش رو مينويسم تا شايد به درد ما هم بخوره .
دريا ! مادر آب ، مأمن رود ، مَأواي قطره و ماهي و صياد ماهي گير.
دريا ! بزرگ ، زيبا ، مواج ، بي انتها .
انسان ! ذرهاي كوچك ولي با قدرت تباهي بزرگ.
انسان !
بعد از دوازده ساعت رانندگي تو جاده چالوس تازه ساعت نه شب رسيديم
به مقصد.اينبار اونقدر خسته بودم كه از عادت هميشگي هم صرف نظر كردم ويك راست با لباس وارد دريا نشدم. ودر عوض يه راست راهي رخت خواب شدم و جاي شما خالي اندازهي همون رانندگي تو جاده خوابيدم . نميدونم اين آب و هواي شمال چه تأثيري داره كه آدم يا خوابه يا گرسنهاست و يا هردو!
يادم مياد سال سوم دبيرستان بودم و عيد رفتهبوديم شمال وقتي برگشتم يكي از دوستام از بس كه چاق شده بودم من رو نشناخت!!!!
بذاريد براتون از جاده بگم . اگه از من بپرسن كدوم جاده رو براي رانندگي بيشتر از همه دوست داري ، بر عكس بعضي ديگه كه از جاده چالوس خيلي ميترسن ، من فقط جاده چالوس رو اسم ميبرم . ساعت نه صبح كه از خونه زديم بيرون ساعت ده و نيم اول جاده چالوس بوديم . ولي تا ساعت يازده و نيم فقط صد متر رفتيم جلو . و اين همه ترافيك و معطلي فقط به خاطر چندتا جوجه پليس بود كه اول جاده به همه گفته بودن جاده يك طرفه شده ، ولي در حقيقت همچين خبري نبود و قبل از ميدون و تونل امير كبير ماشينها توي هم گره خورده بودند.خلاصه ساعت يازده و سي و پنج دقيقه وارد اولين تونل شديم . چون تونل سيستم تهويه نداشت ماشينها رو چندتا چندتا ميفرستادند داخل كه مردم اون تو خفه نشند. مردم هم تا چرخشون وارد تونل ميشد مثل زندانيهاي تازه آزد شده ـــ از جمله خودم ـــ
پا رو ميذاشتند روي گاز و دست رو روي بوق ، و جيغ و داد كنان از تونل رد مي شدند . اين تيكهي راه و جيغ و داد و بوق توي تونل تا آخر جاده توي همهي تونلها ادامه داشت و به نوعي باعث خنده هم شده بود. توقف بعدي توي ترافيك كه دو ساعت و 45 دقيقه طول كشيد ، بعد از سد كرج بود . كه دليلش هم معلوم نشد . ولي اينبار ديگه مردم بيكار ننشستن و يكي از اون جوونهاي با حال كه ماشينش سيستم داشت يه نوار بندري گذاشت و اكيپي ريختن توي يكي از اين باغهاي كنار رودخونه و شروع كردن به بزن و برقص . مردم هم كه اوضاع رو اينجوري ديدن جمع شدن توي همون باغ و مجلس بزم و طرب بر پا كردن . جاي شما خالي بود ، البته جاي اين آدمهاي متحجر و عقب مونده كه فعلا زور دارن هم خالي بود تا بيان و نسل سوم انقلاب رو ببينند و تعريف كنند. بهترين جاي باغ ته باغ بود ، يه ــ گلاب به روتون ــ موال داشت كه نه شير داشت و نه آفتابهي درست حسابي . حالا چرا بهترين جا بود ، براي اينكه من اونجا با يه بنده خدا آشنا شدم كه اون هم براي قضاي حاجت اومده بود ولي چون از اوضاع بي خبر بود مجبور شده بود .....
خلاصه اين بنده خدا با هزار زحمت و كمك بقيهي دوستاش تونست از اون وضعيت رها بشه و به جمع اهل طرب بياد و بشه پايهي رقص من . جاتون خالي بساط براه بود تا لحظهاي كه اولين ماشينها از روبرو اومدند و نويد باز شدن راه رو دادند.
آخر جاده رو بيشتر از بقيه جاهاش دوست دارم . وقتي از لابلاي اون كوههاي تراشيده شده رد ميشي احساسي مركب از شوق و لذت ديدن اين طبيعت زيبا همراه با صداي آب رودخونه كه در كنار جاده حركت ميكنه و بوي نم و جنگل و سبزي درختها كه فضا رو پر كرده. تقريبا ميشه گفت تمام حواس ممكن رو تو اين جاده براي لذت بردن به كار ميبردم . همچنين حس كوچك بودن در مقابل اين كوههاي بزرگ ، من رو ياد عظمت و قدرت خالق هستي ميانداخت و باعث ميشد كه علاقه و عشق رو به اون بيشتر از هميشه در خودم حس كنم .
فرداي روزي كه رسيديم دريا آروم بود و تنهاي خسته و كرخت رو به سوي خودش ميطلبيد . از صبحانه تا ناهار رو توي آب بودم و تازه بعد از ناهار هم كنار ساحل روي شنها دراز كشيده بودم . شنا كردن با بچه ماهيهايي كه زير سايهي بدنت پناه ميگيرند و دورت ميچرخند خيلي لذت بخش بود . ميشه گفت روز دوم رو با دريا سر كردم ، حتي شب رو هم با دريا بودم ولي جريانات شب رو توي يك فرصت ديگه براتون ميگم ، اون شب بود كه فهميدم وقتي سهراب ميگه :« من نمازم رو پي تكبيرة الاحرام علف ميخوانم ، پي قد قامت موج !» يعني چي ، اونجا بود كه قد قامت موج رو فهميدم .
روز سوم رفتيم به جنگلهاي عباسآباد . تصوير جنگل و كوه و مه رو با هم در نظر بگيريد ، حالا يه رودخونهي كوچك و يه آبشار كه از همون جويبار به وجود اومده رو به اون تصوير اضافه كنيد ، بعد هم كمي رنگ زيباي قرمز رو به نشونهي عشق و يه سيب سرخ رو عوض جاي خالي يار به اين بوم اضافه كنيد . حالا دوست دارم بگيد چي ميبينيد؟
بيشتر از اين ديگه توضيح نميدم و بقيهاش رو ميگذارم به عهدهي خودتون و ذهنتون . شايد بخواهيد بعضي چيزهاي ديگه رو هم به اينها اضافه كنيد تا نقاشي تون زيبا تر بشه .
از جمله اتفاقات جالبي كه اونجا افتاد اين بود كه ، آبشاري كه گفتم بد جوري من رو وسوسه كرد كه ازش عكس بگيرم و همين كار رو هم كردم . يه عكس هم با آبشاره گرفتم كه در نوع خودش بينظير بود، فقط يه ربع ساعت طول كشيد كه من بتونم يه راهي به بالاي اون آبشار پيدا كنم و خودم رو به اون بالا برسونم ، فقط همينقدر بگم كه همهي مردم داشتن نگاه ميكردن و با خودشون ميگفتن كه الان اين پسره ميافته پايين . خلاصه رفتم بالا و يكي از زيباترين عكسهاي زندگيم رو گرفتم ، ولي حالا مونده بودم كه چطوري بيام پايين . به هر بدبختي و زحمتي بود خودم رو رسوندم به پايين آبشار ولي در لحظهي آخر پام لغزيد و تا گردن رفتم توي آب سرد.جاتون خالي بود تا شما هم مثل ملتي كه اونجا جمع شده بودن بخندين. تازه يه زوج جوون از بالا و پايين رفتن من فيلم هم گرفته بودن و وقتي من سر تا پا خيس داشتم ميرفتم طرف ماشين اومدن جلو و مثل خبر نگارها پرسيدن :« آقا شما نصيحتي براي جوونها ندارين؟» من هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده گفتم:« تا ميتونيد جووني كنيد و به حرف و حديثهاي دور و برتون هم توجه نكنيد.» اين هم عاقبت ماجراجويي بود كه باعث شد تا خود ويلا شلوارم رو از پنجرهي ماشين بيرون بدم تا شايد خشك بشه و ديگه نپرسيد كه موقع رانندگي چي پام بود چون جواب نميدم !
روز چهارم اتفاق خاصي نيفتاد و چون دريا هم مواج بود نميشد براي شنا به دريا رفت . براي همين با جوونهاي ويلاهاي همسايه تو شهرك خلبانها واليبال و گوجه و وسطي بازي كرديم . و وقتي هم كه هوا تاريك شد دور يه آتيش نشستيم و از خاطرات گذشته گفتيم ، آواز خونديم ، جك گفتيم، از سياست حرف زديم ، قلقل كرديم و
……… آخر سر هم چون فردا صبح همه عازم تهران بوديم خداحافظي كرديم و تا نوبت بعدي كه همديگه رو ببينيم آرزوي ديدار دوباره گفتيم .
راستي از اونجا هم من به بعضي از دوستان سر زدم و كامنت هم گذاشتم ، ولي جالب اين بود كه اين كار رو از كافي نت انجام ندادم !
يكي از همسايهها يه كامپيوتر نُتبوك داشت كه مودم هم داشت . ولي چون اكانت چالوس نداشتيم و حس و حال پيدا كردن كافي نت هم در دسترس نبود به اكانت تهران من و با تلفن بين شهري كانكت شديم ! ــ خالي بندي نيست شاهد دارم ، نيما ، براي كوير هم كامنت گذاشتم ــ فكر نميكنم شرايطي جالب تر از اين براي كسي پيش اومده باشه كه با نوتبوك از چالوس وصل بشه به اكانت تهران تا فقط كامنتهاي شما رو بخونه و براي ديگران كامنت بذاره.
فكر كنم ديگه از شمال گفتن بس باشه فقط يه چيز ديگه اونهم اينكه ايراني رو هيچ وقت نميشه به زور مجبور به كاري كرد . اگه ايراني بخواد بزنه و برقصه و شادي كنه ويا زن ايراني بخواد توي دريا شنا كنه ، روسري سرش نكنه، با پسرها وسطي بازي كنه و هزاران مورد ديگه كه خودتون بهتر از من ميدونيد، هيچ كس نميتونه جلوش رو بگيره . حتي اگه موفق بشه كه مدتي به ظاهر جلوي ايراني رو بگيره ،كه خيلي سخته، باز هم ايراني كار خودش رو انجام ميده و اين به خاطر يك چيزه:
دوبار كتاب رو باز كردم و هر دو بار اين شعر حافظ كه قبلا هم توي پستهاي قبليم نوشته بودم اومد براي همين با خودم گفتم حتما حكمتي داره و منهم تسليم شدم و دوباره اون رو نوشتم.
تو! به هر جا مي روم ،با هر كس همزباني مي كنم ،هر جايي را كه مي خوانم ،به هر كسي مي رسم ،همه وهمه يا بدنبال (( تو )) مي گردند ويا به تو رسيده و با تو ما شده اند.عده اي هم تو را در ديگران مي جويند. من جزء كدامين دسته ام؟ مدتهاست كه به دنبال توام.تو را نيز خوب يافتم.پس چرا ما نشديم؟ چرا تو، تو ماندي و من،در حسرت ما ؟ تو آنقدر بزرگ هستي كه با همه ما ساخته اي . شايد قسمت اينست كه از تو چيزي به ما نرسد؛ واي از روزي كه من قدر ما را ندانستم،كم تجربه بودم و بادمجانهاي زيادي دور قابم بودند.حالابعد از جند سال تازه قدر تو را دانستم. تنهاكسي كه از ابتدا با خلوص و پاكي قصد ما كرد و نه براي چيزهاي ديگر.
تنها كافيه كه لب تر كني و ...
از تو به يك اشاره از من به سر دويدن
با تو اين تن شكسته،داره كم كم جون مي گيره آخرين ذرات موندن ، توي رگهام نمي ميره
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من ديگه از مرگ نمي ترسم،عاشق شهامتم من
اگه رو حصير بشينم، اگه هيچ نداشته باشم با تو من مالك دنيام، ب
ا تو در نهايتم من
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من ديگه از مرگ نمي ترسم،عاشق شهامتم من
با تو شاه ماهي دريا ، بي تو مرگ موج تو ساحل با تو شكل يك حماسه، بي تو يك كلام باطل
بي تو من هيچكي نمي خوام، از اين عمري كه دو روزه در اتاقم واسه قلبم ، پيرهن عزا بذوزه
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من ديگه از مرگ نمي ترسم،عاشق شهامتم من
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من ديگه از مرگ نمي ترسم،عاشق شهامتم من
دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد. شهرام رحيميان انتشارات نيلوفر . چاپ زمستان 1380
.....افسر شهرباني گفت شما حق نداشتيد جنازه را از سرد خونه بيمارستان بدزديد. گفتم:آدم غريبه رو كه ندزد
يدم،زن قانونيم رو بردم خونه پيش خودم... افسر شهرباني گفت:بله كه جرم داره.اون تا وقتي نمرده بود زن شما بود وقتي مرد كه ديگه زنتون نيست.تازه، آدم عاقل ،خودت بگو ؛آدم لخت ميشه و كنار زن مرده اش مي خوابه؟ . . . . . زنم وقتي ميميره كه من هم مرده باشم.اگه يه كم بهم وقت داده بوديد و به زور وارد اتاق نميشديد، منم مي مردم و الان خدمتتون نبودم اون وقت مي تونستيد بگيد كه زنم مرده .اما الان نميتونين اين حرفو بزنين. . . . . . ((آره ملكتاج همه چيز تموم شد.تو مردي آقاي مصدقم مرد .من هم مردم.))
بابا آب داد. بابا نان داد... عشق داد....مهر داد... مهرباني داد....بابا مردانه پشت من ايستاد...بابا دستم را گرفت...شبهاي تبدار كودكي، بابا كنارم نشست، دستم را گرفت....وصبح، ديگر تبي نبود،گرمايم به جان بابا رفته بود........بابا خنديد..اخم كرد.. برايم خريد....بابا ازخدا گفت از علي مرتضيگفت..بابا قصه ها برايم گفت... گفت خوب باشم..قوي باشم...گفت مهربان باشم....بابا گفت از كسي انتظاري نداشته باشم... بابايم گفت به همه خوبي كنم اما انتظار چيزي نداشته باشم....... بابا صفاست...
كوهي است افراشته ؛ سايهي بابا روي من هاست روي مادرهاست
…باباقويست… بابا به هيچ بادي نمي لرزد…بابا كوه است ……كوه!
داريم به روز پدر نزديك ميشيم. روزي كه ارزشش به خود جوش بودنشه.
همهتون خوب ميدونيد كه هيچ كس اسم اين روز رو روز پدر نگذاشته، ولي
براي بزرگداشت اين موجود بي همتا ،مردم اين روز رو به طور خود جوش ، به اسم روز پدر ، نامگذاري كردن.چرا؟
چون:
پدر تكيه گاه فرزند ه.
پدر سايهي بالاي سر ه، درسته كه مادر از شب تا صبح بالاي سر كودكش بيدار ميمونه ولي كاري كه پدر از صبح تا شب انجام ميده تا خانوادهاش بتونن راحتي و آرامش رو تجربه كنن ، از بيدار موندنهاي مادر بيشتر نباشه، كم از اون نداره .
درسته كه نوازشهاي مادر آرام بخشترين مسكنهاي دنياست، ولي بازهم نوازش پدارنه يه تأثير ديگه اي داره كه مطمئنم اغلب شما اون رو تجربه كردين.اون نگاه عاشقانهاي كه يك پدر به فرزندش كه خوابيده مياندازه به همون اندازه لذت بخش و دوستداشتنيه كه ، تَشَرهاي روزانهاش.
اون كسي كه با خستگي تمام تا دم درب خونه مياد ولي تمام خستگيها و افكار آزار دهندهي روزانه رو همونجا پشت درب خونه ميگذاره و هيچ وقت به خودش اجازه نميده كه اونها رو با خودش به داخل بياره كسي جز پدر نيست.
ممكنه كه پدر كمي تند خو باشه ، با فرزندانش ــ بخصوص با دخترهاش ـــ بيشتر بگومگو داشته باشه تا خوش و بش ، ولي اگه آخر كار رو ببينيد چيزي جز خير و صلاح نميتونيد پيدا كنيد.خير و صلاحي كه خيلي وقتها مادرها نميتونن اون جور كه لازم و شايسته است ، اون رو ببينند و مقدمات اون رو آماده كنند. و چه بسيار پيش اومده كه به دليل همين ساده انديشي مادران فرزندان در دام خطرات زندگي افتادهاند و عمرشون رو تباه كردهاند. ــ سه ، چهار نمونه رو خودم با چشم خودم ديدهام كه
…... ـــ
پدر يكي از دو دوست داشتني ترين موجود روي زمين، يكي از دو عصارهي وجود ، يكي از دو ستون زندگي، يكي از
………………يكي از ……………و باز هم يكي از …………
براي همين هم هست كه وقتي اسم پدر مياد ، خواه نا خواه يه حس مطبوعي بهم دست مي ده . احساس غرور ، احساس شعف ، احساس عشق ؟؟؟ ولي نه، هيچكدوم از اينها نيست . شايد تلفيقي از اينها باشه . اگه اينطور باشه ــ كه حتما هم همينطوره ـــ درصد احساس عشق بايد از همهشون بيشتر باشه.
و بدين دليل من نسبت به خودم احساس غرور ميكنم ، احساس افتخار.
چراكه اگر خدا بخواد روزي به جمع پدرهاي دنيا اضافه ميشم. به جمعي زحمت كش و بي ادعا و توقع .
در آخر هم بگم كه من اين حرفها رو براي كم رنگ جلوه دادن نقش عزيزي به نام مادر نگفتم و هرگز نه خواستهام و نه خواهم خواست ، بلكه نه خواهم توانست حتي اگر بخواهم. نه تنها من كه كس را ياراي اين كار نيست .چراكه:
در پس هر مرد موفق زني نهفته است كه او را پشتيباني ميكند .
خدا سايهي پدر و مادر ها رو روی سر همهي ما نگه داره و ما رو از اين نعمتههای الهي محروم نكنه.
در آخر هم روز پدر در بعضي كشورها: روز 7 سپتامبر روز پدر در استراليا است كه هميشه اولين يكشنبه ماه سپتامبره. روز پدر در امريكا و كانادا و انگليس سومين يكشنبه ماه ژوئن هست و بعضي از كاتوليك ها هم روز19 ماه مارچ رو به عنوان روز پدر جشن مي گيرند.
دوستان يه چند روزي نيستم كه بيام و وبلاگاي قشنگتون رو بخونم . پس اگه براتون كامنت نذاشتم نا راحت نشين . جاي همهي شما خالي دارم به يك سفر مي رم . اميدوارم بعد از بازگشت چيزي براي گفتن داشته باشم . پس حلال كنيد. ــ به قول حافظ بحل كنين من رو ـــ
از اول تابستون تا حالا شبي نبود كه من تا صبح بيدار نشينم . زودترين ساعتي كه خوابيدم ، 4 صبح بود و ديرترينش هم وجود نداره ، چون چند شب اصلا نخوابيدم.
ولي خوب بالاخره تو اين نبرد تن به تن يا بهتر بگم «من به تن» من شكست خوردم و تن پيروز شد .
تن با اينكه خيلي ضعيف شده بود من رو شكست داد ولي به چه قيمتي؟ به بهاي از دست دادن سلامتي خودش . دوستاني كه من رو از نزديك ميشناسن و با من هر چند روز بر خورد دارن ميدونن كه يه مدت بود كه سرفههاي من تموم نميشدن .
براي همين رفتم دكتر . اولين دكتري كه رفتم چيزي بارش نبود و گفت سرفههات عصبيه ــ شايد هم درست گفته آخه هركي ديگه هم جاي ما ها باشه و نتونه
……… { فهميديد چي رو ميگم كه } بايد هم عصبي بشه ـــ ، دومي كه گفت فلان مرض رو گرفتي ، تازه وقتي به مهرش نگاه كردم ديدم دكتر عموميه ،با خودم گفتم پس اين هم چيزي بارش نيست .
دكتر سوم متخصص داخلي و ريه بود ، يه مرد ميانسال و نسبتا خوش قيافه . وقتي ميخواستم وارد مطبش بشم ــ توي درمانگاه بيمارستان ــ يه خانومي رسيد و از من خواست كه قبل از من بره وگفت كه با دكتر يه كار دو دقيقهاي داره. من هم كه عجله نداشتم گذاشتم اون بره تو ، ولي اي كاش هرگز نميذاشتم بره تو .
چشمتون روز بد نبينه دو دقيقه شد ده دقيقه ، يك ربع ، بيست دقيقه
………
من كه حسابي كلافه شده بودم ديگه طاقت نياوردم و در زدم و رفتم تو ديدم آقاي دكتر يك طرف ميز نشستهاند و خانوم طرف ديگه و بساط چاي و شيرني و بيسكوييت و بگو و بخند حسابي به راهه و انگار نه انگار كه من اومدم داخل مطب. تاز ه بعد از مدت كوتاهي فهميدم كه بوي قهوه توي اتاق مياد و اون نوشيدنيها چاي نبود بلكه قهوه بود ، ولي هر چي سعي كردم نفهميدم آقاي دكتر اون قهوهي داغ رو، اون هم با اون ظاهري كه نشون ميداد با دقت تهيه شده ، چطوري توي اون اتاقي كه نه گاز نه قهوه جوش و نه ديگر لوازم مورد نياز ، از هيچكدوم اثري نبود ،درست كرده .
خلاصه اينكه دكتر من رو در حضور اون خانوم و در عرض دو سه دقيقه معاينه كرد . با خودم ميگفتم اين دكتره با اين معاينهاش حتما منو خوب ميكنه!!! توي همين افكار بودم كه دكتر گفت: « يه كپسول داريد كه هر 24 ساعت يكي ميخوريد. يه قرص هم هست كه هر 8 ساعت يكي ميخوريد. دو تا شربت هم هست كه بعد از غذا ميخوريد.»
داشتم با خودم ميگفتم خوب الهي شكر آمپول تو كار نيست كه : « سه تا آمپول هم داريد كه يكيش رو همين الان بگيريد بياريد خودم براتون بزنم و دو تاي ديگه رو هم هر سه روز يك بار بزنيد. اگه خوب نشديد 10 روز ديگه باز هم بيايد . »
با خودم گفتم :« پسر مگه تو آزار داشتي رفتي داخل و خلوت دو نفرهي دكتر و خانومه رو بهم زدي . حالا هم حقته دكتر برات سه تا آمپول بنويسه . تازه گفت يكيش رو هم بيار خودم بزنم تا حسابي حاليم كنه كه سزاي كارم چيه و درسي بشه تا ديگه از اين كارها نكنم . »
خلاصه از مطب اومدم بيرون و داروها رو هم گرفتم ولي آمپولش رو جاي ديگهاي زدم .
از حق نگذريم دكتر خوبي بود ، چون سرفههام خيلي كمتر شدن و فكر كنم اون دوتا آمپول رو هم بزنم كامل خوب بشم.
ولي حالا يه مشكل ديگه برام پيش اومده . مدام يا خوابم يا دارم چرت مي زنم . اون هم به دليل خوردن اون دو تا شربته ، كه خواب آورن .
شايد باورتون نشه ، چون براي خودم هم قابل باور نبود . از جمعه صبح ساعت 6 كه خوابيدم ديگه بيدار نشدم تا شنبه ساعت 2 بعد از ظهر كه از گشنگي بيدار شدم ، غذا خوردم ، و دوباره ساعت 6 خوابيدم و يكشنبه ساعت يك بعد از ظهر بيدار شدم ،تا نشستم اين پست رو تا نيمه نوشتم و ناهار خوردم ساعت 4 شد و رفتم بيرون ولي هنوز خواب آلود بودم ،5 تا 7 بعد از ظهر تدريس زبان داشتم ، و وقتي برگشتم خونه ساعت 8 شب بود . شام رو خوردم و ساعت 1شب رفتم كه اين پستم رو كامل كنم ، ولي اصلا توان تايپ كردن نداشتم . براي همين دو باره خوابيدم ، و صبح دو شنبه از خواب بيدار شدم .
توي اين دو سه روزه كه من تقريبا همهاش رو خواب بودم ، چندتا اتفاق جالب افتاده بود كه من اصلا خبر دار نشدم . اوليش اين بود كه ما به يك عروسي دعوت شديم كه سه شنبه شب هست و جاي همهتون هم خاليه . دوميش اينكه چهار شنبه صبح ميريم شمال و من تا برگشتنم دسترسي به اينترنت ندارم مگه تو نمكابرود كافينت پيدا كنم . سوميش اينكه پسر عمهام زاييد ! اه ببخشيد يعني خانومش زاييد و من يه جايزهي خوب ميگيرم آخه اسم پيشنهادي من يعني « هستي » ــ اين اسم رو خيلي دوست دارم ــ رو براي دختر گلش انتخاب كرده . چهارميش اينكه ، هيچي ديگه، همين چهارمي نداشت . چرا . چهارميش هم خبر فوت محمد عروض كوهنورد خوب كشورمون بود كه پس از گذشت بيست و يك روز كه از سقوط 700 متريش همراه با بهمن مي گذره ، دار فاني رو وداع گفت . اين آدم اولين مسلمان و ايرانيي بود كه اورست رو فتح كرد . ــ آرزويي كه من به خواب هم نميبينم ــ
چند نكتهي مهم كنكوري :
1 ــ توي تزريقات دو اتاق بود كه روي يكي نوشته بود بانوان و روي اون يكي نوشته بودن آقايون . ولي نميدونم چرا آمپول من رو يه خانومي اومد زد ، در حالي كه يه آقايي هم اون جا بود كه پارسالها يه آمپول ديگه رو بهم زده بود .
2ــ روي آمپوله نوشته بود :« تزريق نسج عميق عضلاني » من كه منظورش رو نفهميدم ، اگه شما فهميديد به من هم بگيد !!!!
3ــ از شماها اگه كسي هست كه توي اين دو سه روزه بياد شمال طرفهاي چالوس و نوشهر و نمكابرود . بگه تا اكه خدا بخواد يه ديداري داشته باشيم .
4ــ درسته كه گفتم توي اين دو سه روزه خواب بودم ولي براي رفع و قضاي حاجت از خواب بيدار ميشدم . ـــ قضاي حاجت كه ميدونيد چيه ديگه ــ
ديگه دارم خيلي پر حرفي ميكنم ، چون اين پست خيلي زياد شد شعر نو نمينويسم و با اجازهتون يه راست ميرم سراغ حسن ختام .
چون حرف براي گفتن زياد دارم و نميخوام اين پستم خيلي طولاني بشه يه راست ميرم سراغ حافظ. پس نيت كنيد و فاتحه بخونيد.
بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم
سخن درست بگويم نميتوانم ديد
كه مي خورند حريفان و من نظاره كنم
چو غنچه با لب خندان بياد مجلس شاه
پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم
بدور لاله دماغ مرا علاج كنيد
گر از ميانهي بزم طرب كناره كنم
ز روي دوست كي مرا گل مراد شكفت؟
حوالهي سر رقيب به سنگ خاره كنم
گداي ميكدهام ليك وقت مستي بين
كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم
مرا كه نيست ره و رسم لقمه پرهيزي
چرا ملامت رند شرابخواره كنم
بتخت گل بنشانم بتي چو سلطاني
ز سنبل و سمنش ساز طوق ياره كنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
ببانگ بربط و ني رازش آِشكاره كنم
باز هم مثل هميشه حافظ من رو شرمنده كرد و وقت ناچاري دستم رو گرفت . آخه امروز يه اتفاقي افتاد كه كلا َ حال و هوام رو عوض كرد و فقط و فقط مقصر اين واقعه خودم بودم . مونده بودم چه جوري معذرت خواهي كنم كه حافظ به داد رسيد و بيشتر حرفايي كه ميخواستم بزنم رو گفت.
عصر يه پرندهي دوست داشتني به خونهي ما پناه آورده بود . لحظات خوشي داشتيم ولي من با يك حرف نسنجيده اون رو رنجوندم و ناخواسته ناراحتي رو توي چشماش نشوندم .غم رو به سادگي ميشد توي چشماش ديد . از اين ميترسم كه اون پرنده ديگه به اينجا برنگرده . حتي اگه زير بارون و برف بمونه . سرما رو تحمل كنه ولي ترجيح بده به خونهي ما پناه نياره . اصلا دوست ندارم اين اتفاق بيفته . آخه من تا به حال هيچ پرندهاي رو از خونه نرونده بوندم . حتي كلاغها رو هم تحمل كرده بودم و اين پرندهي دوست داشتني كه جاي خود داره ولي من هم
………
احساس بدي دارم . نميدونم اسمش رو چي بذارم؛ پشيموني ، احساس گناه ، عذاب وجدان ، خجالت و يا شايد هم حسادت!
بيشتر از اين نمي تونم توضيح بدم . ولي اميدوارم اون پرنده من رو ببخشه و از من كدورتي به دل نگيره.
زندگي خوشتر بود در سايهي وهم و خيال
صبح روشن را صفاي سايهي مهتاب نيست!
بگذريم.امشب اصلا نميخوام ناراحتي توي پستم باشه . ديگه ميخوام كاملا َ غم رو از اين خونه بيرون كنم ، و مي دونم كه سخته . به قول« رؤيا » غم وقتي اومد ، به اين آسونيا بيرون نميره . ولي من مي خوام بگم :
گفتم ميخوام غم رو بيرون كنم ولي يك كمي ديگه تحمل كنيد تا من اين شعر رو هم بنويسم ، بعد با هم بيرونش ميكنيم.فقط شرمنده كه نتونستم كاملش رو گير بيارم.
اين شعر با جرياني كه در ادامه نوشتهام چند باري اشك من رو در آورده ، كه آخريش ديروز تو ماشين بود ، نه ببخشيد آخريش امروز صبح وقت برگشتن ازمزار شاملو بود . امروز صبح وقت برگشتن از دانشگاه ، جاي همهتون خالي يه سري رفتم سر مزار شاملو .
نه بسته ام به كس دل ،نه بسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من
زمن هر آنكه او دور ، چو دل به سينه نزديك
به من هر آنكه نزديك ، از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي
كـه تر كنم گلــويي ، به يـاد آشنـا مــن
ستارهها نـهفتم ، در آسمــــــان ابری
دلم گرفت اي دوست ، هواي گريه با من
نه بسته ام به كس دل ،نه بسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من
يك هديه براي همهي دوستداران موسيقي اصيل !
چند وقتي بود كه يه موضوع منو كمي نگران كرده بود .مدام با خودم اين سؤال رو ميپرسيدم كه اگه يه روزي استاد شجريان ديگه نتونه آواز بخونه ، يا صداش ديگه اون قدرت سابق رو نداشته باشه ، چه اتفاقي ميافته . چي ميشه ، كسي هست كه بتونه جاي خالي استاد رو پر كنه ؟
يك روز از يكي از دوستان كه دستي در موسيقي اصيل داره و با آدماي بزرگ اين ورطه در تماسه ، همهي اون سؤالهاي بالا رو پرسيدم. و اون هم جواب داد كه
استاد يه چندتايي آلبوم رو براي اون روزها نگه داشته و اجراهاي قديمي هم كه هنوز منتشر نشدهاند زيادن و تا چند سال كفاف نيازهاي عاشقان موسيقي اصيل رو ميده .ولي خوب بالاخره هر شروعي يه پاياني هم داره .
با اين حرف كمي دلم آروم گرفت ، و كمي هم به ذكاوت و آينده نگري استاد آفرين گفتم .
از اين جريان مدتي گذشت تا اينكه نزديك به يك هفتهي پيش وقتي بابام برگشت به خونه يك راست رفت سراغ ضبط و نواري رو گذاشت توي اون و نوار شروع كرد به خوندن . من اونم موقع توي اتاقم بودم ، ولي با صداي آهنگ به پذيرايي كشونده شدم . خوب كه گوش دادم ، از بابام پرسيدم كه:« مگه شجريان
كاست تازه بيرون داده ، كي بوده كه من نفهميدم؟»
كمي اخم كرد ــ بابام هيچ وقت اسم استاد شجريان رو بدون واژهي استاد به زبون نمياره ، اون وقت تازه فهميدم كه چه اشتباهي كردم و استاد رو اون طور كه شايستهاست خطاب نكردم ـــ و گفت : « آره . خوب گوش كن . خيلي قشنگه .»
صدا كمي جوان تر از سن وسال استاد به نظر مي رسيد و با توجه به حرفهايي كه قبلا شنيده بودم ، تصور كردم كه استاد يكي از همون اجراهاي قديميش رو منتشر كرده .
بعد از شنيدن اولين تصنيف ، چون شعر بسيار زيبا و دلنشيني داشت كه من تا به حال نشنيده بودم ، جلد نوار رو برداشتم كه شاعر رو پيدا كنم . اول به روي جلد توجه نكردم ، و يك راست رفتم سراغ توي جلد . شعر ، غزلي بود از خانوم « سيمين بهبهاني » . راستش اسم اين خانوم رو شنيده بودم ، ولي چيز زيادي از شعرهاش نميدونستم . بعد از كمي اينور اونور گشتن بالاخره توي كتاب« سير تحول غزل فارسي » نوشتهي دكتر« روزبه» تونستم چندتا شعر ديگه رو هم از ايشون پيدا كنم كه توي پست قبلي براي حسن ختام آوردم . به عقيدهي دكتر روزبه
ايشون يكي از تأثير گذارترين و مبتكر ترين غزلسرايان معاصر اند كه تأ ثير ايشون ممتد و پر دامنه بوده و قالبهاي غزل رو متحول كرده .
خلاصه اينكه ، جلد نوار رو برداشتم كه ببينم شعر بقيهي آهنگها از چه كسايي گرفته شده، ولي از تعجب دهنم باز موند چون عكس روي جلد نوار عكس استاد شجريان نبود ، ولي اسم شجريان روي جلد نوشته شده بود . وقتي كمي بيشتر دقت كردم ، متوجه شدم كه اين صداي دلنشين كه اينقدر به صداي استاد شبيهه صداي كسي نيست جز « همايون شجريان » پسر استاد شجريان .
اصلا فكرش هم برام غير قابل باور بود چه برسه به خودش .
بيشتر از اين سرتون رو درد نميارم ، فقط اين رو هم بگم كه تو خونهي ما همه نوع نوار پيدا ميشه و معمولا هم موسيقي شاد اون وريا بيشتر به گوش ميرسه .هرچند جاهايي كه زور من و بابام برسه و صداي موسيقي اصيل تو خونه بپيچه هم خيلي زياده ، ولي با همهي اين حرفها از وقتي كه اين نوار پاش به خونه و ماشين و بعدش هم كامپيوتر من باز شد ، ديگه هرچي آلبوم جديد ــ ابي ، هلن ، آرمان ، بهبود، شر، سلن ديون ، جيپسي كينگ ، كيريس دي برگ ،ووو ــ و قديمي و ايراني و خارجي و
…… خلاصه هر نوع موسيقي تو خونه وجود داشت همه وهمه بساطشون تعطيل شده و هر كي از يه گوشه با اين نوار زمزمه ميكنه .
براي همين هم با خودم گفتم ، قشنگترين آهنگ اين نوار رو كه تصنيف « هواي گريه » است ، براي شما آماده كنم كه گوش بدين و باش حال كنيد .
بيشتر از نود ثانيه دانلود كردنش طول نميكشه . پس خساست به خرج ندين و حتما دانلود كنيد . تا انشاء ا
… من هم براي دفعات بعدي انگيزه داشته باشم و باز هم اگه چيزي با حال و هواي خودم جور بود و احساس كردم ممكنه به شما هم حال بده ، تنبلي نكنم و براي دانلود بذارم .
باز هم از لطف همهتون ممنونم . واقعا شرمندهام كه خيلي طول كشيد.راستش اون حال و هوايي رو كه بايد داشته باشم تا بتونم بنويسم ، كمي گم كرده بودم و دوست هم نداشتم بيام و چرت و پرت بنويسم.براي همين كمي طول كشيد . الان هم هنوز اون هواي هميشگي رو ندارم ، ولي ميدونم كه اگه شروع نكنم همين طور ميمونم.
پس به نام دوست و به مدد خواجه ، بريم سراغ حافظ ببينيم برامون چي داره.
از ديده خون دل همه بر روي ما رود
به روي ما ز ديده چه گويم كه چهها رود
ما در درون سينه هوايي نهفتهايم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشيد خاوري كند از رشك جامه چاك
گر ماه مهر پرور من در قبا رود
بر خاك ره يار نهاديم روي خويش
بر روي ما رواست، اگر آشنا رود
سيليست آب ديده و هركس كه بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب ديده شب و روز ماجراست
زان رهگذر كه بر سر كويش چرا رود
حافظ بكوي ميكده دايم به صدق دل
چون صوفيان صومعه دار از صفا رود
ديديد باز هم حافظ حال داد ، گفتم كه هر وقت از حافظ مدد بخواي ، بي برو برگرد جواب ميده .
از ديده خون دل همه بر روي ما رود00 بر روي ما زديده چه گويم كه چهها رود!
بازهم صحبت از خون دل و اشك ديده است.فقط نميدونم چرا اين دو عزيز دست از سر ما بر نميدارن . حتي وقتي هم كه گذر زمان كمي داره آدم رو آروم ميكنه ،باز هم به يه بهونهاي سرازير ميشن و مايهي رسوايي.
راستي يادم رفت بگم اون مطلب « نوشتههاي يه عاشق » تو پست قبلي مال يكي از دوستان بود كه با ايميل فرستاده بودن ، ولي راضي نبودند كه با اسم خودشو ن بنويسم ، كه از ايشون خيلي ممنونم . البته كمي هم دخل و تصرف توي نوشتههاشون دادم كه انشاء ا
ساعت يازده نيمه شب بود و داشتم از بيرون برميگشتم خونه. پشت چراع قرمز اتوبان باقري بودم و داشتم به كاست جديد همايون شجريان ـــ كه در بارهي اين كاست حرف براي گفتن زياد دارم و يه قسمتيش رو هم براي دانلود حتما ميذارم .ـــ گوش ميدادم ، كه ديدم يه جوون بيست و شش ، هفت ساله يه دسته گل آورد جلو و گفت : « براي خانومت گل نميخري ؟ »
منم گفتم :« بگو خدا اوني كه ميخواي رو نسيبت كنه، تا گلهات رو بخرم . »
اول فكر كرد دارم شوخي ميكنم و ميخوام سر كار بذارمش . براي همين داشت ميرفت سراغ ماشين بعدي كه صداش كردم و گفتم پس چرا داري ميري؟!
گفت:« اگه گل نمي خواي سر كارمون نذار . بعد از ظهر از سر كار كه برگشتم تا حالا چيزي نفروختم . مردم هم كه ديگه گل نميخرن . »
و بعد ادامه داد كه :«الان 4 ساعته كه دارم لاي اين ماشينها دود ميخورم و ميچرخم . تا برسم خونه ساعت 12 شب شده و ساعت 5 صبح هم بايد بيدار بشم و تا قبل از ساعت 7 كه سرويس كارخونه مياد ، چمناي ميدون رو آب بدم اونهم براي روزي هزار تومن . »
به قايفهاش نگاه كردم ، به نظر نمياومد دروغ بگه . معتاد و عملي و
… هم بهش نميخورد .گفتم همهي دسته گلت رو ميخرم .دوتا دسته گل رز داشت . كه همه رو هزار و پونصد تومن داد به من . از حق نگذريم واقعا ميارزيد . هم گلهاي خوبي بود و هم طرف محتاج بود .
خلاصه اينكه گلها رو گرفتم و پولش رو هم دادم و رسيدم خونه . اتفاقا شب مهمون هم داشتيم ، كه من نميدونستم و وقتي رسيدم كه نيم ساعت بعدش اونها ميخواستند برگردند خونشون. يه دسته گل رو هم داديم به اونها بردن .
فرداي اون روز خونهي يكي از دوستان دعوت بودم و جاي همهتون خالي جشن جالبي بود . بعد از مهموني با دوستان اومديم سوار ماشين بشيم ، ديدم كه تختهي بسكتبالي كه بچهها زده بودن به ديوار افتاده دقيقا جلوي كاپوت ماشين و شكسته . وقتي درست نگاه كرديم ديديم كه جاي دو تا از پيچها دقيقا بالاي كاپوت ماشينه ولي
دو تاي ديگه اونور تر از ماشينه . مثل اينكه اول پيچهاي طرف ماشين رها شده و بعد اون دوتا پيچ ديگه. براي همين هم تخته روي ماشين نيفتاده بود .
وقتي رسيدم خونه و جريان رو تعريف كردم همه به اين نتيجه رسيديم كه تنها دليل نجات ماشين گلهاي ديروزه .
اين حدس ما وقتي به يقين تبديل شد كه من امشب باز هم پشت همون چراغ قرمز گير كردم و توي خودم بودم كه ديدم يه شاخه گل رز افتاد توي ماشين. سرم رو كه بلند كردم ديدم همون بنده خداست . سلام كرد و من هم تحويل گرفتم و جريان رو به طور خلاصه براش تعريف كردم . ولي مثل اينكه يه جورايي از همه چيز خبر داشت و زياد تعجب نكرد . وقتي علتش رو ازش پرسيدم ،گفت كه همون شب بلافاصله بعد از رسيدن به خونه مجبور شدن دختر 16 ماههاش كه تب و تشنج كرده بود ر و ببرنش بيمارستان و بره زير سرم .
و اضافه كرد كه اگه اون دوتا دسته گل رو اون شب دير تر ميفروخت و دير تر به خونه ميرسيد، ممكن بود دخترش رواني بشه و يا حتي
…
اونجا بود كه تازه فهميدم جريان از چه قرار بوده و به عبارت بهتر چه خسارتي از ما رفع شده !
مهدي اخوان ثالث، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس مشهد به دنيا آمد.
در سال 1326 از هنرستان صنعتي مشهد ديپلم آهنگري گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه س شمسي وارد مبارزات سياسي شد و به زندان افتاد.
مهدي اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر كرد.
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت.
سرها در گريبان است
كسي سربرنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از اين اوستا و در حياط كوچك پاييز در زندان مي توان به عنوان ديگر آثار مهدي اخوان ثالث ياد كرد.
م . اميد پس از انقلاب مجموعه« تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم » را منتشر كرد. وي چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت و آرامگاه او در توس، در كنار آرامگاه فردوسي است، شاعري كه به او ارادت خاصي مي ورزيد.
ديشب از اون شبهابود كه دلم ميخواست هرگز به صبح نرسه . اول شب حال خاصي داشتم. يه حال با حال ؛ يه حال بي مانند. ازاون حالتهايي كه لايق حسادته. از بيرون كه اومدم ساعت نزديك هفت شب بود . ولي اصلا نميتونستم تو خونه بند بشم.هنوز نيمساعت نگذشته بود كه كمكم بارون هم شروع شد . بوي خاك و درخت بارون خورده بد جوري وسوسه انگيز بود . نتونستم ديگه بيشتر از اين تحمل كنم و از خونه زدم بيرون .
كنار خونهي ما يه عاشق قديمي و كهنسال هست كه معمولا مردم ميان و از هواش ، از درختهاش،از گل و بوتههاش و… لذت ميبرن . ولي ديگه نزديك غروب كه ميشه باغ ميمونه و تنهايي هميشهگيش ، چيزي كه ديگه بهش عادت كرده بود . اين رو بارهه و بارها خودش گفته بود ، تازه دلداريم هم مي داد ، كه دوري روزي به سر مياد.
ولي ديشب ديگه تنها نبود . اوني كه خيلي همديگه رو دوست دارن، اومده بود پيش باغ ؛ بارون !
حسابي با هم خلوت كرده بودن . بازار اشك داغ داغ بود . باغ از دوري اين چند وقته ميگفت و بارون هم سرش رو گذاشته بودرو سينهي باغ و از لذت آرميدن در آغوش باغ بهره ميبرد . باغ حرف واسه گفتن زياد داشت ، ولي ياراي گفتنش نبود . بارون هم نشنيده اشك ميريخت .
آخه هميشه كه حرف زدن به كار نمياد، عاشق و معشوق زياد نيازي به حرف زدن ندارن ! كافيه فقط به هم نگاه كنن . نه ! اين هم نه ! فقط كافيه عاشق باشن .
بگذريم ، داشتم از باغ ميگفتم .اگه بدونين چه غوغايي بر پا بود . صداش تا فرسنگها به گوش ميرسيد. تازه هركي صداش رو نميشنيد ، نورش رو كه ميديد .
اونقدر سرشون گرم همديگه بود كه باغ اصلا متوجه حضور من نشد. من هم قصد نداشتم خلوتشون رو بهم بزنم . براي همين هم از يه گوشه سرم رو انداختم پايين و رفتم اون بالاها، يه گوشهاي انتهاي باغ پيدا كردم و نشستم. هنوز هم صداي باغ و بارون رو مي شنيدم. آخه من هر جاي باغ هم كه ميرفتم باز هم اونجا باغ بود وبارون هم كه دست بردار نبود . حق هم داشت! كجا رو ميتونست امنتر و با صفا تر از سينهي باغ پيدا كنه .
اول با خودم گفتم اين باغ خيلي بي معرفت شده . اگه منهم چند روزي بهش سر نزنم وقتي دوباره برگردم بيشتر تحويل ميگيره، ولي پشيمون شدم . آخه من كه عزيز تر از بارونش نبودم و نميشم . تازه وقتي بيشتر دقت كردم ،ديدم كه اين منم كه بيشتر به باغ نياز دارم، تا اون به من . براي همين هم كدورتي رو كه از باغ به دل گرفته بودم به دور انداختم و با دقت به بقيهي حرفاي باغ و بارون گوش دادم . بجز صفا و صميميت چيز ديگه اي نميشد تو حرفهاشون پيدا كرد . لحظات اونقدر قشنگ بودند كه وقتي به خودم اومدم ديدم چشماي من هم باروني شده . به ساعتم نگاه كردم ؛ حدود يك ساعت از زماني كه اومده بودم تو باغ ميگذشت.
كمكم بايد بر ميگشتم خونه . براي همين بي سر و صدا و آروم از همون راهي كي اومده بودم ، عازم خونه شدم. داشتم آخرين قدمها رو بر ميداشتم و از باغ خارج ميشدم كه يه چيزي من رو از رفتن باز داشت . خم شدم ببينم چيه. متوجه ساقهي نازك نيلوفري شدم كه به پام پيچيده بود . مشغول باز كردن نيلوفر بودم كه صدايي آشنا گفت : « ممنونم كه امشب هم تنهام نذاشتي و تنهاييت رو با من قسمت كردي . »
گفتم :« نميخواستم خلوتتون رو بهم بزنم . شرمندهام . »
گفت:« تو كه غريبه نيستي . اين حرفها كدومه؟»
پرسيدم: « من كه خيلي سعي كردم نفهمي كه من اومدم . از كجا فهميدي؟»
گفت:«آره نفهميدم كه كي اومدي . »
گفتم :« پس چي؟»
جواب داد :« حس كردم بجز قطرات بارون يه چيز ديگه هم داره من رو سيراب ميكنه . وقتي بيشتر دقت كردم ديدم كه تو هم اومدي و يه گوشهاي كز كردي و داري گريه مي كني. من هم نخواستم خلوتت رو بهم بزنم . »
بعد هم ادامه داد كه :« تازه رفتنت رو هم متوجه نشدم . وقتي ديدم كه ديگه از اشكات خبري نيست ، با خودم گفتم لابد آروم گرفته، برم يه سري هم به اون بزنم،اما وقتي با جاي خاليت روبرو شدم ، فهميدم كه رفتي . نيلوفر رو فرستادم سراغت كه نگهت داره تا من برسم .»
بهش گفتم :« آره . داشتم به درد بارون گوش ميدادم كه ياد دردهاي خودم افتادم و نا خود آگاه گريهام گرفت. البته بايد ببخشيد كه من حرفاتون رو شنيدم . »
گفت:«تو كه غريبه نيستي . از خودموني ولي براي كسي تعريف نكن كه اينجا چه خبر بود .»
پست ديشب رو نوشتم كه مقدمهاي باشه براي صحبتهاي بالا اگر نه من با يه كلوم دو كلوم ساكت بشو نيستم . اگه اجازه بديد در بارهي خداحاظي هم تو پست بعدي بنويسم .چون ميترسم خيلي طولاني بشه .
نميدونم چرا اكثر خوابهايي كه من ميبينم به حقيقت تبديل ميشه. من ديگه دارم كم كم از اين حالت ميترسم ، چون اگه چيز بدي رو تو خواب ببينم و نتونم جلوش رو بگيرم ، خودم رو هم نميتونم ببخشم. يك بار هم پيش اومده كه تونستم جلوي يه پيش آمد رو بگيرم. ـــ و البته يك بار هم نتونستم هيچ كاري بكنم ولي خوب سعي خودم رو كردم ـــ
چند وقت پيش يه خواب براي يه جمعي ديدم ، كه وقتي صحبتش پيش اومد و گفتم كه من هم يه خوابي ديدم كه مربوط به اين جمع ميشه ، همه شون گفتن برو فلان كار رو بكن ( بنويس رو كاغذ بده به آب و به كسي هم نگو، به آب روان و جاري بگو، صدقه بده و
………… ) تا شايد رفع بلا بشه .
نميتونم بگم كه همهي اون كارها رو انجام دادم ، ولي خوب تا اونجايي كه اعتقاد داشتم ودارم همه چيز رو سپردم دست خدا .
حالا كم كم داره اون خوابم به حقيقت تبديل ميشه . يعني تا حالا كه نصفش به حقيقت تبديل شده تا نصف ديگه هم تعبير بشه!
فقط نميدونم بايد جلوي اين يكي رو بگيرم يا نه بذارم همينطوري پيش بره ؟
شايد راه دوم بهتر باشه چون هم عقلم و هم دلم براي اولين بار با هم سر اين موضوع به تفاهم رسيدن و ميگن دخالت نكن . البته همونطوري كه گفتم من سپردم دست خودش و تا اونجايي هم كه من ميدونم هيچ وقت بد كسي رو نميخواد و هر كاري هم كه ميكنه براي سعادت اونه .
پس خدا جونم اين بار هم مثل هميشه خدايي كن و مهربونيت رو نشون بده . منتظرم و پيشاپيش متشكرم!
شما هم حسابی مراقب رفتارتون باشيد !!!! اگه کامنت نذاريد و زود به زود به اينجا سر نزنيد براتون از اون خوابها میبينم که نفهميد از کجا خوابتون رو ديدن و از کجا خوردين!!!!!!!!!
بدون اينكه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينكه فكر كند شايد بار آخري باشد كه اين راه زنده شده و شايد خشك گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاك مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم كند .... و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاك هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها كه بر تنم كوبيد ... سنگ هايي كه خودش برايم صيقل داد تا لطفي كند .. براي اين بود كه مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تك تك سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....
هنوزهم اميدوارم ... او مي رود تا با ديگري برود و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
راستي بچهها به نظر من اگه ميخوايد خرج اينترنتتون كمتر بشه شما هم مثل من از كارت هاي شبانه نا محدود ماهانه در كنار كارتهاي ديگهتون حتما استفاده كنيد . چون اولا قيمتشون مناسبه ، ثانيا چون شبانه است ، پول تلفنتون به طور خيلي محسوسي كمتر ميشه و از اون مهمتر چون شب ها كانكت ميشيد ، ميتونيد با دنياي شب و شبنشيني بيشتر آشنا بشيد و از اون لذت ببريد . هر چند از ساعت كامنتهاتون مشخصه كه شما هم شب نشيني ميكنيد . در ضمن از اكانت روزانه تون هم چيزي در شب مصرف نميشه . اگر هم نميتونيد زياد از اين كارتها استفاده كنيد و مثلا يه شب در ميون ، شب زنده داري كنيد با آشناهاي نزديكتون با هم كارت رو بخريد . اين كارتي كه من استفاده ميكنم از ساعت يك به بعد تا ده صبح اكانت رو باز ميكنه ، و من فكر ميكنم مناسب باشه . ولي اگه شما چيز بهتري سراغ داريد معرفي كنيد .
اين ها رو براي اين گفتم كه پول تلفنمون اومد و با اين كار نسبت به بار قبلي به يك سوم كاهش پيدا كردهبود . تازه خيلي بيشتر از دفعات قبلي هم كانكت بودم . پس ميبينيد كه خيلي مؤثر بوده .
و خدا چه زيبا دل را توان آموختن داد حتي برتر از فكر ،
دل را قدرت داد تا بفهمد دروغ و راست را،
نگاه را ، احساس را ...
و ما ميتوانيم كه از دلمان عشق ورزي بياموزيم ،
هم را باور كنيم و دروغ را ساعتي كنار بيندازيم ،
بوسه را از نو بنيان نهيم و دل را به قصد عشق
ميان دو آسمان زيبايي و نگاه
پرواز دهيم !
اين چند كلام حرف حساب رو تو وبلاگ نيما خوندم ، خيلي خوشم اومد . و بدون اجازهي اون اينجا نوشتم . جاي باحاليه اگه وقت كرديد ، نه، حتما سري بزنيد ؛ تضمين ميكنم بدتون نياد ، فقط قبلش بگم اونهم مثل من كيلو متري مينويسه . اگه حوصلهي خوندن نداريد ، سيوش كنيد و بعدا بخونيد ـــ البته فقط يك بار اين كار رو ميكنيد و بار هاي بعدي تا كامل نخونيد دلتون آروم نميگيره چون خودم هم اين بلا سرم اومد !!!! ـــ . همين بقل توي لينكها (( خونهي دوست رو)) پيدا كنيد .
فكر كنم ديگه واضح تر از اين نميشد راه و رسم عاشقي رو نشون داد پس :
پيش رو و گوش دل به پيام سروش كن
هر چي دلت ميگه همون رو انجام بده . اصلا يه سؤال دارم . كسي ميتونه عضوي از بدن رو معرفي كنه كه از دل به خدا نزديكتر باشه ؟ من كه فكر نميكنم اين سؤال جوابي هم داشته باشه ، اين جاست كه ميگن چو داني و پرسي سؤالت خطاست .
ولي من مي گم : ميخواستم از صنعت ((استفهام انكاري )) استفاده كرده باشم تا كمي هم ادبياتم رو به رختون كشيده باشم ! ــ اين حرف براي مزاح بود .ــ
حالا يه سؤال ديگه . جاي عشق كجاست ؟ جايي بجز دل ميشه به اين وسعت پيدا كرد ؟
تنها جايي كه بتونه واژه اي به اين عظمت رو تو خودش جا بده فقط و فقط دله . اين رو كه ديگه همه تون قبول دارين . غير از اينه ؟
حالا يه كمي به اين موضوع بيشتر دقت كنيد ؛ معشوق … عشق … دل…
آره درست فهميديد ، عشق جايي قرار داره كه پيش و بيش از هر چيز ديگري ، به خدا نزديكه . پس مي شه اونقدر دل رو وسيع كرد، اونقدر عاشق بود ، اونقدر دل رو به خدا نزديكش كرد كه ديگه با خودش يكي بشه .
خدا ، دل ، عشق . چقدر زيباست اون لحظهاي كه اين سه يكي شوند و از اون زيبا تر حاصل و آخر كاره . وقتي دل ، خدا و عشق رو ، همه و همه در يك نقطه جمع كني اون وقت هرچي كه دل بخواد ، همونيه كه خدا ميخواد ، هموني كه عشق ميطلبه و آيا تو در اين ميان چيز ديگري هم ميخواهي؟
پس همه چيز در گرو دل توست ، دلت را صاف كن ! كينه ها را دور بريز ! همه را دوست بدار ! به معناي واقعي عاشق باش ! تا به هر آنچه خواهي برسي .
يكي از دوستان ــ گردو ــ توي كامنتشون خواسته بودن كه يه فال براشون بگيرم . من هم با كمال ميل اين كار رو انجام دادم و اگه هر كي ديگه هم بخواد با اشتياق كامل براش فال ميگيرم :
خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت ، نه اين زمان انداخت
فكر كنم توي هر خونهاي ديگه يه جلد ديوان حافظ پيدا بشه . پس زحمت پيدا كردنش باشه با خودتون و من فقط همين دو بيت مطلع رو نوشتم ،در هر صورت اگه پيدا نكردي بگو تا تو پست بعدي همهاش رو بنويسم .
تو اين چند وقته كه وبلا گ مينويسم ، ديدم نسبت به مسائل مختلف خيلي عوض شده و مدام در هر چيزي به دنبال نكتهاي ميگردم كه بتونم بيام و براي همه بيان كنم و از نظراتشون با خبر بشم . ببينم كه چقدر با بقيه همراهم ،از چه كسايي عقب ترم و از چه كسايي جلو ترم . فكر كنم ديگه نيازي به گفتن خوبي ها و محاسن اين حس نباشه .
ولي اين حالت يك سري معايبي هم داره ، مثلا خود من ديگه كاملا از اين نكته سنجي خسته شدم چون هر طرفي رو كه نگاه ميكنم چيزي جز ناحقي و بي عدالتي چيزي نميبينم .
شاملو با اون عظمتش كه به تنهايي ميتونه افتخار يه ملت باشه بايد در يك قبرستان معمولي دفن شده باشه ، اونوقت كافيه كه فلان كسك بميره ، كسي كه تا به حال نه كسي ديدش و نه اون چنان ميشناسنش، ولي چنان مراسم تدفين و بارگاه و مقبرهاي براش ميسازن كه
…
يا يه جوون كه آدم خجالت ميكشه از زيبايي و نجابت توي صورتش نگاه كنه بايد سر چارراه گل بفروشه ـــ در بارهي اين جوون تو پست بعدي براتون تعريف ميكنم . ـــ
و خيلي مثالهاي ديگه كه خودتون بهتر از من ميدونيد و گفتنش تكرار مكرراته .
چرا بايد اينطور باشه؟
در مورد معايب وبلاگ نويسي يه چيز ديگه رو هم روشنك بهش اشاره كرده كه خالي از لطف نيست من هم تكرارش كنم . روشنك ميگه وبلاگ نويسي آدم رو از لذت خوندن كامل و دقيق وبلاگهاي دوستان محروم ميكنه . اولش كه اين رو شنيدم ديدم راست ميگه . اون اوايل كارم ، خيلي بيشتر براي خوندن وبلاگاي دوستان وقت ميذاشتم . مثلا همين ((خونهي دوست )) رو از ليست وبلاگهاي به روز شده پيدا كردم و حالا اگه يه شب نرم اونجا اون شب صبح نميشه . يا مهرداد . يا كوير . يا آيدين و همهي شما ها كه به اينجا ميياييد و خلاصه رفت و آمد داريم .
چه كسي فكر ميكرد كه اين همه دوست خوب پيدا كنم ؟ (جريان من و آيدين كه خيلي جالب شروع شد . ـــ هر چند كمتر كامنت ميذاره ولي مطمئنم ميياد اينجا ــ )
ولي دقتي رو كه الان توي خوندن وبلاگها ميكنم خيلي بيشتر از قبله . دليلش رو هم نميدونم !!! شايد از همون نكته سنجي كه بهش اشاره كردم نشأت گرفته باشه .
زياد سرتون رو به درد نميارم. خلاصه اينكه فعلا كه قصد ندارم كه وبلاگم رو تعطيل كنم ولي اگه يه روزي خداي نكرده ديدم كه نميتونم با كسي ارتباط برقرار كنم و ديگه كسي حرفي براي گفتن با من نداره و كامنتهام خالي شده مطمئنا اون روز ، روز مرگ اينجاست . ــ خداي آن روز را نياوراد ( فعل دعايي !) ــ راستي خوب راهي براي تعطيليه اينجا نشونتون دادم . نه؟!